صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  آبشار سیاه
خرداد
۱۰
آبشار سیاه
تجربه ها و خاطره ها
۰

image_pdfimage_print

cafe patogh

عکس: .cafepatogh.ir

نوشته: یاسر سماوات  

روی تخت پهلو به پهلو شدم. سردردی نصفه و نیمه مثل هر روز سراغم آمده بود. ملحفه را کنار زدم و نگاهم خورد به ترک گچبری کنج سقف که انگار هر روز  بزرگتر و درازتر می شد و  مثل ماری با پیچ و تاب خودش را به طرف لوستر می‌کشید. بلند شدم و به آینه میز کنار تخت نگاهی انداختم. موهایم را از روی صورتم کنار زدم تا بهتر دیده شود. تکیده به نظر می‌رسید و کاسه چشم‌هایم انگار بازهم عقب تر رفته بودند. رفتم آشپزخانه، شیر آ ب را باز کردم و گذاشتم روی چربی ظرف‌های توی سینک ظرفشویی را بگیرد، مشتم را پر آب کردم و پاشیدم به صورتم ، بعد شیر را به عادت همیشگی چندبار چرخاندم تا حسابی سفت شود. نمی‌خواستم وقتی به رختخواب برگشتم، با صدای چک و چک آب بیدار شوم.  کنار تخت دوباره نگاهم به اندام لاغر و نحیف دختری در آینه افتاد. قید برگشتن به تخت و خوابیدن تا بعد از ظهر را زدم. نشستم روی صندلی کوچک روبروی آینه و چند لحظه بدون اینکه حرکتی بکنم به دخترک خیره شدم. مدت‌ها بود که آرایش نمی‌کردم، ابروهایم کلفت و دوتکه شده بودند و کرک تُنکی که روی گونه‌هایم نشسته بود، بدجوری تو ذوق می‌زد. شاید موهای بلند و پرکلاغی‌ تنها چیزی بود که باعث می‌شد چند لحظه به خودم در آینه نگاه کنم. دستم را به موهایم کشیدم و شروع کردم به نوازششان، درست همانطوری که او اینکار را انجام می‌داد، هر وقت توی این اتاق کنارم می‌نشست. بعضی وقت‌ها برای اینکه سر به سرش بگذارم موهایم را پشت سرم جمع می‌کردم و با کش و سنجاق سر دم اسبی می‌بستمشان اما بی فایده بود. بعد از کشمکشی که همیشه با شوخی و خنده همراه می‌شد، کش مو و سنجاق از سرم بیرون می‌آمدند و به کناری پرت می‌شدند. بعد آبشار سیاهی بود که روی سر و گردنم می ریخت و کمتر از چند لحظه با انگشت‌های زمختش دوباره موهایم را پشت سرم جمع می‌کرد. جمع می‌کرد و می‌خندید و می‌گفت که هر مدلی به من می‌آید. می‌گفت خوشرنگ‌ترین موهای دنیا را دارم. می‌گفت آن شب در مهمانی بیشتر از یک ساعت به موهایم زل زده بوده و دست آخر وقتی توجهی از من ندیده بود، دلش را به دریا زده و آمده بود طرفم. صفحه تلفنم روشن شد و اسم مادر را نشان داد. بی حوصله جواب دادم، گفت امشب سری به من می‌زند، گفت حسابی نگرانم شده. حرفی از پدر نزد و من هم چیزی نپرسیدم. گفت توکلت به خدا و وقتی گفتم بعضی وقت‌ها از دست خدا هم کاری بر نمی‌آید، دلخور شد و گفت دختر من اینطوری نبود و نباید دیگر تنها بمانم و بهتر است مدتی بروم پیششان. گفت دنیا که به آخر نرسیده. بعد از خداحافظی گوشی را خاموش کردم و انداختم توی کشوی میز توالت. به آشپزخانه برگشتم و زیر کتری نیمه خالی را روشن کردم. چند دقیقه منتظر ماندم و بعد ته مانده چای دیشب را از قوری داخل لیوان ریختم و قندان استیل را از کابینت کنار گاز بیرون آوردم. همیشه چایمان سرد می‌شد، آنقدر با آب و تاب و بامزه حرف می‌زد که همه حتی خودش هم مجذوب صحبت کردنش می‌شدند. مثل آن بعد از ظهر که نمی‌دانم راننده تاکسی به من که در بغلش ولو شده بودم نگاه می‌کرد یا مثل مسافر صندلی جلو شیفته حرف‌هایش شده بود که پشت چراغ قرمز محکم به سپر ماشین جلویی کوبید. مسافر جلویی پیاده شد و سعی کرد مانع درگیری دو راننده شود اما او با لبخند دستم را کشید و به پیاده رو برد و دوباره شروع کرد به حرف زدن. سوت ممتد کتری رشته افکارم را پاره کرد. گاز را خاموش کردم و کمی آبجوش روی چای ته لیوان ریختم و آن را مزه مزه کردم. طعمی نداشت، لیوان نیمه خالی را روی کابینت، کنار قندان رها کردم. پاکت سیگار را از کیف دستی کوچکم که روی جاکفشی کنار در ورودی آپارتمان رها شده بود بیرون آوردم و دوباره لیوان را که حالا تبدیل به زیرسیگاری شده بود برداشتم و به اتاق خواب برگشتم. روبروی آینه نشستم و با دختر موسیاه شروع کردیم به کشیدن سیگار و دودش را از دهانمان به طرف همدیگر فوت می‌کردیم. پدر همیشه می‌گفت وقتی تک و تنها بوده مرد شده و تنهایی همیشه چیز بدی هم نیست و گاهی به درد آدم‌ها می‌خورد و بعضی وقت‌ها چقدر پدر شبیه او صحبت می‌کرد. انگار من هم داشتم آهسته آهسته مرد می‌شدم. سیگار نیم‌سوخته را داخل لیوان انداختم و کشوی میز را به سمت خودم کشیدم. گوشی را برداشتم و چند لحظه بعد از روشن شدن دیدمش که داشت از روی صفحه گوشی به من نیش‌خند می‌زد، انگار می‌خواست مثل این اواخر شروع کند به مسخره کردن، دوباره بگوید که درباره موهایم شوخی می‌کرده و من هیچ‌وقت جذاب نبودم. گوشی را به داخل کشو انداختم و سرم را میان کف دست‌هایم گرفتم. سنگین شده بود. احساس می‌کردم دست‌هایش از پشت سر موهایم را می‌کشد. فکر می‌کردم چند لحظه بعد گردنم را بین دست‌هایش می‌گیرد و فشار می‌دهد. مثل کابوسی که هرچند وقت یک بار سراغم می‌آمد. همینجا بود، در همین اتاق، روی همین تخت و کنار همین آینه. بعضی شب‌ها می‌‌آمد کنارم روی تخت دراز می‌کشید و شروع به نوازش موهایم می‌کرد. بعد آنقدر آن‌ها را می‌کشید که با جیغ از خواب بپرم و یک ساعت بعد به زور آرامبخش  دوباره به تخت برگردم و صبح با سردرد همیشگی بیدار شوم. کابوس نبود، بخشی از زندگی‌ام شده بود.

صدای چرخیدن کلید و باز شدن در آپارتمان بیدارم کرد. چند لحظه بعد مادر جلوی در اتاق بهت زده ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. لب‌هایش از هم باز شدند اما انگار بغض نگذاشت حرفی بزند. آمد کنارم روی تخت نشست، قیچی را از دستم گرفت و سرم را روی زانوهایش گذاشت. سرم را نوازش کرد و به رشته‌ موهای سیاهی که روی موکت پخش شده بودند خیره ماند. نگاهم از چشم‌های خیسش به ترک گچ‌بری سقف چرخید.

 

 



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱