صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان مری
اسفند
۵
داستان مری
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , ,
image_pdfimage_print

7205199858_f6cbe624b2_z

عکس: [AndreasS]

ترجمه سام زندی

زندگی فعلی من…

زندگی فعلی من سخت است، یک جور عجیبی است. کسل شده ام. توی خانه هیچ کاری نیست که بکنم. کلی تلویزیون و دی وی دی و سی دی تماشا می کنم. موسیقی گوش می کنم. پول یا وقت زیادی ندارم که کار دیگری بکنم، و به پسرم در تکالیف دبیرستانش کمک می کنم .

آیا در خانه احساس امنیت می کنم؟ نه. گاهی حس می کنم جایم امن است، گاهی نه. بستگی دارد. مردی در خانه ام نیست. درست است که شوهر دارم، ولی گاهی دلم می خواهد فراموشش کنم. همیشه پای کامپیوتر است، یا ورق بازی می کند، یا تلویزیون تماشا می کند. پول زیادی خرج کامپیوتر و دی وی دی می کند.

مدت ها پیش بود که با شوهرم آشنا شدم، شانزده سال پیش. کارش رانندگی برای مجتمع مسکونی ای بود که من در آن زندگی می کردم. تصمیم به ازدواج خیلی ساده بود. او عاشقم بود، برای همین با او ازدواج کردم. خیلی ها راضی به این ازدواج نبودند. خانواده ام مخالف ازدواجم بودند. پدرم راضی بود. مادرم می گفت “اشکالی ندارد اگر می خواهی ازدواج کنی.” ولی دو خواهرم نمی خواستند ازدواج کنم. موافق نبودند. فکر می کنم نگرانم بودند.

شوهرم پیش از من یک بار ازدواج کرده بود، مدت ها پیش. نمی دانم به سر زن قبلی اش چه آمده بود، نمی دانم کجا رفت، هیچ چیزی از او نمی دانم.

وقتی پسر اولم به دنیا آمد مشکلات شروع شد. وقتی پسرم یک ساله بود، او را از من گرفتند. پلیس آمد و او را برد تا از او مراقبت کند، مجبور بود برود. یک نفر به پلیس زنگ زده بود و گفته بود که فکر می کند مدت ها پیش در خانواده ما، تجاوز جنسی اتفاق افتاده است. پسرم را از ما گرفتند. سال ها پیش، زن دیگری به شوهر من، اتهام تجاوز جنسی زده بود. آن زن در همان مجتمعی که من بودم زندگی می کرد. این اتهام حقیقت نداشت. آن زن به رابطه من و شوهرم حسادت می کرد. همچنین، مدت ها پیش، وقتی پسرم یک ساله بود، حادثه ای پیش آمد و پای پسرم شکست. پسرم دوید پشت ویلچر من، و چرخ ویلچر از روی پایش رد شد. جیغ کشید و گریه کرد. خیلی دردش آمده بود. آن موقع، خواهر من از پسرم مراقبت می کرد. پسرم رفت خانه خواهرم، تا آنجا زندگی کند. دوران سختی بود. شوهرم از این که خواهرم پسرمان را برده، ناراحت و عصبانی بود. ما در ملبورن زندگی می کردیم، ولی خواهرم نزدیک ساحل زندگی می کرد. رانندگی دائمی از ملبورن به آنجا برای دیدن پسرم، و برگشتن به ملبورن، خیلی سخت بود. تصمیم گرفتیم خانه را عوض کنیم تا نزدیک پسرمان باشیم. باید به دادگاه می رفتیم تا حق سرپرستی پسرمان را پس بگیریم. خیلی سخت بود. وقتی دوازده سالش شد، به خانه برگشت تا با ما زندگی کند.

شوهرم از من مراقبت می کند. من شوهرم را دوست دارم. گاهی کمکم می کند و گاهی دعوا می کنیم. تمام پول ما دست اوست و خرج کردنش هم با اوست. گاهی پسرم چیزی برای مدرسه اش لازم دارد، ولی شوهرم تمام پول را برده است. وقتی به او می گویم چیزی لازم دارم، به حرفم گوش نمی کند. من تمام صورت حساب ها و اجاره خانه را از پول خودم می دهم، شوهرم پول خودش را برای خودش نگه می دارد. پولش را با من قسمت نمی کند. گاهی در مورد پسرم با هم دعوایمان می شود. پسرم دارد بزرگتر می شود و چیزهای بیشتری می خواهد. من و شوهرم سر این مسائل دعوایمان می شود. منبع درآمد من و پسرم این است که روزنامه محلی را می بریم در خانهء مشترکین تحویل می دهیم، برای این که بتوانیم از خودمان پولی داشته باشیم.

شوهرم کمکم می کند لباس بپوشم، کمکم می کند سینه بندم را بپوشم، برایم یک فنجان چای درست می کند، آشپزی می کند. مجبورم می کند منتظر بمانم. من از انتظار بیزارم. گاهی که پسرمان را به مدرسه می رساند، مجبورم می کند منتظر بمانم تا برگردد و کمکم کند برای کارهای روزانه ام آماده بشوم. پشت سر من، با پسرمان حرف می زند.

اگر از روی صندلی بیافتم، به پرستارهایم خبر نمی دهد، مجبورم می کند خودم مشکل را حل کنم. مرا به دکتر یا بیمارستان نمی برد. حتا اگر آسیب دیده باشم، مرا برای معاینه نمی برد. پاهایم می سوزد، کمرم درد می کند، زانوهایم می سوزد، و خیلی درد دارم. فریاد می زنم که می خواهم بروم دکتر، فریاد می زنم که آسیب دیده ام، ولی باز هم شوهرم مرا به دکتر نمی برد. فقط برای گرفتن نسخه قرص ضد بارداری مرا به دکتر می برد.

گاهی دعوا می کنیم. بد جوری دعوا می کنیم. شوهرم مرا می زند، هل می دهد و چنگ می زند. وقتی می خواهم سوار ماشین بشوم، هل ام می دهد. پای من معیوب است و درد می گیرد. برای سوار ماشین شدن، خیلی کم کمکم می کند، بقیه کار به عهده خودم است.

شوهرم کمی زبان اشاره به کار می برد. دیگر اهمیتی نمی دهد، حالا دائم داد می زند. دیگر زبان اشاره به کار نمی برد. پسرم زبان اشاره را یاد گرفت، ولی او هم زیاد از آن استفاده نمی کند. به نظرم ، پسرم فکر می کند چون پدرش فقط کمی زبان اشاره بلد است، خودش هم فقط کمی زبان اشاره لازم دارد. اوایل که ازدواج کرده بودم، شوهرم خیلی زبان اشاره به کار می برد، ولی این مدت ها پیش بود. حالا می گوید یادش نمی آید. فراموش کرده.

ما ده سال در خانه دستگاه تله تایپ داشتیم، ولی هیچ وقت وصل نشد. برای همین کار نمی کند. وضع من بد است، چون تنبلم و نمی توانم استفاده از کامپیوتر و ایمیل را یاد بگیرم.

نمی دانم چه چیزی می تواند به رابطه من و شوهرم کمک کند. شاید باید مقابله به مثل کنم! بعضی وقت ها بی رحم می شود. شوهرم عوض نخواهد شد. همین که هست می ماند. چند بار به فکر افتادم از او جدا بشوم، ولی نگرانم چه خواهد شد. من هم نگرانم که به تنهایی نتوانم زندگی ام را بچرخانم. تازه، نمی دانم کجا بروم. نگرانم که اگر جدا بشوم پسرم چه می شود. حالا مدرسه می رود، بزرگتر شده و می تواند از خودش مراقبت کند. به موسیقی هم علاقه دارد. پدرش می تواند از او مراقبت کند. پدرش او را از مدرسه برمی دارد و هر جا که بخواهد می برد. ولی من کجا بروم؟

ارتباط با پرستاران و دیگران

حالا دیگر نمی دانم احساسم درباره این که ازدواج کردم چیست؟ وقتی از زندگی ناراضی ام، وقتی غمگینم ، گریه می کنم و از دست پرستارها عصبانی می شوم و گاهی با آنها دعوا می کنم. پرستارها کمکی به من نمی کنند. به حرف شوهرم گوش می کنند، نه به حرف من. همین مراعصبانی می کند. به من بی توجهی می کنند، به حرف من اهمیتی نمی دهند. بعضی از پرستارها برای من وقت ندارند، رفتارشان بد است، زبان اشاره بلد نیستند. خیلی سخت است.

بعضی از پرستارها از جانب من حرف می زنند، چیزهایی برایم سفارش می دهند که من نمی خواهم. شوهرم هم از جانب من حرف می زند. همیشه به خاطر این که به پرستارها اعتراض می کنم، با شوهرم دعوایم می شود. اگر خودم چیزی بخرم با شوهرم دعوایم می شود. اگر چیزی برای خودم بخواهم باید از او تقاضا کنم. من آدم بزرگسالی هستم، ناجور است که برای همه چیز مجبور باشم از دیگران تقاضای کمک کنم. پرستارهای من اجازه دارند برای پسرم خرید کنند، ولی خودم اجازه ندارم. من کسی هستم که با شوهرم دعوایم می شود.

شوهرم به شکایت های من از پرستارهایم گوش نمی کند، خودش هم از آنها شکایت نمی کند. وقتی ارتباطم با پرستارها قطع می شود، به شوهرم می گویم که پرستار، مهارت لازم برای ارتباط را ندارد. وقتی به او می گویم کسی را می خواهم که زبان اشاره بلد باشد، توجهی نمی کند. می خواهد خودش به پرستارها بگوید چه کار کنند، نه من. شوهرم دلش می خواهد کنترل پول و کنترل پرستارها دست خودش باشد. من غمگینم و نگران اتفاقات آینده.

یک پرستار دارم که خیلی خوب از من حمایت می کند. به او اعتماد دارم و برایش از مشکلاتی که با شوهرم دارم حرف می زنم. این کمک بزرگی برای من است که کسی را داشته باشم که به او اعتماد کنم. قدرت و توان اعتراض ندارم. شوهرم خیلی قدرتمند است، از من قدرتمندتر است.

زمان زیادی با پرستارها توی خانه ام. پولی در بساط ندارم. همراه پرستارهایم، وقت زیادی را صرف تماشای ویترین مغازه ها می کنم. برایم خیلی سخت است که شوهرم را دوست داشته باشم.

با آدم های زیادی درباره رفتار شوهرم صحبت نکرده ام. به کمک پرستاری که به اواعتماد دارم، با مسئول پرونده ام، و همین طور با یک مدافع حقوق معلولین صحبت کرده ام. همین. می خواستم مسئول پرونده ام، مرا در مشکلی که با پرستارهایم دارم کمک کند. من پرستارهایی می خواهم که زبان اشاره بلد باشند و برای ارتباط با من، نیازی به شوهرم نداشته باشند. می خواستم که مدافع حقوق معلولین به حل مشکلاتم کمک کند. او ترتیبی داد که برای رفتن به تعطیلات، پولی گیرم بیاید، ولی مشکل دائمی مرا حل نکرد، یعنی این که کنترل پول در دست شوهرم است.

برای تماس با خانواده ام، برای نامه نوشتن به خواهرهایم، کمک لازم دارم. شوهرم خوشش نمی آید با خانواده ام هیچ تماسی داشته باشم.

به پرستارها و دیگران چه می گویم

دلم می خواهد به پرستارها بگویم که به حرفم گوش کنند و کمی وقت بگذارند تا ارتباط با مرا یاد بگیرند. دلم می خواهد به آنها بگویم که دوست دارم با بقیه زن هایی که از آنها مراقبت می کنند حشر و نشر کنم، بخندم، و ارتباط خوبی داشته باشم. دلم می خواهد به زنان دیگر بگویم که دنبال یک شوهر خوب بگردند. ومطمئن بشوند که مشکلی برایشان پیش نمی آید. مطمئن بشوند که هم خودشان و هم آن مرد، می دانند چطور با هم رفتار کنند. مطمئن بشوند که در کنار هم به آنها خوش می گذرد.

منبع: dvrcv



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱