صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  او سرکوبگر خود را دو...
شهریور
۱۱
او سرکوبگر خود را دوست دارد
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس:Helmuts Guigo

ماهرخ غلامحسین پور

خشونت، ایجاد رابطه نابرابر مبتنی بر ترس، وحشت،کنترل،تحقیر و سلطهٔ یک فرد بر فرد دیگر است.غالب افراد خشونت دیده بعد از تکرار مدوام و تدریجی خشونت به آن خو کرده و راه سکوت و مدارا در پیش می‌گیرند،نتایج تحقیقات نشان داده افرادی که در زمان طولانی و مستمر در معرض خشونت قرار دارند به ندرت دنبال راه حلی برای رهایی از آن موقعیت هستند.

 اما نوع بسیار دهشتبار خشونت، ایجاد رابطهٔ وابستگی بین خشونت دیده و خشونتگر است. فرد قربانی به مهاجمش وابسته می‌شود. در این شرایط هم خشونتگر و هم قربانی به چرخه اعمال خشونت وابسته می‌شوند و فرد قربانی با خو گرفتن و فرو رفتن در نقش قربانی دائمی، تلاشی برای رهایی از این وضعیت نمی‌کند، در چنین شرایطی است که کار‌شناسان علوم رفتاری می‌گویند کمک به زنی که مداوما در معرض خشونت بوده، به سختی و دشواری راه به پیش می‌برد.

سندروم استکهلم و وابستگی به آزاررسان

«ولفگانگ پریکلوپیل» از اهالی اتریش وقتی «ناتاشا کامپوش» ده ساله را در مسیر مدرسه ربود، چهل و چهار ساله بود. این اتفاق، سرآغاز یک فاجعهٔ هشت ساله شد. ناتاشا در طول هشت سالی که زندانی رباینده‌اش بود به لحاظ عاطفی به او وابسته شد. او نسبت به رباینده‌اش احساس همدردی و حتی به نوعی تحسین می‌کرد. بعد‌ها ناتاشا در یاداشت‌هایش نوشت که ولفگانگ شب‌ها برایش قصه می‌خوانده، و گاهی از ناتاشا می‌پرسیده که آیا به چیزی نیاز دارد یا خیر؟ او حتی یک بار هم موفق به فرار شد اما در میانه راه نزد ولفگانگ برگشت. بعد از فرار ناتاشا هرگز نقاط ابهام شخصیت روانی ولفگانگ روشن نشد، او وقتی متوجه فرار گروگانش شد به سرعت با قرار گرفتن به روی ریل قطار خودکشی کرد. نکته قابل توجه، شدت اندوه و غمی بود که ناتاشا بعد از مرگ رباینده‌اش با آن درگیر شد. گویا که دوست نزدیک یا یکی از اعضای خانواده‌اش را از دست داده باشد.

به راحتی با نگاهی به دور و برتان به زن‌های بسیاری برمی خورید که با وجود خشونت‌های آشکاری که از طرف شریک زندگیشان متحمل شده‌اند، باز هم به آنان وابستگی عمیقی دارند و میل و اراده‌ای برای تغییر شرایطشان وجود ندارد.

آنان قادر به ترک آزار رسانشان نیستند و سال‌های متمادی به همزیستی با شریک آزاررسان ادامه می‌دهند.

وجه تسمیه این نام، به گروگانگیری معروف چند سارق مسلح در بانکی در شهر استکهلم سوئد برمی گردد. سارقان مسلح به مدت شش روز مشتریان و کارکنان یک بانک را گروگان گرفتند و هنگام درگیری فیزیکی با پلیس، از تن گروگان‌ها برای حفاظت از خودشان یک سد انسانی ساختند، اما شش روز بعد و پس از پایان گروگانگیری، گروگان‌ها بدون هیچ گونه فشاری شروع به همدردی با سارقان کرده و نه تنها بر علیه آنان شهادت ندادند بلکه از رفتارهای پلیس نیز شکایت کردند.

قادر نیستم خشونتگرم را ترک کنم

آزاردیدگان وابسته، بر پایه وِیژگی‌هایی که علم روان‌شناسی برای سندروم استکهلم برشمرده، به تدریج درگیر احساسات مثبت یا نوعی سمپاتی و تعلق خاطر نسبت به فرد شکنجه گرشان شده و از فرد خشونت رسان حمایت می‌کنند و حتی کار تا جایی پیش می‌رود که درمورد کسانی که همت و تلاشی برای نجاتشان صرف می‌کنند احساسات منفی دارند.

خواهرم او را به من معرفی کرد. هم اتاقی‌اش بود. «نازنین. ر» ۲۷ ساله و فارغ التحصیل رشتهٔ مهندسی برق از یک دانشگاه معتبر و مهندس شرکت ملی نفت ایران بود. چیزی که باعث حیرت شنونده می‌شد این بود که خانهٔ پدری‌اش هم تهران بود.

شماره نازنین را از خواهرم گرفتم، دلم می‌خواست بدانم «چرا قربانی خشونت گاهی به سرکوبگرش وابسته می‌شود؟» اولش خیال نمی‌کردم به آسانی تن به گفت‌و‌گو بدهد اما این طور نشد، او به تمام سوالات پاسخ داد و ماحصل گپ و گفت ما متن زیر شد:

نازنین چرا با اینکه خانهٔ شما تهران بود، تو خوابگاه را ترجیح می‌دادی؟

 راستش من زندگی بسیار متفاوتی داشته‌ام. در طول بیست و هفت سال گذشته هر جور شکنجه جسمی و روحی که بتوانی تصورش را بکنی از دست مادرم تحمل کردم اما این سالهای اخیر اتفاقی رخ داد که برایم بسیار دردناک‌تر بود. سه سال پیش با کسی آشنا شدم که برای زندگی مشترک پا پیش گذاشت. مادر و برادرم در مرحله اول تلاش کردند مرا از ازدواج کردن با او منصرف کنند. اما وقتی تسلیم آنها نشدم برای پایان ماجرا نقشه کشیدند. او را تا جلوی در خانه کشاندند و برادرم چنان با مشت توی صورتش کوبید که بینایی یکی از چشم هایش را از دست داده، نه تنهایی بینایی‌اش آسیب دیده، بلکه استخوانهای صورتش هم شکسته و تحت مداواست.

بیشترین آزار را از چه کسی می‌بینی؟

مادرم. ببینید. او اصلا حال طبیعی ندارد. شاید باورش برای شما دشوار باشد اما بار‌ها فقط به خاطر اینکه معلم مدرسه گفته بود من با بغل دستی‌ام حرف می‌زنم، قاشق داغ پشت دستم می‌گذاشت. حین این کار با دستش جلوی دهانم را هم می‌گرفت مبادا جیغ بزنم. گاهی آنقدر دستش را روی بینی و دهانم نگه می‌داشت که عملا بی‌حال و سیاه می‌شدم و تا ساعت‌ها حالم طبیعی نمی‌شد.

برادرت هم آزار می دید؟

شکنجهٔ جسمی مختص من بود. یکبار فقط به این دلیل که بدون اجاره او شمارهٔ تلفن منزلمان را به همکلاسی‌ام داده بودم و دوستم به خانهٔ ما تلفن کرده بود، تیغه تیز چاقو را توی نرمی رانم فرو کرد و تا مدت‌ها به راحتی نمی‌توانستم راه بروم.

علت تبعیضی که مابین تو و برادرت قائل می‌شد چه بود؟ از واکنش برادرت می‌ترسید؟

نه. دردناک است اگر بگویم تنها گناه من این بود که چهره‌ام به پدرم شباهت داشت و برادرم به مادرم شبیه بود. من به خاطر همین شباهت ظاهری همیشه تحقیر شدم. به من می‌گفت تو زشتی و هیچ کس حاضرنمی شود با تو ازدواج کند. من ساعت‌ها گوشهٔ یک کنج خلوت مچاله می‌شدم و با خیال این حرف‌ها گریه می‌کردم.

بزرگ‌تر که شدی دایره آزار‌ها محدود‌تر نشد؟ چرا به فکرت نرسید از کسی بیرون از خانه کمک بگیری؟

نه آزار‌ها محدود نشدند بلکه شکلشان تغییر کرد. وقتی به دبیرستان رفتم کنترل شدیدی روی مراودات و رفت و آمد‌هایم داشت. خودش مرا می‌برد دبیرستان و برمی گرداند و تاکید می‌کرد که حواسم را جمع کنم چون اگر دست از پا خطا کردم سرم را بیخ تا بیخ می‌برد.

حتی وقتی دانشجو شدم سایه او بر سر تصمیمات زندگی‌ام به شدت سنگین بود و نگذاشت رشته مورد علاقه‌ام را ادامه بدهم.

هیچ وقت شد که به فکر دور شدن از او بیافتی یا او را برای مشاوره یا تراپی نزد دکتر ببری؟

چندین بار خانه را ترک کردم ولی هر بار زنگ می‌زد و با گریه و زاری می‌خواست برگردم و من برمی گشتم. اما هیچ چیزی تغییر نمی‌کرد. باز هم با اینکه قد کشیده بودم و بزرگ شده بودم و دانشجو بودم به محض مخالفت با سرکوب فیزیکی و کتک‌هایش مواجه می‌شدم.

چرا دوباره به آن محیط برمی گشتی؟

نمی‌دانم فقط حس می‌کردم به نوعی وابسته‌اش بودم و هستم. با اینکه از کنترلش خسته می‌شوم و خشونت‌هایش رنجورم می‌کند اما باور نمی‌کنم بدون او بتوانم به مسیرم ادامه بدهم. احساس می‌کنم خودم هم برای آن آزار‌ها بی‌تقصیر نیستم و لابد اشتباهاتی دارم که او را برآشفته می‌کند. او هم هر بار حین مشاجره‌هایش می‌گوید بدون حضورش خواهم مرد. روزی که می‌خواستم از آن خانه به خوابگاه بروم توان و شهامتش را در خودم نمی‌دیدم. فکر می‌کردم بدون او زندگی کردن را بلد نیستم. به هر حال مادرم است و دوستش دارم.

آیا مادرتان متوسل به خشونت های کلامی هم می­شود؟

من تا مدت‌ها نمی‌دانستم آن کار‌ها مصداق کامل خشونت است. گالری نقاشی داشتم. آدمهای زیادی عکسشان را می‌دادند تا پرتره‌شان را نقاشی کنم، مابین وسایلم عکس چند نفر را برمی داشت و به نامزدم نشان می‌داد و مدعی می‌شد با همه آن‌ها رابطه نامشروع دارم. جزئیاتی از نوع رابطه‌ام از آن‌ها برای او تعریف می‌کرد که کاملا ساخته و پرداخته ذهنش بود و واقعیت نداشت. یا وقتی خانه نبودم به دوستانم زنگ می‌زد و از من به شکل آشکاری بدگویی می‌کرد و تهمت‌های ناروا می‌زد؟

نازنین الان کجا زندگی می‌کنی؟

راستش من به خانه مادرم برگشته‌ام. هر بار با التماس و تضرع مرا برمی گرداند. اما از روزی که برمی گردم آش‌‌ همان آش است و کاسه‌‌ همان کاسه.

این سری دیگر خبری از بدگویی یا فحاشی یا چک و مشت و تو گوشی و لگد نیست، حالا به من بند کرده که باید تا ریال آخر پولهایی که در طی این سال‌ها خرجم شده را پس بدهم. اما من نمی‌دانم چرا توان جدا شدن از او و تشکیل یک زندگی مستقل را ندارم. احساس می‌کنم بی‌رمقم. دلم نمی‌خواهد کسی کمکم کند. با اینکه می‌دانم شرایط خوبی نیست اما میل قلبی برای تغییرش ندارم.

وابستگی به آزاررسان، خشونت را بازتولید می‌کند

«نازلی ایرانی»، کار‌شناس ارشد رشته روان‌شناسی بالینی می‌گوید:«غالبا این چرخه مابین دو تیپ مشخص برقرار می‌شود، یک سو افراد پرخاشگری که روابط اجتماعی قوی دارند و جذاب و شیرین سخنند. در نقطه مقابل آن‌ها افرادی با تیپ شخصیتی پذیرنده و ضعیف و سلیم النفس که معمولا وابسته و نیازمند محبتند.»

به گفته این روان‌شناس «این افراد با حس غریزی قوی در رابطه‌ای که انتخاب می‌کنند انگشت روی قربانی ضعیف با شخصیتی وابسته می‌گذارند. چرا که غالب کسانی که پذیرنده خشونت هستند به شدت نیازمند محبتند، مهرورز و مهرطلب ند، صبوری می‌کنند و عزت نفسی به شدت آسیب دیده دارند.»

به گفتهٔ این کار‌شناس، «کنترل گر‌ها با اینکه جذابند الزاما مبارزانی قوی نیستند و اعتماد به نفس بالا ندارند، آن‌ها لاف زیاد می‌زنند ولی برای پر کردن خلاء اعتماد به نفسشان داد و فریاد و قلدری می‌کنند.»

نازلی ایرانی به این نکته اشاره می‌کند که قربانی، جذب شخصیت زورگو و جذاب خشونتگر می شود، یعنی‌‌ همان چیزی که خودش فاقد آن است و قدرت ترک آن رابطه را ندارد. او شدیدا احساس ضعف و ناتوانی می‌کند و از تنها ماندن و‌‌ رها شدن می‌ترسد. معمولا قربانی نیاز به محبت کردن و بخشیدن دارد و از تمام کردن رابطه می‌ترسد.

به گفتهٔ این روان‌شناس، گاهی فرد آسیب دیده با چنان حجمی از آسیب مواجه شده که مثل پروانهٔ بی‌دست و پایی در لانه عنکبوت شخصیت پرخاشگر گیر افتاده و قادر به رهایی نیست در آن شرایط است که او تلاش می‌کند نیازهای خود را ندیده بگیرد، سرکوب کند و یا در کل مطیع رابطه باشد تا بتواند در درازمدت فرد آسیب رسان را برای خودش نگه دارد. این فرد به خود تلقین می‌کند که در پروسه خشونت، بی‌تقصیر نیست.

به گفتهٔ ایرانی خشونت دیده غالبا دوستان صمیمی زیادی ندارد و از ترس‌های بی‌دلیل و طرد شدن رنج می‌برد. او بار‌ها مثل «یویو» می‌رود و برمی گردد و اگر در شرایطی با غلبه بر احساس اشتباهی که درگیرآن است، آن رابطه بیمار را ترک کرده باشد، اگر از بیرون و توسط یک فرد باتجربه و آگاه به او کمک رسانی نشود، باز هم در نقش یک قربانی مطیع به قربانگاه برمی گردد تا به ارباب رابطهٔ خشونت زده خدمت کند.

این روان‌شناس تاکید می‌کند در این شرایط قربانی به تنهایی قادر به ترمیم زخم‌ها و‌‌ رها شدن از آن بن بست نیست و تنها راه‌‌ رها شدن از این وابستگی بیمارگونه، کمک گرفتن از یک مشاور ماهر یا روانکاوی مجرب است. فرد قربانی باید متوجه باشد که میل و اراده او برای برگشت دوباره به یک رابطه پر از خشونت و اهانت از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ و این کار نیاز به کار درمانی و واکاوی عمیق دارد. او در آن شرایط بیش از هر زمان دیگری نیازمند واکاوی خود سرکوب شده‌اش است.

منابع :ایران تحقیق ،خبرگزاری جمهوری اسلامی ،بیداران



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱