صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان لین
بهمن
۱۵
داستان لین
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , ,
image_pdfimage_print

8730153884_dcf6b08ccc_z

عکس: David Amsler

ترجمه: نازنین سرخوش

من می خواهم تجربه خودم از خشونت خانگی را با شما به اشتراک بگذارم. من با مردی زندگی می کردم که از اواخر سال ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۲ من را مورد آزار و اذیت قرار می داد. شاید در مقایسه با برخی افراد این زمان طولانی نباشد اما من در تمام طول زندگی خشونت را به اشکال مختلف تجربه کرده بودم، بنابراین ازدواج و زندگی با چنین فردی، آن چنان برایم متفاوت به نظر نمیرسید.

زمان شروع آن را به یاد نمی آورم، چرا که با نگاه به گذشته می بینم که از همان اول رابطه ما یک رابطه آسیبزا و خشونت آمیز بود. من فقط آن را تشخیص نمی دادم یا شاید هم چون برایم رفتاری آشنا بود، بیشتر آن را نادیده می گرفتم. الآن که حدود ۱۰ سال است از این رابطه بیرون آمده ام، می فهمم که من آنقدر به خشونت عادت کرده بودم که آن را به عنوان آنچه شایسته من است، پذیرفته بودم.

خشونت برای من اشکال مختلفی داشت اما شاید برخی از آن اشکال، منحصر به افراد معلول است. فریاد، توهین، و تحقیر من با کلمات از جمله رفتارهای خشونت آمیزی بود که با من می شد. این رفتارها در بسیاری از موارد خشونت رایج هستند. او هیچ وقت من را کتک نزد مگر این که لگد زدن به ویلچر من را کتک بنامید. کاری که من آن زمان نمی کردم اما الآن می کنم. او بر همه چیز کنترل کامل داشت، از گرفتن کارت بانکی من تا قرار دادن کلیدهای خانه در ارتفاعی که دست من نرسد. اوایل آشپزی کرده و تظاهر به مهربانی می کرد. اما در نهایت این طور بود که من فکر می کردم نمی توانم برای خودم آشپزی کنم چون اگر بکنم، «خراب می کنم».

بارها شده بود که من نمی خواستم کاری را انجام دهم، و او ویلچرم را می برد و من چاره دیگری نداشتم. فکر می کنم که این کارها به او احساس قدرت می داد. اغلب هنگام خرید من را در ماشین می گذاشت و خودش داخل فروشگاه می رفت چون که این طوری «سریع تر» بود. فکر کنم نمی فهمید این کار باعث می شود من چه حسی پیدا کنم، یا اگر هم می فهمید، آن اختیار و قدرت را می خواست.

فکر می کنم چیزهایی که هنوز بیش از همه اذیتم می کند و صحبت کردن راجع به آنها برایم بسیار سخت است، رفتارهای خشونت آمیزی است که به نوعی به پسرم مربوط بود. در نظر دیگران پدر گرم و فداکاری به نظر می رسید، اما وقتی با او زندگی می کردید، روی دیگری از خود نشان می داد. بله، تا دو سال اول زندگی پسرمان پدر خوبی بود. فداکار، قدرتمند و متمایل به مراقبت و توجه به پسرمان. تنها یک مشکل در این میان وجود داشت. من را کاملاً از زندگی پسرمان بیرون کرده بود. من با آنها زندگی می کردم، اما درواقع نامرئی بودم و تماس من با زندگی پسرمان بسیار ناچیز بود. بیشتر دو سال اول زندگی پسرم را من بیمار و در بیمارستان بستری بودم. در این مدت او مسئولیت کامل پسرمان را برعهده داشت. همچنین او بود که تصمیم می گرفت من چه زمانی و برای چه مدت می توانم پسرم را ببینم یا اصلاً می توانم او را ببینم یا نه. اگرچه فرزندم می توانست بیشتر و برای مدت طولانی تری مرا ببیند، پدرش تصمیم گرفته بود که فقط یک یا دو بار در هفته من را ببیند و همه اش همین بود. بسیاری از روزها من به مهد کودکی که همسر سابقم فرزندم را آنجا می گذاشت، با گریه و دلتنگی زنگ می زدم و می دیدم که پسرم هم دلش برای من تنگ شده است. وقتی این اطلاعات به دست همسر سابقم رسید، آن را نادیده گرفت چرا که نمی خواست « زندگی روزانه پسرمان مختل شود». این روال همینطور ادامه پیدا کرد تا این که من از بیمارستان مرخص شدم. فرزندمان در آن زمان دو سال و چند ماهش بود. یادم می آید که وقتی به خانه رسیدم، رفتم تا بغلش کنم، اما او از من ترسید و فرار کرد. این قلبم را شکست.

حالا که خانه بودم و همسر سابقم هم تصمیم گرفته بود برای مدتی سر کار برود، فرصت این را داشتم که با پسرمان وقت سپری کنم. زمانی که در بیمارستان بودم، با یک مددکار اجتماعی آشنا شدم و در این مدت توانستم به ارتباطم با او ادامه دهم و به او اعتماد پیدا کنم. طی ساعت ها صحبت کردن با او به تدریج فهمیدم که این مرد چقدر کنترل کننده است (چرا که آن زمان رفتارش را خشونت خانگی نمی دانستم) و این که حقم نیست که این طور با من رفتار شود. همه همان خشونت ها در حال تکرار بود فریاد زدن، توهین و تحقیر، وادار کردن من به انجام کارهایی که نمی خواستم انجام بدهم و همینطور تلاش برای دور نگه داشتن من از فرزندمان.

تقریباً شش ماه قبل از این که او را ترک کنم، کار خود را رها کرد و من شروع کردم به دنبال کار گشتن. شغلی پیدا کردم، و تنها نان آور خانه شدم. او خانه می ماند و فرزندمان را که «عاشقانه دوست داشت» در مهد کودک می گذاشت تا خودش هر کاری بخواهد بتواند انجام دهد… در مورد بیشتر کارهایی که در این خلال انجام می داد، مطمئن نیستم و نمی خواهم هم چیزی بدانم، جز این که می دانم غیر قانونی بود. همانطور که بیشتر فعالیت هایش قبل، در طول، و بعد از رابطه ما غیر قانونی بود. «اکثر پلیس های استرالیا به خوبی او را می شناختند.»

بنابراین هر روز در حالی که شب پیش بر سرم فریاد زده شده بود، یا شرایطی ایجاد شده بود که احساس بچگی و درماندگی کنم، سر کار می رفتم. تعداد روزهایی را که با اشک سر کار رفتم، نمی توانم بشمارم. حال خوبی برای کار کردن نبود، اما چاره دیگری نداشتم. از طرف دیگر، این مدت از چند جهت برایم خوب و مثبت بود چرا که به من این فرصت را داد که با مردم حرف بزنم، دوست پیدا کنم، و بفهمم که این رابطه چقدر ناکارآمد بود و حداقل به این فکر کنم که در زندگی چه می خواهم.

من به زندگی خارج از این ازدواج فکر می کردم. به شدت می ترسیدم که نتوانم از پسر سه ساله مان مراقبت کنم و بعد از صحبت ها و درد و رنج بسیار سرانجام توانستم تصمیم بگیرم همسرم را ترک کنم. به من تلقین شده بود که قادر به مراقبت از فرزندمان نیستم، و من آن را باور داشتم. بیشتر صحبت ها در مورد ترک همسرم با خط تلفن کمک به قربانیان خشونت خانگی یا با مددکار اجتماعی در بیمارستانی بود که چندین ماه آن جا بستری بودم. برای درک شرایط من، کافی است بدانید با وجودی که این من بودم که کار می کردم و درآمد داشتم، همسر سابقم همچنان بر تمامی پول من کنترل داشت.

من هیچ وقت از کسانی که پشت خط تلفن کمک به قربانیان خشونت خانگی بودند تشکر نکردم، اما اگر می توانستم الآن می کردم. به یاد می آورم که بارها پشت خط گریه می کردم و می پرسیدم «چرا من اینقدر ضعیفم که نمی توانم او را ترک کنم؟» یک پاسخ برای همیشه در ذهنم ماند، چیزی شبیه به این بود…«تو نمی توانی او را ترک کنی چون به پسرت آسیب نمی رساند. زمانی که پسرت را تهدید کند، احساس آزادی می کنی که او را ترک کنی.» جمله ای درست تر از این هرگز نشنیده ام.

دقیقاً همین اتفاق افتاد. آن روز سر کار بودم. همسر سابقم معمولاً دنبالم می آمد، اما آن روز نیامد. من تاکسی گرفتم. وقتی به خانه رسیدم، دیدم با دو تا از دوستانش در حال مصرف ماری جوانا هستند و پسرم بیرون گریه می کند چون رفته بود بالای نرده و نمی توانست پایین بیاید. همسرم با درخواست من رفت و او را پایین آورد. بعد مشاجره سختی در مورد آن جلوی دوستانش داشتیم. آنها فکر کردند که بهتر است پسرمان را برای چند ساعت با خود بیرون ببرند، اما همسر سابقم گوش نداد و آنها رفتند.

ما به دعوا و فریاد جلوی پسر سه ساله و نیمه مان ادامه دادیم. این برای پسرم اتفاق جدیدی نبود. وسط بحث همسر سابقم تصمیم گرفت که خانه را ترک کند. فقط یک مشکل وجود داشت، می خواست پسرمان را هم ببرد. به جای این که فرزندم را بترسانم، به او گفتم که با پدرش دارند به تعطیلات می روند و من را به زودی خواهد دید. همسر سابقم همه وسایل پسرمان را جمع کرد و گفت که به “نیو ساوت ولز” پیش خانواده او می روند. خانواده شوهر سابقم اهل “نیو ساوت ولز” هستند، بنابراین حرفش را باور کردم. او گفت که من دیگر او را نخواهم دید. آنها رفتند.

در حالی که گریه می کردم و احساس آشفتگی و پریشانی داشتم، به پلیس زنگ زدم. با کمی هم دردی توضیح دادند که از آن جا که حکم حضانت صادر نشده، من باید صبح به دادگاه خانواده بروم و درخواست حضانت کنم. در آن صورت پلیس این اختیار را خواهد داشت که اگر بتوانند پسرم را پیدا کنند، بروند و او را بیاورند.  این حرف آنها من را آرام نکرد و احساس ترس شدیدی می کردم که هرگز پسر کوچک و زیبایم را نخواهم دید.

بعد از حدود سه ساعت، شوهر سابقم و پسرم برگشتند. آنها تمام این مدت در باشگاه بولینگی نزدیک خانه بودند. همسر سابقم اشک های من را مسخره می کرد و به این که من آن قدر ترسیده بودم، می خندید. او با این کارش یک بار دیگر به من نشان داد که هر کاری بخواهد می تواند بکند و من نمی توانم جلوی او را بگیرم.

روز بعد، مرا در حالی که پریشان بودم و تصمیم جدیدی گرفته بودم، سر کار رساند. من از کاری که به راحتی انجام داده بود و این که من نمی تواستم مانع او شوم، ترسیده بودم. نمی دانم دقیقاً چه زمانی در آن شب بود که فهمیدم باید با پسرم او را ترک کنم.

سر کار، به مددکار اجتماعی زنگ زدم و مدت ها با هم صحبت کردیم. سپس با خط تلفن کمک به قربانیان خشونت خانگی صحبت کردم. این مکالمات را دقیق به یاد نمی آورم، اما می دانم که به آنها زنگ زدم. الآن که فکر می کنم، نمی دانم که چطور تحت این همه ترس و فشار توانستم فکر کنم، احتمالاً به طور خودکار این کارها را کردم.

هر از گاهی به این فکر می کنم که خاطره آن شب وحشتناک چه طور هنوز در ذهنم واضح و روشن است، اما اتفاقات دیگر و حتی احتمالاً بدتر از آن به نحوی در حافظه ام کمرنگ شده است. مطمئنم که به این دلیل است که پسرم و امنیت زندگی او مطرح بود.

وقتی پای تلفن با یکی از این دو متخصص در حال صحبت بودم، به این نتیجه رسیدم که شوهر سابقم را ترک کنم. یادم نمی آید چه کسی کمکم کرد به این نتیجه برسم، فقط این تصمیم را گرفتم. محل کارم در آن زمان خیلی خوب بود و به من تقریباً کل هفته را فرصت دادند تا خودم را جمع و جور کنم و مطمئن باشم که زمانی که او را ترک می کنم، همه چیز مرتب و برنامه ریزی شده باشد. برای این که همسر سابقم کاملاً بی اطلاع باشد، هر روز صبح می گذاشتم او مرا سر کار برساند و از آن جا به دفتر مشاوره حقوقی در شهر می رفتم تا کارهای اداری لازم برای طلاق را انجام دهم. مراحل قانونی نیز در جریان بود.

روزی که او را ترک کردم، یکی از ترسناک ترین روزهای زندگی من بود. طبق معمول همسر سابقم مرا سر کار رساند با این تفاوت که از او پول خواستم و مشاجره ای در مورد آن داشتیم. یادتان باشد که من برای این پول کار می کنم نه او. نهایتاً حدود ۲۰ دلار گرفتم، و او مرا سر کار گذاشت و رفت. بعد من به محل کارم رفتم و به مددکار اجتماعی زنگ زدم. صحبت کوتاهی داشتیم و قرار شد که وقتی پسرم را برداشتم، از آنجا به بیمارستانی بروم که او در آن جا کار می کند. به منشی خود گفت که اگر من زنگ زدم، بلافاصله او را پیج کند.

قبل از این که دنبال پسرم بروم، به دفتر مشاوره حقوقی رفتم و آخرین استشهاد را امضا کردم. با وکیلم هم صحبت کردم و به او گفتم که دارم کجا می روم. سپس به دفترم بازگشتم و وسایلی را که توانسته بودم در محل کار نگه دارم، جمع کردم. به یاد می آورم که با همه با گریه خداحافظی کردم. او خانمی بسیار مهربان و در عین حال محکم و استوار بود. به من یادآوری کرد که کارهای سختی پیش رو دارم و نمی توانم از هم فرو بپاشم. حق با او بود. مدتی گذشت تا توانستم به اندازه کافی احساس امنیت کرده و گریه کنم و آن موقع اندازه سال ها گریه کردم.

سریع به مهد کودک زنگ زدم و به آنها گفتم که دارم دنبال فرزندم می روم و تحت هیچ شرایطی آنها نباید به همسر سابقم اجازه بدهند که پسرم را ببرد. برایم مهم نبود که آنها چه جوابی دادند، گفتم فقط اجازه ندهید او پسر کوچکمان را ببرد. وقتی به مهد کودک رسیدم، آنها منتظرم بودند، اگرچه فکر نمی کنم که می دانستند اوضاع در خانه برای من چقدر بد است. به زودی می فهمیدند، چون به آنها می گفتم اما نه آن روز. به یاد می آورم که با من بسیار مهربان بودند و واقعاً تلاش کردند کمکم کنند. برای پسرم لباس و اسباب بازی هایی را که می دانستند دوست دارد با آنها بازی کند، آماده کردند. دقیقاً بعد از ناهار بود و همه بچه ها خواب بودند. پسرم را بیدار کردیم و به او توضیح دادیم که مامان و او قرار است به ماجراجویی بروند. پرسید آیا بابا هم می آید؟ من فقط گفتم نه، اما او را به زودی خواهد دید.

ما به بیمارستانی که مددکار اجتماعی آن جا بود، رفتیم. او می دانست که من دارم می آیم و ترتیب «پنهان شدن» ما را در آن جا داده بود تا یک مکان مناسب و امنی برای ما پیدا کند. آن جا به اندازه کافی برای من بزرگ بود که بتوانم استراحت کنم و امنیت زیادی داشت. هیچ راهی برای همسر سابقم وجود نداشت که ما را پیدا کند مگر این که خوش شانس یا باهوش باشد که هیچ کدام از اینها نیست. به نظر یک انتظار طولانی می آمد اما نمی توانم بگویم که آیا واقعاً طولانی بود یا نبود، هیچ ایده ای ندارم. در نهایت یک پناهگاهی که با صندلی چرخدار قابل دسترس بود، پیدا شد. از «دوستم»، مددکار اجتماعی، خداحافظی کردم. سوار تاکسی شدیم و عازم ملاقات مددکار پناهگاه شدیم. یک چیزی را که ممکن است الآن کمی عجیب به نظر برسد، به یاد می آورم، آن راننده تاکسی یکی از بهترین و مهربان ترین راننده تاکسی هایی بود که من تا به حال دیده بودم. او جریان را فهمیده بود و اگر درست یادم بیاید، فکر می کنم ما را به مک دونالد برد. نمی دانم آیا این درست است یا نه، من فقط خاطره مبهمی از آن به یاد دارم. این موضوع اهمیتی ندارد، چرا که آن چه می خواهم بگویم راجع به مکدونالد نیست بلکه بیشتر این است که محبت این غریبه در ذهنم مانده است. پس هر کسی بودی، ازت متشکرم، برایم خیلی ارزش داشت.

ما رسیدیم و مددکار پناهگاه به استقبالمان آمد. زمانی که سوار ماشینش شدم، خیلی خسته بودم، چه روزی بود. و می دانید چه، هنوز مشکلات تمام نشده بود. چند هفته ای در پناهگاه بودم، و با وجودی که کارکنان آن جا  خیلی خوب و مهربان بودند، دور بودن از کسانی که می دانستم می توانند از من حمایت کنند، وحشتناک بود، و همین طور دسترسی نداشتن به لباس ها و وسایلم.

پرونده در نهایت نزد یک قاضی در دادگاه خانواده رفت و حضانت انحصاری با سرپرستی مشترک به من داده شد. حق اقامت در خانه نیز به من اعطا شد. همسر سابقم تعطیلات آخر هفته دوم هر ماه و روزهای چهارشنبه می توانست پسرمان را ببیند. ترتیب معقولی بود و من هیچ مشکلی با آن نداشتم. سه یا چهار روز بعد، من و فرزندم به خانه بازگشتیم. با وجودی که دادگاه به شوهر سابقم ۲۴ ساعت وقت داده بود که از خانه برود، ما به او زمان کافی برای رفتن دادیم.

این هم داستان من، و رابطه ای که با آن زندگی کردم. داستان قشنگی نیست و احتمالاً قبلاً مشابه آن را زیاد شنیده اید. نمی دانم، فقط می دانم که این داستان زندگی من و پسر عزیزم بود. بخش هایی را تعریف نکردم، دورانی که بله همه چیز خوب بود، فکر کنم به آن دوران ماه عسل می گویند، درست است؟ اما در دیگر قسمت ها، این داستان کامل آن بخش از زندگی من بود.

شما احتمالاً دارید فکر می کنید که الآن چه می کنم. خوب، من کار می کنم و فرزند عزیزم ۱۴ ساله است و دیگر بچه نیست. پسرم هنوز راجع به پدرش سؤال می پرسد. از زمانی که ۸ سالش شد، دیگر او را ندید. این برای پسرم خیلی سخت است، اما می دانم که تا حدی که می تواند درک می کند که چرا دیگر پدرش را نمی بیند. روزی می آید که بخواهد پدرش را دوباره ببیند، و من با این موضوع مشکلی ندارم، چرا که مهم نیست که من چه فکری می کنم، او در هر صورت پدرش است. من نباید ذهن او را با اطلاعاتی راجع به او پر کنم، مخصوصاً اطلاعات بد و منفی. پسرم باید خودش برای خودش تصمیم بگیرد، بدون اظهار نظر من.

به عنوان یک خانواده، من و پسرم خیلی به هم نزدیک هستیم. اما اوقات سختی هم داشته ایم. چند بار شده که از خودم پرسیدم دارم چه کار می کنم و چه شد که من با یک بچه تنها ماندم. قطعاً این چیزی نبود که من در رؤیاهای خودم می دیدم. من تمام داستان افسان های را می خواستم: خانه، شوهر، ماشین، بچه و زندگی خوش و خرم. ولی این یک افسانه است و زندگی واقعی مثل آن نیست.

بله، من جان سالم به در بردم. در واقع من در اثر این اتفاقات تبدیل به فردی شدم که امروز هستم. و این اتفاق خوبی است. من هرگز به فرد دیگری اجازه نخواهم داد که آن قدر بر زندگیم کنترل داشته باشد. من در اثر این تجارب فردی قوی تر، عاقل تر و حتی شاید مهربان تر شده ام. هر تجربه ای که با این مرد داشته ام، بخشی از زندگی من است و گفتن این که باید برایش افسوس بخورم به این معناست که باید از داشتن پسرم پشیمان باشم اما پسرم همه چیز من است. پس من با حسرت زندگی نمی کنم. بلکه با علم درباره خودم، و آنچه در زندگی می خواهم، زندگی می کنم. من دیگر هیچ گونه خشونتی را در روابطم نخواهم پذیرفت.

این داستان در گزارش ۲۰۰۳ «آسیب سه برابر: دور از دید ، دور از ذهن» توسط کریس جنینگز برای پروژه خشونت علیه زنان معلول با حمایت مرکز منابع خشونت خانگی ویکتوریا و با بودجه وزارت خدمات انسانی منتشر شده است.

 منبع: DVRCV

 

 



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱