صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  ظاهر آرامش فریبم داد...
آذر
۲
ظاهر آرامش فریبم داد
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , , , , , ,
Concept of domestic abuse. Battered woman escaping from man silh
image_pdfimage_print

 مترجم :مهتاب صمیمی

 ریا (Rhia) داستان خشونت خانگی اش را بخاطر جلب حس دلسوزی و همدردی تعریف نمی کند، بلکه او می خواهد از این طریق به این نکته اشاره کند که شما هیچگاه نمی دانید که چه چیزی ممکن است زندگی و باورهایتان را یکباره دگرگون کند.

زندگی ریا (Rhia) اینگونه عوض شد:

موارد بسیاری هستند که می توانند مسیر زندگی یک فرد را تغییر دهند، مواردی چون فارغ التحصیلی، ازدواج، بچه دار شدن، از دست دادن والدین، طلاق و بسیاری از موارد دیگر. تمام این مسائل برای من پیش آمده است. من با مردی که سه هفته بیشتر او را نمی شناختم در سن ۱۸ سالگی ازدواج کردم، بلافاصله بچه دار شدم و در طول ۴ سال ۳ پسر به دنیا آوردم. شوهرم همسر و پدر خوبی نبود اما من جوان بودم و نمی خواستم که پسرانم را به تنهایی بزرگ کنم بنابراین در آن رابطه ماندم. در واقع ۱۵ سال با او زندگی کردم تا اینکه کاسه صبرم لبریز شد. وقتی از شوهرم جدا شدم با مردی ملاقات کردم که هرگز فکرش را نمی کردم که روزی بزرگترین بلای جانم شود. ما در یک مهمانی با هم آشنا و بلافاصله بهم علاقمند شدیم. او بسیار خوش قیافه و با نمک بود و بنظر می رسید که عاشقم شده است.

بعد از ۱۵ سال زندگی کردن با مردی که به نظر نمی رسید به من علاقه ای داشته باشد این رابطه برایم بسیار خوش آیند بود. او مرتب به من زنگ می زد و برایم گل می آورد او بسیار جذاب بود. او حتی با پسرانم که در آن زمان همه در سنین بلوغ بودند و ارتباط برقرار کردن با آنها سخت بود، رابطه خوبی برقرار کرده بود.

می دانستم که او تازه از زندان آزاد شده، اما مدام می گفت که درس عبرتش را گرفته است. من نیز در آن زمان برای کسب صلاحیت برای نگهداری از فرزندانم تحت نظر بودم، در نتیجه آن زمان برای هر دو ما بحرانی بود و هرگز نباید وارد آن رابطه می شدیم اما گویی که این دوران باعث شده بود که بیشتر بهم جذب شویم.

من باید از همان زمان متوجه نشانه های خطر می شدم، اما افسوس که از رابطه مان چیزی نگذشته بود که تصمیم گرفت که با من زندگی کند؛ من هم که همیشه دوست دارم رابطه سریع پیش برود همه چیز به نظرم بسیار زیبا و خوب می آمد.

او هر روز صبح خودش قهوه درست می کرد و وسایلش را جمع می کرد و بنظر می رسید که هر چقدر هم که با هم بودیم باز برایش کافی نبود، درست چیزهایی که من سالها تشنه آنها بودم؛ تشنه محبت.

شروع تجاوزات و خشونت های او فیزیکی نبود کلامی بود. او می گفت که من بسیار خوش شانس هستم که با او هستم، او از من سر است ، خانه باید تمیزتر باشد پسران باید آرامتر باشند ؛ و من باید هر وقت که او خانه است خانه باشم، اینکه دوستانم ، دوستان واقعی نیستند و از این قبیل.

اولین نشانه تجاوز فیزیکی او با هل دادن و گرفتن من شروع شد و نه با کتک زدن، او بلافاصله معذرت خواهی می کرد و می گفت: من را ببخش نمی خواستم که آنقدر محکم بگیرمت، اما اگر از همان اول به حرفم گوش می دادی و کارت را درست انجام می دادی بحث ما به اینجا کشیده نمی شد.

به مرور زمان خشونت های او شدت گرفت و بیشتر تکرار شد. او دیگر مشت و لگد زدن ، سوزاندن و بریدن بدن من را شروع کرده بود.

من همه این چیزها را از کسانی که دوستم داشتند پنهان کرده بودم در نتیجه ،کسی نبود که بتوانم به او پناه ببرم من حتی نمی توانستم از لحاظ قانونی شکایت کنم، مسئله ای که او مرتب متذکر می شد و بنظر می رسید که از بیان آن لذت می برد. او یک زندانی آزاد شده به قید شرط بود و من هم تحت نظر برای کسب صلاحیت ؛ پس اگر مشکل رابطه مان گزارش می شد و یا دستگیر می شدیم ممکن بود که یکی از ما از زندان سر در بیاورد.

بنابراین هر چه این خشونت ها بیشتر می شد ترس من از اینکه روزی یکی از پسرانم به او صدمه بزند و خود را درگیر کند بیشتر می شد.

آخرین موضوعی که باعث شد که تصمیم نهایی ام را در رابطه با او بگیرم، روزی بود که برای شام به منزل همسایه رفته بودیم و او فکر کرد که من با مرد همسایه در ارتباط هستم.

جنگ و جدل ما تا زمانی که به خانه رسیدیم ادامه داشت. من چیزی برای گفتن نداشتم تا به این داستان خاتمه دهم. پسرانم را برای خرید به مغازه فرستادم تا بلکه بتوانم اوضاع را آرام کنم، نمی خواستم که بیش از این آنها را درگیر مسائلمان کنم.

اما همچنان عصبانیت او بیشتر و بیشتر شد تا اینکه، به طرف اسلحه اش رفت. اولین باری نبود که دست به اسلحه اش می برد اما اینبار بسیار ترسیده بودم. حدسم درست بود او تفنگ را در دهانم گذاشت چون فکر می کرد که دروغ می گفتم و باید با شلیک کردن در دهانم مرا می کشت .

بیاد می آورم که در آن لحظه بسیار آرام بودم ولی افکار بسیاری در ذهنم پرسه میزدند آیا من با خدا بودم؟ بله. آیا پسرانم در امان خواهند بود؟ نه. اما در نهایت تنها چیزی را که می توانستم از خدا بخواهم این بود که پسرانم کسانی نباشند که او را در حال ارتکاب به این جرم پیدا کنند.

خوشبختانه عموی او ناگهان ظاهر شد و با حرف زدن با او جلویش را گرفت، و من نیز دست پسرانم را گرفتم و فرار کردم و تا آنجا که ممکن بود از آن خانه دور شدم.

من داستان این خشونت را نه برای جلب حس ترحم و همدردی تعریف می کنم بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که هیچگاه نمی دانید که چه چیزی ممکن است زندگی و باورهایتان را یکباره دگرگون سازد. اگر کسی به من می گفت این رابطه در نهایت به من صدمه می زند به او می خندیدم.

 من از این رابطه یاد گرفتم که از آنچه که فکر می کردم قوی تر هستم و همچنین فهمیدم بر خلاف آنچه که فکر می کردم پسرانم ساده نیستند و همه چیز را متوجه می شوند.

بزرگترین نتیجه ای را که گرفتم این بود که حتی کسانی که فکر می کنند با هوش و زیرک هستند می توانند فریب خورند.

 و من فقط می خواهم که کسانی که در چنین رابطه هایی هستند آگاه شوند و بدانند که می توانند خود را نجات دهند و زندگی امنی داشته باشند.

این تنها دلیلی است که من داستانم را تعریف می کنم و از گفتن آن خجالت نمی کشم. اگر داستان من تنها بتواند برای یک نفر هم که شده درس عبرتی باشد و راهی برای نجات او پیش رویش بگذارد، همان برای من کافی خواهد بود و می تواند مرحمی بر روی زخم هایم باشد.

بنابراین اگر خود شما و یا کسی که او را دوست دارید در چنین شرایطی بسر می برید فقط بدانید که تنها نیستید و شما از آنچه که فکر می کنید قوی ترید. امروز می تواند روز تحول شما باشد.

مترجم: مهتاب صمیمی



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱