صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  من معتاد به زیبا شدن...
اردیبهشت
۱۱
من معتاد به زیبا شدنم
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , , ,
image_pdfimage_print

عکس: Flickr

نوشین پیروز

زنی قد بلند و باریک اندام با آرایشی غلیظ وارد هتل هما شد موهای لخت و طلایی اش از زیر یک وجب شالش بیرون زد بود. دستش را برای دست دادن جلو آورد ، همه حواسم رفت به ناخن‌های بلند و مصنوعی اش که به شکل ماهرانه ای رنگ شده بود .

با چکمه های بلند و لباس تنگ ، نشستن روی مبل برایش راحت نبود . خواست جایمان را عوض کنیم و روی صندلی بلندتری بنشینیم. با وسواس از درصد چربی، میزان کالری، مارک چایی، قهوه‌ای که مصرف می‌شود پرس وجو کرد و بالاخره به یک فنجان چای سبز رضایت داد.

تا چای بیایید ، بار‌ها به صفحه موبایلش و آینه نگاه کرد، مو‌هایش را دور انگشت پیچید و پایین کشید. پاهایش در حرکت دائم بود و آرام نداشت. مرتب به اطراف نگاه می کرد و هرکسی که رد می‌شد را زیر چشم می‌پاید.

اگر نمی‌دانستم که او واقعا مریض است، از رفتار او برداشت می‌کردم که می‌خواهد جایی برود یا حوصله و وقت مصاحبت با من را ندارد .اما می دانستم که اضطراب دائمی و بی قراری او بخاطر بیماری است .

دکتر روانکاو “بهار” ما را به یکدیگر معرفی کرد تا بتوانیم درباره بیماری اش با هم صحبت کنیم.

بهار اعتیاد به زیبا شدن دارد.

برای نوشیدن چای لب های تزریقی اش کمکش نمی کرد ند .

درحالی که با فنجان بازی می‌کرد بی مقدمه شروع به تعریف کرد وگفت:من از سوال و جواب خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم اگر حرفم را قطع کنید، به احتمال زیاد دیگه ادامه ندهم و منصرف شوم. هیچ وقت در این باره با کسی حرف نزدم.اما الان فکر می کنم شاید سرگذشت من به دیگران در تربیت و رفتار با بچه هایشان کمک کند.چون امروز مطمئن شدم که  تجویز به موقع یک قرص و یا چند جلسه روانکاوی به موقع، سرنوشت مرا تغییر می داد.شاید مقصر در زندگی من هیچکس نباشه، جلوی ارث را نمی‌شود گرفت و یا ژن را نمی‌شود تغییر داد، اما امروز با شما حرف می‌زنم ،بسیار خوش بخت‌تر می‌شدم اگر مادر و پدرم رفتار دیگری با من و خواهرم داشتند و یا زود‌تر به دکترمراجعه می‌کردیم و کمک می گرفتیم و من سالها این طور شکنجه نمی شدم.

کودکی من مثل کابوس و برای من شکنجه دائمی بود. تمام ایام کودکی من و نوجوانی من حرام یک آرزو شد: «کاشکی منم خوشگل بودم!»

بدشانسی و بد اقبالی انواع دارد. نوع بداقبالی من این بود که دربین مادر و خواهر و فامیل زیبا، من زشت به دنیا بیایم. من به خواهرم حسودی نمی کردم. اما دلم می خواست من هم مثل او و مادرم و یا بقیه فامیل قیافه خوبی داشته باشم. تمام زندگی من ، درحال مقایسه شدن با خواهرم گذشت. مقایسه ها درهرموردی که بود ، حتی تحصیل و هوش بالاخره به موضوع ظاهری و زشتی و زیبایی ختم می شد.

خواهرم چشمان سبز و لب‌های سرخ و موهای تابدار و نرم و روشنی داشت . من چشم و ابرویی تیره و سیاه و موهایی کم پشت و وزوزی داشتم. دماغم بسیاربزرگ و زشت بود و تیرگی و پرمویی تنم از من دختری زشت ساخته بود. این کمال بدجنسی طبیعت بود که از فامیل مادری و پدری من، آنچه زشت بود یکجا به من ارث رسید.

ساعت‌ها جلوی میزآرایش مادرم می‌ایستادم و سعی می‌کردم با مالیدن رژلب کمی خودم را خوشگل کنم. ابروهای پیوسته سیاه و موهای پشت لب و دماغ بزرگم، با ماتیک زدن انگار درشت‌تر می‌شدن. برعکس خواهرم که کافی بود فقط بخندد تا زیبایی ش صد چندان شود.

تنها کسی که ظاهرمرا هیچوقت مسخره نکرد، مادربزرگ پدری‌ام بود.بعد‌ها فهمیدم از بسیاری جهات شبیه خودش و مادر خدابیامرزش هستم و دماغم هم به خودش شبیه بود، اما بازهم بزرگ‌تر و زشت‌تر. او می‌گفت :«بهار بانمک است»و برای من قصه‌ جوجه اردک زشت را که خود تاییدی بر زشت بودن من بود را تعریف می کرد.

زندگی با من عادل نبود. همه اول خواهرم” بهناز” را بغل می‌کردند، اول او را می‌بوسیدند، اول از او تعریف می‌کردند.من هیچ وقت محبوب نشدم. حتی درمدرسه شنیدن جمله: «وای! شما‌ها خواهرین؟ اصلا شبیه نیستین» برایم عادی شده بود. درس و نمره‌های خوب من وضع مرا بهتر نمی‌کرد. گوشه گیری و سکوت من همیشه به علت حسودی به خواهرم تعبیر و تفسیرمی‌شد. او چون زیبا‌تر بود، وقتی لباس ساده ای می‌پوشید هم بسیار زیبا بنظر می‌رسید و من هرچقدر هم به ظاهرم می‌رسیدم و یا لباسی عین او به تن می‌کردم، حداکثر بانمک می‌شدم.

زیبایی بهناز بی‌آنکه خودش در آن نقشی داشته باشد باعث می‌شد که تمام فامیل و حتی مادرم و پدرم همیشه بین ما فرق بگذارند و به او بیشتر توجه و محبت کنند. در نهایت ،رفتار دیگران از من آدمی ساخت که تمام مدت در پی جلب توجه و گدایی محبت از دیگران باشم. آرزو داشتم مرا دوست داشته باشند.

هرچقدر بزرگتر می‌شدم، اوضاع روحی و روانی من بد‌تر می‌شد. روز به روز غمگین‌تر و گوشه گیر‌تر می‌شدم. تقریبا هیچ دوستی نداشتم برعکس خواهرم. دوست نداشتم با مادرم در حضور نفر سوم جایی باشم. چون یا می‌گفتند:«وا !چرا بهار اصلا شبیه تو نشده؟» یا با نگاه و رفتارشان نشان می‌دادند که درحال مقایسه مادرم با زشتی‌های من هستند. درکنار مادرم، زشتی من صد چندان بیشتر به چشم می‌آمد.

پدرم مرا دوست داشت و ظاهرمن برای او انگار زیاد اهمیتی نداشت. اما دانسته یا نادانسته همیشه شوخی‌های اوهم درباره ظاهر من بود. بهناز را عروسک بابا و مرا خپل و قلنبه صدا می‌کرد. صورت خواهرم را غرق بوسه می‌کرد و مرا روی پایش می‌نشاند و سرم را نوازش می‌کرد و پیشانی‌ام را فقط یکبار می‌بوسید.

بچه‌های فامیل همه بهناز را دوست داشتند و من گاهی فقط برای اینکه مرا به جمع خودشان راه نمی‌دادند، بازیشان را خراب می‌کردم .آن‌ها هم  پیش بزرگ‌تر‌ها از من شکایت می‌کردند و منفور‌تر و تنهاتر از قبل می‌شدم. بچه‌ها ظاهر مرا مسخره می‌کردند و برعکس برای اینکه فقط به موهای بلند و زیبای خواهرم دست بکشند، حاضر بودند اسباب بازی‌های خودشان را به او پیشکش کنند. من از اینکه چرا اصلا بدنیا آمدم غصه می‌خوردم و اغلب شب‌ها درحالی که دعا می‌کردم یا بمیرم و یا صبح که بیدار می‌شم موهام بور و چشم‌هایم آبی شده باشند، گریه کنان می‌خوابیدم. اما هیچ معجزه‌ای در کار نبود.

پانزده ساله بودم که در جشن عروسی دخترعمه‌ام، گوشه دنجی را برای خودم پیدا کرده بودم و دور از چشم دیگران شیرینی می‌خوردم که دو تا خانم از اقوام دور ما روی صندلی نزدیک به من نشستند. آن‌ها متوجه نشدند که من حرف‌هایشان را می‌شنوم. عمه پدرم برای خانم دیگری که نمی‌دانم با ما چه نسبتی داشت درباره من و خواهرم توضیح می‌داد که:«طفلک ریختش عین عقب مونده هاست. اما میگن خیلی هم باهوشه. خدانصیب نکنه والا. ببین با این هیکلش چه نشسته و لُف لف شیرینی می‌خوره. مادر و پدرش هم فکر کنم دیگه خسته شدن از دستش. چیکارکنند طفلکی‌ها؟ اولاده دیگه. حالا هرچی، نمی‌شه بزارنش دم درکوچه. از اون مادر به اون خوشگلی، با اون خواهر به اون زیبایی، این عجوزه به کی آخه رفت نمی‌دونم والا» و خانم غریبه هم با ترحم نگاهی به من کرد و سری تکان داد و گفت: «ای دیگه! هرکی باید تو زندگی از یه چیزی بکشه. میگن  فقط حرومزاده‌ها ریختشون شبیه اجنه س»

بار‌ها و بار‌ها حرفهای تحقیرآمیز و زشت درباره خودم شنیده بودم ،اما واقعا نمی‌دانم این بار چه اتفاقی در من افتاد که قندان و پرتقال و بشقاب هرچه دم دستم بود به سوی آن دو خانم پرتاب کردم. و چنان فریاد می‌کشیدم و فحش‌های بدی می‌گفتم که بعد‌ها هرچه فکر کردم، یادم نیامد کلمات به این زشتی را از کجا یادگرفته بودم.

سر پوران خانم (عمه پدرم) شکافته بود و خون می‌آمد. مرا چند نفر بازور گرفتند، با وجود این زورشان به من نمی‌رسید و هرچه دم دست می‌رسید پرت می‌کردم تا بالاخره و با زور مرا سوار ماشین کرده به خانه بردند.می شنیدم که می گفتند :«دختره هم زشته، هم دیونه ! به خوشگلی عروس حسودیش شده…»

‌‌ همان شب سعی کردم با تیغ خودم را بکشم.

بهناز مرا پیدا کرد و جلوی خودکشی مرا گرفت. گریه می‌کردم و بصورتم چنگ می‌کشیدم و می گفتم:« من نمی‌خوام بی‌ریخت باشم. نمی‌خوام این شکلی باشم.» خواهرم پا به پای من گریه می‌کرد و می‌گفت:« بهار تو زشت نیستی، آخه چون رنگ چشمت سبز نشده که نباید خودت رو بکشی.»

من داد می‌زدم:« تو نمی‌فهمی! تو نمی‌فهمی.»

مادرم می‌گفت: «خوب زشتی که زشتی. درعوض باهوشی. دختر خوبی هستی…»

این حرف‌های مادرم مرا دیوانه می‌کرد و بیشتر از همه چیز و همه کسی متنفر می‌شدم.

 داد می زدم:« چرا وقتی دیدی من شبیه بچه آدم نیستم منو نکشتی؟ اصلا چرا مرا به دنیا آوردی؟»

پدرم می‌گفت: «تو فقط به خواهرت حسودی می‌کنی. تو زشت نیستی .فقط از بهناز قشنگ‌تر نیستی. زیبایی نسبیه .از تو زشت توی دنیا زیاده . خدا رو شکر کن که سالمی »

و من داد می‌زدم:« ازهمه تون متنفرم! شما همه شکل هم هستین. نمی‌فهمید من چی می‌کشم.»

بعد از آن ماجرا مادر و پدرم سعی می‌کردند همه با هم جایی نرویم.

تقریبا هیچ کجا نمی‌رفتم. وقتی جایی دعوت می‌شدیم و یا مهمان داشتیم، بهانه می‌ آوردم حالم که بد است یا درس و امتحان دارم  و در اتاقم می‌ماندم. دلم نمی‌خواست هیچکسی مرا ببیند.یادم نمی آید هرگز کسی دلتنگ من شده باشد و یا برای دیدنم اصرار کرده باشد. کسی مرا دوست نداشت . هیچکس ، هیچ وقت دلتنگ من نشد و جای من هیچ کجا و در هیچ مجلسی خالی نبود.

روز‌ها گوشه کتاب هایم ،مدل دماغ می‌کشیدم و بی‌صبرانه منتظر بودم تا هیجده ساله شوم که به آروز‌هایم برسم و اول از همه دماغم وبعد چشمم را عمل کنم .چند سال تنها هدف و مفهوم زندگی من این شد: «من باید خوشگل و خوش هیکل بشم»

بالاخره ، هیجده ساله شدم و قسمت سخت و دردناک زندگی من تازه شروع شد.

رژیم غذایی سخت، عمل جراحی چشم، دماغ و گونه و سینه و باسن و شکم و زانو، بوتاکس و لیفتینگ و تاتو، کاشت مژه، کراتینه و اکستنشن مو، کاشت ناخن، حلقه معده…

هردکتری را معرفی می کرند، من می رفتم. هر سالن آرایشی که محصول و یا تکنیک جدیدی داشت، من به آنجا می رفتم. برای جراحی‌های زیبایی بار‌ها مجبورشدم پول قرض بگیرم. چندبار تا پای خطر مرگ رفتم و نزدیک بود جانم را از دست بدهم.

نه دانشگاه رفتم و نه کاری یاد گرفتم. بلافاصله بعد از مدرسه ، تمام فکر و ذهنم  این بود که چطور قیافه و هیکل بهتری پیدا کنم. و با خودم می‌گفتم:« وقتی ظاهرم شبیه آدمیزاد شد، بعد دانشگاه می‌رم، سر کار می‌رم، شاید ازدواج کنم، اما تا قبل از اینکه شکل آدم شوم، هرگز.»

 دراین مدت خواهرم ازدواج کرد و با شوهر و بچه‌هایش از ایران مهاجرت کردند رفتند پدرم فوت کرد و سهم الارث مرا دادند که صرف عمل‌های جراحی و زیبایی شد. مادرم بیشتر اوقات خارج از ایران پیش بهنازو بچه هایش وقت خود را می‌گذراند. ومن بازهم تنها تر شدم. جلوی آینه می‌ایستادم و به تصویری زنی که در آینه بود خیره نگاه می‌کردم. سرم را کمی به سمت راست و چپ کج می‌کنم. جلوی آینه عقب و جلو می‌رفتم و با دقت و وسواس دنبال ایرادی تازه‌ای در ظاهرخودم می‌گشتم.

هربار به خودم می‌گفتم: «فقط کمی گوشه چشمم بالا‌تر بره، لب بالام اگر اینجوری بشه، اگر کمی شکمم صاف‌تر باشه، کاش کمی چانه‌ام تیز‌تر بشه، یا اگر کمی مو‌هایم بلند شود…» چیزی در من وجود داشت که هیچ وقت آرام نمی‌گرفت. هربار به خودم می‌گفتم :«این جراحی کوچک رو هم انجام می‌دم و دیگه تموم!»

نمی‌دانستم و نمی‌توانستم باورکنم که ریشه همه این ناآرامی و این اندوه دائمی، این حس تنهایی وحشتناک  ، بخاطر ظاهرم نیست. سعی می‌کردم با بهبود و زیبا کردن ظاهرم حال خودم را خوب کنم.

ظاهرم خوب می‌شد اما حالم نه.

افسردگی و اندوه و یک بغض دائمی و خشم و عصبانیت  و یک وسواس  همیشگی را تمام این سال‌ها با خودم حمل کرده بودم و جزئی از زندگی من بود. با وجود اینکه هزینه‌ زیادی پرداختم ، اما هیچ وقت از ظاهرم راضی نشدم.

اگر کسی ازمن تعریف می‌کرد، فکر می‌کردم یا سرش نمی‌شود و یا دروغ می‌گوید و اگر کسی از ظاهر من ایراد می‌گرفت، فکر می‌کردم حسود است یا مرا مسخره می کند و یا او درست می‌گوید! باید فورا این قسمت را تغییر دهم.

دکتر و جراح‌های زیبایی و آرایشگر‌ها و فروشندگان لوازم آرایشی همه از دست من خسته شده و از من فرارمی کردند. من همیشه از کار آنها ناراضی نبودم و درآخر کار احساس می‌کردم سرم کلاه گذاشته‌اند، از مواد خوبی استفاده نکرده‌اند، متخصص و یا حرفه‌ای نبوده‌اند یا اینکه درست به حرف و نظر من گوش نداده آنرا کامل اجرا نکرده‌اند.

سه بار دماغم را عمل کردم . دفعه اول اصلا از نتیجه عمل راضی نبودم و باردوم که همراه با عمل بینی صورتم را هم عمل کردم، بنظرم آمد دماغم بهتر شده، اما بازهم ایراد داشت ؛ و بعد از عمل سوم اگر دکتری حاضر می‌شد که بازهم دماغم را عمل کند، حتما به سراغ او می رفتم . هنوز صد در صد راضی نبودم و سعی می‌کردم با آرایش ایراد‌های دماغم را محو کنم.

حالا می‌دانم که این از عوارض بیماری روحی و افسردگی و اختلال شخصیتی من ناشی شده. شاید شخص دیگری جای من بود به‌‌ همان یکبار عمل و یا حداکثر بار دوم رضایت می‌داد. اما من هیچ وقت ازشکل دماغم راضی نبودم و راضی نشدم.وضعیت من هیچ وقت بهتر نمی‌شد. خواهرم دو تا بچه به دنیا آورده بود و مادرم ،مادربزرگ شده بود و هنوز هم از من که میلیون‌ها تومان خرج ظاهرم کرده بودم ،زیبا‌تر بودند.

 در یک عکس، خواهرم را میدیدم که چند تارمویش سفید شده و بچه‌ها را زیر بغلش  نگه داشته .همگی به دوربین می‌خندیدند. برق شادی و رضایت از چشمانشان حتی از توی عکس هم پیدا بود. جلوی آینه ایستادم، آنچنان زشت و مصنوعی و غیر طبیعی بنظر رسیدم که دلم می‌خواست فورا خودم را بکشم. من هنوزهم خیلی زشت بودم.

تا اینکه بالاخره ، یکباردیگر با حرف کسی زندگی من عوض شد.

درد معده ، امانم را بریده بود.

 پیش متخصص معده ای رفتم که از دوستان بسیار قدیمی پدرم بود.

 به او عمو حسین می‌گفتیم. عمو حسین بعد از معاینه و نوشتن قرص و دوا برای من، دستم را گرفت و با چشمان مهربانش به من نگاه کرد و گفت: «بهار! تو با این روش زندگی نمی‌میری دخترم.»

من خندیدم و گفتم:«شما از کجا فهمیدی من دلم میخواد بمیرم عمو جان؟»

 او خندید و گفت:« دخترم ، با این رژیم ها و عمل ها فقط خودت را زجر میدی دخترم.از حرفم ناراحت نشو ، من دکترم . باهات صادقانه حرف میزنم ، شما مشکل اعصاب داری. باید بری پیش متخصص اعصاب و روان. درد معده تو ریشه عصبی داره. تو افسردگی داری بهار. باید دارو مصرف کنی دخترم. من متخصص نیستم اما تشخیص من این هست که ریشه همه دردهای طولانی در روح آدم هاست.

این تنها راه نجات توست. تو هر روز در مطب دکترهای زیبایی و جراحی و تغذیه و آرایشگاه هستی، بیا و به حرف من پیرمرد گوش کن دخترم و همین امروز برو پیش یک دکترروانپزشک.»

نمی‌دانم در قیافه عمو حسین چه بود یا من آن روز در چه حال روحی بودم یا شاید تنها باری بود که حس کردم کسی نگران ِ حال من شده اما  بدون هیچ حرفی رفتم و از دکتری که به من معرفی کرده بود وقت گرفتم.

و این اولین و تنها کاردرستی بود که برای خودم انجام دادم. روزی که دوباره زندگی من در اثر حرف دیگران  باز هم عوض شد.

بعداز چند ماه بود که تازه فهمیدم چقدر حالم بد بوده و نمی‌دانستم.و اینکه حال بدم درمان داشته و من نمی دانستم.

 دکتر به من گفت: «بهار، توبه اندازه کافی به جسمت توجه کرده ای. درست یا غلط .  اما حالا وقت روحت شده. باید روحت و روانت را درمان کنی تا واقعا زیبا بشی. ما تو رو زیبا می‌بینیم دخترم،اصلا بهار زشت نداریم ،داریم؟ حالا دیگه وقتشه خودت هم با خودت دیگه آشتی کنی. تو فقط بیماری. وقتی خوب بشی همه چیز بهتر از این هست خواهد بود.چشم تو بهار رو نمی بینه . به کمک هم ، تو  بهار تازه ای را خواهی دید .»

و من دلم می خواست که این “بهار” تازه را تجربه کنم و ببینم.

 متوجه شدم ،علاوه بر افسردگی و اختلال شخصیتی، دچار «اختلال بدریختی بدن» یا «اختلال بدشکلی بدن» (١)هستم. این یک بیماری شناخته شده و قابل درمان است که من به آن مبتلا هستم. لازم نبود این همه زجر بکشم .خانواده من و خودم همیشه فکر می کردیم ، این مشکل من است . فقط من اینطور هستم. اما الان فهمیدم آدم های زیادی در دنیا که خواهرو یا مادر زیبایی ندارند هم دچار این اختلال و مشکل می شوند. و این تازه یکی  از چند  مشکل و اختلال های من است .دارو درمانی و روانکاوی من هنوز در مرحله‌های اولیه است و تازه در اول راه درمان هستم. اما بعد از فقط بعداز همین چند ماه  هم نتیجه عالی بود و بیشتر ازهرجراحی که تا بحال انجام دادم ،عوض شده‌ام و راضی هستم.

عجیب است ، اما احساس می‌کنم ظاهرم هم همزمان تغییر کرده. اگرچه بوتاکس به من اجازه خندیدن را نمی‌دهد، اما چند بار متوجه شدم که دارم سعی می‌کنم لبخند بزنم. درآینه به خودم نگاه کردم. وقتی می‌خندم ته چهره‌ای از خواهرم در من ظاهرمی‌شود. من هنوز در زمستان زندگی ام هستم ، اما دیگر مطمئن شدم بهار نزدیک است و انگار به قسمت های خوب قصه جوجه اردک زشت نزدیک می شوم.

بهار. م

(١) اختلال بدشکلی بدن  body dysmorphic disorder

بیماران مبتلا به اختلال بدریختی بدن، احساس ذهنی مداومی درباره زشت بودن برخی از جنبه های ظاهر یا چهره خود دارند، علیرغم این که ظاهر آنها طبیعی یا تقریباً طبیعی است. اما می پندارند که ظاهر جذابی ندارند یا حتی نفرت انگیزند.این حالت می تواند در زندگی معمولی، حفظ شغل یا سلامتی فرد اختلال ایجاد کند. اثرات بیماری بر زندگی بیمار می تواند چشمگیر باشد، تقریباً همه بیماران مبتلا از رویارویی اجتماعی و شغلی دوری می جویند. یک سوم بیماران خانه نشین می شوند؛  زیرا نگرانند که بخاطر نقایص ادعایی مسخره شوند و تا یک پنجم آنها اقدام به خودکشی می کنند.

ازنشانه های شایع افراد مبتلا به اختلال احساس بدریختی بدن به موارد زیر می توان اشاره کرد : باور غلط از چهره و اندام خود دارند، از آینه و سطوح شفاف اجتناب می کنند یا برعکس بیش از حد در آینه می نگرند و برای پنهان کردن نقص فرضی به آرایش یا لباس های رنگارنگ و متنوع رو می آورند .

همراهی اختلالات اضطرابی و اختلال افسردگی با این اختلال شایع است و بیماران همچنین ممکن است صفات افراد مبتلا به  اختلالات شخصیت وسواس فکری- عملی و خودشیفته را نیز دارا باشند.

درمان اختلال بدریختی بدن از طریق روش های جراحی، درماتولوژیک، دندانپزشکی و سایر روش های طبی به منظور رفع نقص های خیالی ، تقریباً کار ساز نیست. ( مجله پزشکی مادر- شیلا ایوبی )



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱