صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان کاترینا...
بهمن
۲۵
داستان کاترینا
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

508789641_6d42f52b7d_o

عکس: ZaCky

داستان کاترینا

ترجمه: سام زندی

پدرم خیلی بداخلاق بود، و به نظرم، اگر در هر محیط فرهنگی دیگری هم بزرگ شده بود، باز خلق و خوی بدی داشت. از یک طرف، برای من و برادرم یا هر مرد و زنی که از نظر فرهنگی از او قوی تر بودند، قیافه می گرفت. بعضی از مردها از فرهنگ خودشان به عنوان بهانه ای برای خشونت استفاده می کنند. ولی پدر من هیچ وقت توضیحی درباره رفتارش با من نداد، جز این که همیشه تقصیر از من بود، به خاطر کارهایی که می کردم، یا نمی کردم. همیشه گناه از من بود و نه از او. از طرف دیگر، من همیشه بنا بود یک “دختر خوب یونانی” باشم، در هر حالی که قطعا یک دختر خوب یونانی نیستم.

پدرم هرگز دلیلی برای بدرفتاری اش بیان نمی کرد، جز این که همه چیز تقصیر من است و هیچ ربطی به رفتار خود او ندارد. توقعات فرهنگی که از من داشت، این احساس را به من می داد که انگار فرزند خوبی برایش نبوده ام. این توقعات فرهنگی، روی برادرم هم اثر می گذاشت. پدرم مثل همه مردهای یونانی در ارتش یونان خدمت کرده بود. خوب به یاد می آورم که برادرم خیلی کوچک بود، یادم نیست چه کار داشت می کرد، ولی یادم می آید که پدرم داشت او را به روش ارتش یونان تنبیه می کرد. پدرم خیال می کرد این راه درست تنبیه یک بچه مدرسه ابتدایی است، چون یک پسربچه یونانی باید وقتی بزرگ شد، یک مرد یونانی بشود.

پدرم با خانواده خودش خیلی گرفتاری داشت، چون عاشق مادرم شده بود– که اهل آلمان بود – و بیرون از جامعه یونانی ازدواج کرده بود. خانواده پدرم، مادرم را قبول نکردند. اولین بار که قبولش کردند، زمانی بود که برادرم را به دنیا آورد، ولی این اتفاق خوب هم، از چشم خانواده پدرم، خراب شد، چون مادرم یک اسم غیریونانی روی برادرم گذاشت و به این ترتیب، رسوم یونانی را زیر پا گذاشت. به نظرم یکی از معدود مواقعی بود که مادرم جلوی پدرم ایستاد. پدرم نمی خواست نزد خانواده اش برگردد و بگوید که پسرش اسم درست وحسابی ای ندارد. تولد برادرم را در آخرین لحظه ممکن ثبت کردند.

درگیری پدرم با خانواده اش فقط یکی از دلایل بداخلاقی او بود. یونانی بودن، بر توقعات او از رفتار صحیح اثر می گذاشت. راستش من یک “دختر خوب یونانی” نیستم، به همین دلیل، هر چه از تصویر ذهنی او درباره آن چه که باید باشم دورتر می شدم، بیشتر عصبانی می شد. این را بگویم که به نظرم حتا اگر یونانی هم نبود، باز تقصیر همه چیز را گردن من می انداخت و خلق بدی می داشت. از مادرم توقعات کمتری داشت تا از من. من کسی بودم که قرار بود یک دختر خوب یونانی باشم. خاطره اصلی که از مادرم دارم این بود که توی اتاق خوابش می رفت و در را می بست.

صحبت کردن از تجربه هایم

چه در کودکی و چه در بزرگسالی، جلب علاقه مردم به گوش کردن و توجه کردن به سرگذشت من، برایم مشکل بوده. آدم ها از شنیدن داستان من خیلی ناراحت می شوند. من در مورد آسیب مغزی مقداری آموزش دیده ام، و وقتی به دیگران می گفتم که سرم به خاطر خشونت آسیب دیده است، آنها به بقیه حرف هایم گوش نمی کردند، چون ظاهرا خیلی ناراحتشان می کرد. ممکن است به آدم بگویند: “اگر نمی خواهی درباره اش حرف بزنی، طوری نیست، چون نمی خواهم ناراحتت کنم.” ولی آن چه که در واقع دارند می گویند این است که “نمی خواهم خودم را ناراحت کنم.” به نظرم می آید که آدم می تواند درباره خشونت یا معلولیت صحبت کند، ولی اگر در مورد هر دو با هم حرف بزند، دیگران طاقت شنیدنش را ندارند.

یادم می آید یک زمانی خیلی احساس تنهایی می کردم که چنین تجربه ای داشتم، و به هر دری می زدم تا کس دیگری را پیدا کنم که تجربه مشابهی داشته باشد. حالا که پانزده سال از آن زمان می گذرد، متاسفانه عده زیادی از زن ها و مردهایی را می شناسم که تجربه های مشابهی داشته اند، ولی به دلیل این که بیشتر افرداد جامعه نمی توانند به این حکایت ها گوش کنند، هنوز باید ساکت بمانند و احساس تنهایی کنند.

أدم ها می توانند به حکایت ِ معلولیت ِ ناشی از تصادف رانندگی یا بیماری مزمن گوش کنند، ولی نه به معلولیت ِ ناشی از خشونت یک عضو خانواده. اگر بگویی که معلولیتت نتیجه یک حمله خیابانی بوده، دیگران طاقت می آورند. یعنی می گویند “چه بد”، ولی باز هم واکنش آنها بهتر از زمانی است که می فهمند حمله، کار یک عضو خانواده خودت بوده است.

آن زمانی که من در معرض خشونت بودم، بچه ها را تشویق نمی کردند که بدرفتاری را برملا کننند. امیدوارم حالا وضع عوض شده باشد. مثلا امیدوارم که اگر یک بچه فراری را پیدا کنند و به پاسگاه پلیس ببرند، و بچه بگوید که حاضر است هر جایی برود ولی پیش پدرش برنگردد، پلیس از او سئوال هایی بکند. راستش یادم نیست موقعی که من و برادرم را به بیمارستان می بردند، از ما چه می پرسیدند، ولی امیدوارم که کارکنان بیمارستان حالا سئوال های بهتری بپرسند. امیدوارم مردم حالا آگاه تر شده باشند. امیدوارم آدم ها حالا بیشتر به ناگفته های قربانیان عادت کرده باشند، چه برسد به زمانی که قربانی صریحا تقاضای کمک کند. امیدوارم اگر کسی درهای چندین خانه را می زند، حداقل یک نفر از او بپرسد قضیه چیست. شاید آمادگی برملا کردن موضوع را نداشته باشد، ولی حداقل امیدوار است کسی از او بپرسد. آدم نمی داند کجا برود، فقط دلش می خواهد کسی بپرسد چه به سرش آمده. قربانی حتا اگر کمک هم بخواهد، هیچ نمی داند کجا برود.

 مراکز خدماتی چگونه کمک می کنند

وقتی به بعضی واکنش های آدم هایی که با آنها حرف زدم فکر می کنم، توضیحش برایم سخت است، چون همه چیز بستگی به این دارد که قربانی چه احساسی پیدا می کند. هم “چه باید کرد” و هم “چه نباید کرد” را از موضع مادرانه بیان می کنند.

یادم می آید یک بار به معلمم می گفتم که اگر کاری از من سر بزند پدرم مرا می کشد. منظورم این نبود که حتما مرا می کشد، ولی می خواستم بگویم که نگران خشونت پدرم هستم. واکنش معلمم این بود که “طوری نمی شود”، ولی من بی نهایت ترسیده بودم و دلم آرام نمی گرفت. به نظرم، این نمونه دیگری است که نشان می دهد لازم است بپرسیم “دلیل این ترس چیست؟ ” می دانم که گوش کردن به سرگذشت بعضی ها سخت است، ولی اگر به حرف دل آنها گوش نکنیم، وضع را برایشان از آنچه هست بدتر می کنیم.

اگر می خواهید در مورد موضوعی که شنیده اید کسی کمکتان کند، حتما دنبال کمک بروید. شاید به عنوان امدادگر لازم باشد بعد از شنیدن حرف های طرف، با او صحبت کنید، یا شاید ندانید چه باید بکنید، چون شنیدن آن حرف ها برایتان سخت و ناراحت کننده است. شاید مثل نصیحت مادرانه باشد، ولی مهم ترین مسئله این است که بگذارید طرف، قضیه را تعریف کند و با احترام به حرف هایش گوش بدهید. از آنجا به بعد، مسئله این است که چه باید کرد، و اگر نظر طرف این باشد که “نمی دانم،” آن وقت بهترین پاسخ این است که “پرس و جو می کنم و به تو خبر می دهم.”

تجربه به من می گوید که فرستادن زن ها به پاسگاه پلیس، بهترین پاسخ نیست، بلکه اغلب احتمالا بدترین پاسخ است. شاید مامورهای پلیس بهتر شده باشند، ولی یادم هست یک بار که اصلا نمی خواستم نزدیک پدرم باشم، خبردار شدم که دارد نزدیک محل زندگی من، یک مغازه می خرد. روشن است که در آن موقع به یک حکم قضایی احتیاج داشتم که پدرم را از من دور نگه دارد، ولی نمی دانستم چطور می توانم درخواست حکم بدهم. برای همین رفتم به پاسگاه پلیس و قضیه را تعریف کردم. وقتی حرفم تمام شد، دو مامور مرا به یک اتاق بردند و بازجویی کردند. به این نتیجه رسیدند که لازم است کس دیگری با من حرف بزند، و مرا نیم ساعت در اتاق بازجویی تنها گذاشتند. با دو کاراگاه برگشتند. این دو نفر مجبورم کردند قضیه را از اول تا آخر دوباره تعریف کنم. آن قدر از من خواستند قضیه را تعریف کنم که گیج شدم. سئوال های زیادی پرسیدند که هیچ ربطی به دلیل حضور من در آنجا نداشت، مثلا درباره معلولیت من پرسیدند. بعد پرسیدند که می خواهم  شکایت کنم یا نه، که من گفتم نمی توانم، چون مدت ها از ماجرا می گذرد. روش بازجویی شان وحشتناک بود. دست آخر هم اطلاعاتی را که لازم داشتم به دست نیاوردم، چون من نمی دانستم چه بخواهم و پلیس هم نمی فهمید چه لازم دارم. مشکل این بود که فقط لازم بود بگویم “لطفا در مورد حکم قضایی برایم توضیح بدهید تا بتوانم تصمیم بگیرم که می خواهم درخواستش را بدهم یا نه.” این ماجرا مربوط به چند سال پیش است، و امیدوارم روش پلیس بهبود پیدا کرده باشد.

زن های دچار معلولیت، به اطلاعات مربوط به خشونت جنسیتی دسترسی ندارند. همه چیز به طور مجزا دسته بندی شده. اگر زنی باشید که خدمات معلولیت دریافت می کنید، اطلاعات مربوط به معلولیت به دستتان می رسد، ولی نه اطلاعات عمومی درباره جامعه محلی شما. البته استثنا هم وجود دارد و بعضی امدادگرها کارشان خیلی خوب است، ولی اگر عضو یک برنامه روزانه هستید یا در خدمات تجاری کار، یا در یک واحد مسکونی اجتماعی زندگی می کنید، احتمال این که اطلاعاتی درباره خشونت خانوادگی به دستتان برسد خیلی کم است.

خدمات اجتماعی عمومی بهترند، ولی گذشته از موضوع دسترسی فیزیکی، بعضی امدادگران فکر می کنند که مهارت لازم را برای کمک به افراد دارای مشکلات جدی ادراکی و ارتباطی را ندارند. این مسئله که رسیدگی به زنان معلول بیشتر طول می کشد، برای موسسات خدماتی که نیروی انسانی کافی ندارند مشکل ساز است. ارائه اطلاعات به شیوه های دیگر هم یک مسئله است. اطلاعات موجود است، ولی چه اندازه در دسترس شماست؟ مشکلات جدی دیگری هم وجود دارد. برای نمونه، بسیاری از سازمان های اجتماعی به دلیل کمبود منابع مالی، قادر به پرداخت دستمزد مترجم ناشنوایان نیستند.

منابع، مسئله مهمی است. به نظرم آگاهی و اشتیاق بیشتری وجود دارد – که البته میزانش در بین امدادگران متفاوت است – ولی مشکل منابع هنوز پابرجاست، مثلا این که چند پناهنگاه وجود دارد که برای معلولین قابل دسترسی باشد؟ و در این زمینه چه کاری از دستشان بر می آید؟

منبع:dvrcv



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱