صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  وقتی عضو خانواده قرب...
بهمن
۲۲
وقتی عضو خانواده قربانی خشونت خانگی باشید
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

7303550868_821b589347_z

عکس: Marian Rainer-Harbach

ترجمه: سام زندی

زن برادرِ یک قربانی خشونت خانگی که می خواهد او از این آزار عاطفی رهایی یابد، تجربه اش را از کمک به قربانیان بدرفتاری – و از جمله محدودیت هایی را که در این راه وجود دارد – شرح می دهد:

این حکایت مربوط به خواهر شوهر من است، و ناامیدی و ترسی که ما با مشاهده رفتار آزارنده شوهر او تجربه می کردیم. امیدوارم این روایت به کسانی که در موقعیتی مشابه هستند – و به دوستان و خویشان آنها – اندکی امید بدهد.

من پانزده سال پیش با شوهرم آشنا شدم و خیلی زود هم با خانواده او آشنا شدم. در آن زمان هنوز با خواهرش رابطه نزدیکی نداشتم، چرا که در نزدیکی او زندگی نمی کردیم و از مشکلاتی که درگیرش بود خبر نداشتیم. خواهر شوهر من، تیفانی، درگیر رابطه ای بود که از نظر عاطفی بسیار زیان بار بود، هرچند شوهرش او را آزار جسمی نمی داد، ولی آسیبی که با رفتارش به دخترانش و همسرش زده، شدید است.

تیفانی در سن هیجده سالگی با “دیو” که نوزده ساله بود آشنا شد. تیفانی اذعان می کند که در همان سه ماه اول، به دغدغه ها و عدم اعتماد به نفس دیو پی برد. دیو بعد از این که فهمید تیفانی پوستر بزرگی از یک بازیگر سینما روی دیوار اتاق خوابش دارد، دعوای زننده ای را در حضور خانواده اش راه انداخت، آن هم در روزهای کریسمس. خیلی پرخاش گر بود و این اولین بار بود که تیفانی بی رحمی او را تجربه می کرد. دیو وادارش کرد که پوستر را بردارد و به او فهماند که اگر زودتر به حرفش گوش داده بود و پوستر را برداشته بود این دعوا اتفاق نمی افتاد. (تیفانی همیشه درخواست دیو را برای برداشتن پوستر شوخی تلقی کرده بود، چرا که به فکرش نمی رسید کسی بتواند آن قدر حسود یا فاقد اعتماد به نفس باشد.)

دیو ادعا می کرد که مبتلا به بیماری “اختلال وسواس جبری” (OCD) است. می گفت که افکار وسواس گونه دارد و در نتیجه، دچار سوء ظن (پارانویا) است و احتیاج دارد که دائما کسی به او اطمینان خاطر بدهد. اولین بار که ما متوجه مشکل او شدیم، زمانی بود که تیفانی گریه کنان به شوهر من تلفن کرد و گفت که همسرش از او خواسته که آزمایش ایدز بدهد، چرا که مطمئن است که ایدز گرفته. (دیو هیچگاه آمیزش جنسی بدون کاندوم نداشت و ادعا می کرد که در زندگی اش تنها با دو نفر رابطه جنسی داشته است.) ساعت ها وقت صرف تحقیق در باره علایم این بیماری می کرد و ادعا می کرد که این علایم را در خودش دیده است. اگر کسی به او پیشنهاد می کرد آزمایش بدهد تا مطمئن بشود که بیمار نیست، عصبانی و بدرفتار می شد. این طور فکر می کرد که هرچند خودش جرئت آزمایش دادن را ندارد، باید همسرش را وادار به انجام آزمایش کند (در این زمان تیفانی از او یک بچه پنج ساله داشت). حالا می دانیم که دیو در طول ازدواجش مرتبا به تیفانی خیانت می کرد.

بعد از مزاحمت های بی پایان دیو، تیفانی آزمایش ایدز داد. وقتی معلوم شد سالم است، دیو موضوع را باور نکرد و ناچارش کرد دوباره آزمایش بدهد. رفتارش هر روز بدتر می شد. دائم خودش را پشت بیماری روانی اش پنهان می کرد و ادعا می کرد که کنترل رفتارش دست خودش نیست. به الکل هم وابسته شده بود، و بعد از مشروب خوردن، بسیار بددهن می شد و جلوی بچه های کوچک شان، به تیفانی ناسزا می گفت. از تیفانی انتظار داشت که هر روز همه کارهای خانه را بکند و از بچه های کوچک شان که اغلب بیمار بودند مراقبت کند. وقتی به مهمانی می رفتند، اگر تیفانی با دوست مذکری حرف می زد، دیو به او زل می زد (یک بار تیفانی را متهم کرد که با برادرش لاس می زند) و اغلب آبرویش را جلوی دوستانش می برد. وقتی به خانه می رسیدند، دعواهای زننده ای راه می انداخت و تیفانی را مجبور می کرد اذعان کند و بپذیرد که رفتارش غیرقابل قبول بوده و دیگر تکرار نخواهد شد.

تیفانی تحت القا و کنترل مداوم بود تا تسلیم هر هوس دیو بشود و دیو هم مرتبا از او توجه بیشتری طلب می کرد. جای تعجب نبود که وقتی توجه تیفانی به چیز دیگری متمرکز بود، بیماری روانی دیو با شدت و حدت، عود می کرد.  یک بار بچه های خردسال شان به مدت چهار تا پنج هفته به شدت بیمار بودند. در طول این مدت، دیو ادعا می کرد که پیام هایی از شیطان می گیرد و نگران روح خودش است. هرچه توجه کمتری می دید، رفتارش بدتر می شد و بددهنی او شدت می گرفت. ما شاهد بودیم که تیفانی شوخ و عاقل و خوشحال ما، تبدیل به زنی توسری خور و گوش به فرمان و فرسوده شده و طوری تعلیم دیده است که از رفتار دیو دفاع کند. دیو در حضور خانواده همیشه با او مهربان و دلسوز و خوش رفتار بود، هفت سال طول کشید که ما فهمیدیم چه آدم ناجوری است. متوجه شدیم که از نظر مالی تیفانی را کنترل می کند. بعد از آن که خانواده شان حدود ده هزار پوند بدهکار شد (دیو هر دو یا سه روز، دویست پوند از حساب برداشت می کرد و خرج مشروب خوری اش می کرد)، دیو گفت که تیفانی توانایی تنظیم مخارج خانواده را ندارد. با آن که به تیفانی اجازه می داد کارت اعتباری داشته باشد، ولی تیفانی باید گزارش هر خرجی را که می کرد به او می داد. یک بار در حضور خانواده خودش، تیفانی را مجبور کرد برای پول به او التماس کند، بعد پول را روی زمین انداخت تا تیفانی بردارد. اگر زمانی تیفانی به خودش جرئت می داد از مشروب خواری و بدرفتاری دیو ایراد بگیرد، دیو قبول می کرد که باید تغییر کند بشود. دو تا سه هفته، اوضاع عوض می شد و دیو در کارهای خانه کمک می کرد، ولی در نهایت بدرفتاری اش را از سر می گرفت.

برای ما خیلی سخت بود که شاهد این وضع باشیم. در ابتدا، هر بار که درباره رفتار دیو با تیفانی حرف می زدیم، انکار می کرد و از او دفاع می کرد. بخش عمده مشکل را به گردن بیماری روانی او می انداخت، و می گفت که  دیو هرگز از ضربه مرگ پدرش در سن شانزده سالگی، بهبود روحی نیافته است. ولی اندک اندک اذعان کرد که اوضاع عادی نیست، که او تماما تحت کنترل دیو است و این که دیو مرتب او را ارعاب می کند. شش سال پیش، برادر دیو درگذشت و رفتار او بسیار بدتر شد. تصمیم گرفت که شغلش را با درآمد سالانه سی و شش هزار پوند ترک کند، و به تیفانی گفت که در طول مدتی که خانه داری می کرده و در خانه با بچه ها بوده، “لذت زندگی اش را برده” و حالا باید تمام وقت مشغول کار بشود تا از دیو پشتیبانی کند. ناچار شدند خانه خودشان را بفروشند تا بدهی های شان را بپردازند. به یک خانه اجاره ای نقل مکان کردند. دیو تمام روز، با لباس زیر توی خانه می نشست و مشروب می خورد و توی لیوان یا سطل آشغال ادرار می کرد. از تیفانی انتظار داشت تمام وقت کار کند، و از خانه و بچه ها هم مراقبت کند. دیو همچنین اذعان کرد که در این زمان، چیزی نمانده بود که رابطه عاشقانه ای را با زنی دیگر شروع کند، و گناه را هم به گردن تیفانی می انداخت که نیازهای او را برآورده نمی کند و آن قدر که باید به او توجه نمی کند. حتا فهرستی از نقاط مثبت و منفی تیفانی و آن زن دیگر تنظیم کرد تا ببیند زندگی با کدام یک از آنها به صرفه تر است. علنا به آن زن پیامک می فرستاد و با او لاس می زد.

دیو فهرستی از شرایط و “باید ها و نبایدها” هم به تیفانی داد تا اگر فرصت دوباره ای برای زندگی با دیو می خواهد، به آنها عمل کند. یکی از شرایط این بود که دیگر به فکر برادر مرحومش نباشد، چون نُه ماه از مرگ او می گذشت، که زمان درازی بود. شرط دیگر این بود که از خانواده تیفانی دوری کنند (به خصوص از من متنفر بود، چون سئوال پیچ اش می کردم)،  و همین طور، تیفانی باید نیازهای عاطفی او را برآورده می کرد و بیشتر حمایت اش می کرد. تیفانی چنان باور کرده بود که بدون دیو نمی تواند زندگی کند، که با همه این خواست ها موافقت کرد. در نتیجه ی این رفتارها، مبتلا به عارضه ی پرخوری شد و در یک مرحله هم شروع کرد به آسیب رساندن به خودش. نفرت اش از خود، چنان شدید بود که هیچ ارزشی برای خودش قائل نبود. دیو او و بچه ها را به خاطر نارضایی عمیق اش از زندگی ملامت می کرد و ادعا می کرد که تیفانی او را در یک ازدواج تهی از عشق، به دام انداخته، و اغلب می گفت که ترک شان خواهد کرد، ولی هرگز این کار را نمی کرد. دائما تلفن همراه تیفانی و صورت حساب های او را وارسی می کرد تا ببیند با چه شماره هایی تماس گرفته است. اگر شماره ای پیدا می کرد که برایش آشنا نبود، بدرفتاری اش شروع می شد و تیفانی را به داشتن رابطه عاشقانه متهم می کرد.

 تاثیر این وضع بر بچه ها خیلی بد بود. دختر بزرگ شان شروع کرد به پروراندن افکار شرورانه و تقلید از الگوهای رفتاری بیماری OCD پدرش. این دختر حالا تحت مشاوره روانی است، ولی کودکی خجالتی و ساکت است که برای بیان منظورش به شدت مشکل دارد، به آسانی می ترسد و کم کم دارد نشانه های پرخوری از خودش نشان می دهد. فرزند دیگر آنها تقریبا هیچ احترامی برای مادرش قائل نیست و اغلب توهین هایی را تکرار می کند که شاهد بوده پدرش نثار مادرش می کرد. روشن است که وقتی این بچه ها بزرگ شوند، چرخه ی آزار، تکرار خواهد شد. یکی از آنها آزاردهنده خواهد شد و دیگری قربانی.

خوشبختانه تیفانی عاقبت قبول کرد که رفتار دیو عوض شدنی نیست و بعد از یک یا دو تلاش ساختگی (یک بار ما برایش خانه و پول و وسایل لازم را تهیه کردیم ولی او تصمیم گرفت با دیو بماند، چون دیو به او قبولانده بود که عوض خواهد شد)، بالاخره بعد از چهارده سال بدرفتاری کشیدن، او را  ترک کرد.

وقتی عاقبت به دیو گفت که دارد ترکش می کند، دیو بچه ها را نشاند و به آنها گفت که مادرشان دارد تنهایشان می گذارد، در حالی که تیفانی فقط رفته بود خرید. وقتی برگشت، دو بچه بسیار هراسان و گیج در مقابل خودش دید. دیو فکر می کرد که با سوء استفاده از بچه ها (که تنها نقطه ضعف واقعی تیفانی بودند) می تواند او را وادار به ماندن کند. تیفانی نیت اصلی او را در پس رفتارش خواند، و به برنامه ریزی برای ترک او ادامه داد. دیو او را وادار کرد از خانه شان برود و به او اجازه بردن هیچ چیز به جز وسایل بسیار قدیمی را نداد. ما ناچار شدیم تختخواب ها، میزها و مبل های جدید برایش بگیریم، ولی از نظر من این بهای زیادی نبود.  دیو هنوز هم او را آزار می دهد، برایش پیام های اغواگرانه می فرستد و بعد از چند دقیقه، پیامک های آزاردهنده. دائما بچه ها را در باره زندگی اجتماعی مادرشان سئوال پیچ می کند و می پرسد که آیا با مرد دیگری رفت و آمد دارد یا نه (خودش با زن دیگری رابطه برقرار کرده است). همچنین ادعا می کند که عوض شده و تیفانی را دوست دارد و حالا می فهمد که رفتارش نادرست بوده. اگر تیفانی واکنش دلخواه او را نشان ندهد، دوباره بدرفتاری و توهین را از سر می گیرد.

هرچند تیفانی هنوز تا اندازه ای با او کنار می آید (دیو در کمال آسودگی و بدون خبر قبلی وارد خانه تیفانی می شود و کامپیوتر او را وارسی می کند تا ببیند به چه وبسایت هایی سر زده) دارد کم کم تبدیل به همان شخصی می شود که اولین بار دیدم. تا حد زیادی احساس رهایی و آزادی می کند و می گوید که حس می کند که انگار دارد خواب می بیند و دیو هر لحظه ممکن است آزادی اش را از او بگیرد. حالا کنترل بیشتری بر پول خودش و رفتار بچه هایش دارد و درک می کند که رابطه اش با دیو کاملا غیرطبیعی بوده است. اغلب می گوید که به رابطه من با همسرم غبطه می خورد، چون من و همسرم به هم نزدیکیم، با هم برابریم و عمیقا به هم احترام می گذاریم. مدت زیادی زمان لازم است تا تیفانی حس احترام به خودش را دوباره به دست بیاورد. هنوز هم خودش را وادار به استفراغ می کند، ولی دیگر به خودش آسیب نمی رساند، با این همه، متاسفانه من متوجهم که اگر با شخص تازه ای رابطه برقرار کند، همان نوع رفتار را خواهد پذیرفت، چون آن قدر محتاج توجه است که حتا با بدترین رفتار هم کنار می آید.

به عنوان یک عضو خانواده، بسیار ناراحت کننده و ترسناک است که شاهد نابودی کسی باشم. دلم می خواست فقط یک روز به جای او بودم تا به شوهر احمقش بگویم که نظرم در باره او چیست و بعد ترکش کنم، ولی باید می گذاشتم خودش هر وقت که بخواهد دلش را خالی کند، و زمانی هم که عاقبت تصمیم به ترک او گرفت، در کنارش باشم. آزار عاطفی، زخم مشهودی به جا نمی گذارد و به همین دلیل هم به اندازه آزار جسمی جدی گرفته نمی شود. (در مورد آزار جسمی هم تازه این اواخر است که موضوع جدی گرفته شده است.) خیلی از زنان آگاه نیستند که شریک زندگی شان آنها را آزار می دهد و به آنها زور می گوید. کسی باید پیدا بشود که آنها را آگاه کند. اگر فقط به چند تا از پرسش هایی که در پی می آید جواب آری بدهید، نشانه آن است که دارید آزار می بینید. تیفانی دائما رفتار دیو را می بخشید و حتا بابت دغدغه های او، خودش را ملامت می کرد، و باور کرده بود که می تواند گرایش های خودمحورانه ی دیو را “درمان” کند. حقیقت غم انگیز این است که کسانی مثل او نمی خواهند عوض بشوند، چون همیشه خودشان را در جایگاه طرف ِ ضربه خورده، و حتا قربانی، می بینند. مسئولیت اعمال شان را نمی پذیرند و کسانی را پیدا می کنند که ملامت کنند.

آیا شما:

  • بیشتر اوقات از شریک زندگی تان می ترسید؟
  • از ترس عصبانی شدن شریک زندگی تان، از طرح موضوعات خاصی خودداری می کنید؟
  • حس می کنید که نمی توانید هیچ کار درستی برای شریک زندگی تان بکنید؟
  • باور دارید که سزاوار آزار یا بدرفتاری هستید؟
  • از خودتان می پرسید که نکند خودتان دیوانه اید؟
  • از نظر عاطفی، خود را بی حس یا درمانده می بینید؟

آیا شریک زندگی شما:

  • تحقیرتان می کند یا سرتان داد می زند؟
  • از شما انتقاد می کند و ناراحت تان می کند؟
  • با شما چنان بدرفتاری می کند که خجالت می کشید دوستان یا خویشان تان ببینند؟
  • نسبت به عقاید و موفقیت های شما بی توجه است یا تحقیرشان می کند؟
  • به خاطر رفتار آزارنده خودش، شما را ملامت می کند؟
  • شما را در حد دارایی یا وسیله ارضای جنسی می داند تا یک انسان؟

رفتار خشن یا تهدید آمیز شریک زندگی شما

آیا شریک زندگی شما:

  • اخلاق تند و غیر قابل پیش بینی دارد؟
  • آزارتان می دهد، یا تهدید به آزار یا کشتن تان می کند؟
  • تهدید می کند که بچه های شما را می برد یا به آنها آسیب می رساند؟
  • تهدید می کند اگر ترک اش کنید خودش را می کشد؟
  • شما را وادار به سکس می کند؟
  • دارایی های شما را از بین می برد؟

رفتارهای سلطه جویانه شریک زندگی شما

آیا شریک زندگی شما:

  • حسادت یا حس مالکیت بیش از حد نشان می دهد؟
  • جاهایی  که می روید یا کارهایی  که می کنید را کنترل می کند؟
  • نمی گذارد دوستان یا خویشان تان را ببینید؟
  • دسترسی شما به پول، تلفن یا اتومبیل را محدود می کند؟
  • دائما مراقب شماست؟

امیدوارم هر کس که این متن را می خواند بتواند قدرت ترک کردن و شکل دادن به زندگی تازه ای را در خود پیدا کند و برای فرزندش، آرامش به دست بیاورد. داشتن خانواده خوبی که آدم را حمایت کند و به او نیرو ببخشید، تاثیر زیادی در زندگی دارد. از فکر کردن به این که می توانید شریک زندگی تان را عوض کنید، دست بر دارید. نمی توانید او را تغییر دهید ، اوضاع فقط بدتر خواهد شد و ممکن است به آسیب جسمی هم منجر شود. هر کسی حق داشتن رابطه ای رضایت بخش، احترام، وفاداری، نزاکت و عشق را دارد.

زندگی همه شما سرشار از عشق و روشنایی باشد. بخت به همراهتان.

 منبع: http://www.hiddenhurt.co.uk/not_changing_abusive_behaviour.html



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱