صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان مالی...
دی
۲۶
داستان مالی
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

190927568_701459f785_z

عکس: marie-ll

«شوهر من هرگز نپذیرفته است که پسرمان دچار ناتوانی جسمی است. خود من دچار یک ناتوانی ذهنی هستم، ولی او باور نمی‌کند. چون نمی‌تواند آن را ببیند.»

ترجمه: فرخ نیک‌مرام

شوهر من همیشه قلدری کرده است…

من و پسرم هم اکنون در یک پناهگاه زنان زندگی می‌کنیم. من به این دلیل به اینجا آمدم که شوهرم برای پسرم قلدربازی در می‌آورد و من باید دائما از پسرم مراقبت می‌کردم. من از این که از پسرم در برابر پدرش دفاع کنم بی‌نهایت خسته‌ شدهام. شوهرم دائما یا به من گیر می‌دهد یا به پسرم و هرگز هم عذرخواهی نمی‌کند. باید مجبورش کنی که عذرخواهی کند و تازه می‌گوید «من چرا باید عذرخواهی کنم؟ من که کاری نکرده‌ام.» یا این که ساکت یک گوشه می‌نشیند.

یکی از دوستانمان به شوهرم زنگ زد و به او گفت که در اشتباه است و بی‌ادبی می‌کند. شوهرم از این ماجرا خوشش نیامد و می‌خواست شر به پا کند. من هم با خودم گفتم که اگر او می‌خواهد بیاید اینجا و شر راه بیاندازد، من اینجا نخواهم ماند. وقتی که رفت پسرمان را (از جایی) بردارد، من یک ساعته دور تا دور خانه را گشتم و وسایل مورد نیازم را جمع کردم. با خودم می‌گفتم: «دیگر بس است. من به اندازه کافی کشیده‌ام. دائم سردرد دارم و جانم به لبم رسیده است و دلم می‌خواهد گردنش را بشکنم. من که حریفش نمی‌شوم انگار داری با یک دیوار آجری حرف می‌زنی. اول موافقت می‌کند که کاری را انجام دهد، بعد آن کار را انجام نمی‌دهد و بعد می‌گوید که آن کار را هرگز انجام نخواهد داد. از یخ زدن در زمستان خسته شده ام، چون بخاری یا روشن نیست، یا اگر باشد اینقدر کم است که بهتر است روشن نباشد. هیچ چیز برای او خوب نیست بجز شام. خوب، اگر تنها راهی که می‌شود با او حرف زد از راه شکم است، گور پدرش!»

زمانی که با شوهرم آشنا شدم

من از ۲۵ سالگی کار می‌کردم و در ۳۲ سالگی با شوهرم آشنا شدم. در یک مراسم در تالار شهر او را دیدم. من روی یک صندلی نشسسته بودم که او آمد و از من خواست که با هم برقصیم. او قد بلند، تیره و خوشتیپ بود و من با خودم گفتم «یعنی یکی من را برای رقص انتخاب کرده؟». از لباس پوشیدنم خوشش می‌آمد. من خیلی زنانه لباس می‌پوشم. پیش از ازدواج، ما دوسالی با هم دوست بودیم و با هم زندگی می‌کردیم.

خانواده شوهر من خیلی شیک و مد روز هستند. شیک ولی پررو. همیشه دماغشان را بالاگرفته‌اند. خانواده‌اش هرگز من را نپذیرفتند. شوهرم با خانواده‌اش زیاد رفت و آمد نمی کند. بیشتر با دوستانش می‌گردد. دوستانش همه از دانشگاه مدرک گرفته اند و حتی به من می‌گفتند که چون من دانشگاه نرفته‌ام اجازه ندارم بچه‌دار شوم. من هم می‌گفتم: «چه چرندیاتی! اگر فقط دانشگاه رفته‌ها بچه داشتند کلی بچه کمتر از این به دنیا می‌آمد. اگر یک لوله کش نبود یا کسی نبود که زباله‌ها را خالی کند، مردم چکار باید می کردند؟»

رفتار شوهرم با من و پسرم

شوهرم هرگز معلولیت پسرمان را نپذیرفته است. من هم یک ناتوانی ذهنی دارم که او آن را هم نمی‌پذیرد چون به چشمش نمی‌آید. مشکل من را می‌بیند، بعد می‌گوید که من نباید آنگونه رفتار کنم. انگار من اجازه ندارم خودم باشم. به نظر او من باید با دوستانش قاطی شودم. اگر او می‌خواست که من قاطی شوم، من باید قاطی می‌شدم. اگر او می خواست من قاطی نشوم، من نباید قاطی می‌شدم. آخرش گفتم گور پدرت. من دیگر سیر شده‌ام و از این بازی‌ها در نخواهم آورد». شوهرم می‌خواست انتخاب کند که من با چه کسانی می‌توانم دوستی کنم و با چه کسانی نمی‌توانم. وقتی تازه ازدواج کرده بودیم تمام پول‌ها دست او بود. بعد شروع کرد چهل دلار چهل دلار برای گوشت و سبزی به من پول دادن، و من باید بقیه‌اش را برای خودم جمع می‌کردم، ولی بقیه‌ای نمی‌ماند.

شوهرم با سگمان خشونت می‌کرد که این من را آزار می‌دهد. به خاطر این که من حیوان‌ها را از خیلی آدم‌ها بیشتر دوست دارم.

من نمی‌دانم که رابطه جنسی می‌خواست یا نه. من هیچ وقت نفهمیدم چه می‌خواهد. تنها روز واقعا خوب زندگی مشترک ما در ماه عسل اتفاق افتاد. بعد سوار هواپیما که شدیم از من پرسید: «اشکالی ندارد که من با تو رابطه جنسی نداشته باشم؟». من گفتم: «چی؟ اینجا چه خبر است؟ پس اگر تو شوهر من نیستی، شوهر من کجا رفت؟!». قبل از ازدواجمان او یک مرد خوب و جالب بود که وقتی حرف می‌زد من از خنده پهلوهایم درد می‌گرفت. بعد، آن مرد ناگهان ناپدید شد. ماه عسل از اول تا آخرش جهنم شد. یک مایل جلوتر از من راه می‌رفت و برای صبحانه، زودتر می‌رفت و پشت میز دیگری می‌نشست. ما قبلا با هم زندگی‌ کرده بودیم و رابطه جنسی داشتیم پس این که دیگر دلش نمی‌خواست با من رابطه‌ای داشته باشد من را متعجب کرد.

در طول ازدواجمان، وقتی با هم زندگی می‌کردیم، گاهی با هم رابطه جنسی داشتیم ولی انگار من روسپی شخصی، کلفت یا آشپزش بودم. از من انتظار داشت که مادر باشم و برای پسرمان همه کار انجام دهم. اگر پسرمان مریض می‌شد من از او نگهداری می‌کردم. کلا تمام کارهای پسرمان با من است. او فقط زمان‌هایی که مجبور می‌شد برایش کارهایی انجام می‌داد. فقط در طول سال ۳ بار پسرمان را با خودش بیرون می‌برد. یک بار که من برای یک بیماری وخیم ریوی بیمارستانی شده بودم، به دیدن من آمد و گفت: «از اینجا که بیایی برون حالت به اندازه‌ای خوب هست که کارها را انجام دهی؟» من هم با خودم گفتم: «ممنونم عشق من. خیلی حرف قشنگی زدی.». من را می فرستاد خرید. من به زور چرخ دستی را می‌کشیدم. یکی از دخترهای کلیسا را دیدم و از من پرسید: «حال تو خوب است؟ شوهرت کجاست؟ چرا با تو نیامد خرید؟» من هم گفتم که «دلش می‌خواست خانه بماند من هم تحمل دعوا نداشتم!». این اتفاق زمانی افتاد که من تازه یک هفته بود که از بیمارستان مرخص شده بودم.

اولین باری که شوهرم را ترک کردم

من یک بار قبلا شوهرم را ترک کرده بودم. تنها به این دلیل برگشتم که دیدم برای زندگی در “خانه کمیسیونی”  با پسرم مشکل دارم. مدام توی سرم می‌کوبید. من هم فکر کردم که پسرم پدر می‌خواهد. اعضای کلیسا هم من را تشویق کردند که به خانه برگردم چون آنها معتقدند که یک بار و تنها یک بار باید ازدواج کرد و ساخت. من هم با این حرف موافقم ولی نه زمانی که طرف دارد سوء استفاده می‌کند. هیچ کس نباید مورد سوء استفاده قرار بگیرد. یکی از دوستانم در کلیسا که خیلی مسیحی خوبی است بر این باور است که شما وقتی ازدواج می‌کنید برای تمام عمر است، ولی فکر نمی‌کنم می‌دانست که شوهر من چقدر بد است. من به او گفته‌ام که اشتباه می‌کند و فکر می‌کنم او هم فهمیده است که اشتباه می‌کند ولی بر این باور بود که اگر شوهری زنش را آزار دهد، تقصیر خود زن است، چرا که خودش در ابتدا این شوهر را انتخاب کرده است. من می‌گفتم که بعضی وقت‌ها مرد هنرپیشه خوبی است و تو نمی دانی که واقعا چه کسی است تا زمانی که دیگر دیر شده است. شوهر من کلاه‌بردار است، کلاه من را برداشت و کلاه هر کس دیگری را هم که بخواهد بر می‌دارد. آن زمانی که نزد شوهرم باز گشتم، از مردانی که خودشان را لوله‌کش و غیره معرفی می‌کردند و بعد خانه را تعمیر نمی‌کردند هم خسته شده بودم.

اولین باری که شوهرم را ترک کردم، «اداره خدمات خانواده» نیز دخالت داشت. آن‌ها دیدند که شوهرم چگونه با من رفتار می‌کند. شوهرم زد توی سر پسرم. به نظر من او بود که به مغز بچه صدمه زد. اداره «حمایت از کودکان» آمده بود، چرا که شوهرم به اداره «خدمات خانواده» زنگ زده بود که «زن من مریض است و من نمی‌توانم از بچه نگهداری کنم. آنها هم به اداره «حمایت از کودکان» خبر داده بودند. من در بیمارستان بودم، از ریه‌ام نمونه برداری کرده بودند. یک دستگاهی کنارم بود که کمک کند که ریه‌ام کار کند و در همان حال «حمایت از کودکان» بالای سر من آمده بودند که بچه‌ات پیش ماست. برای من خیلی طول کشید که بفهمم این که پسرم را برده بودند چقدر هم خوب بوده. توی کله‌ام فرو نمی‌رفت که این بهترین کار است، ولی این بهترین کار بود، چون شوهرم از پسش بر نمی‌آمد.

پسرم را به سرپرستی موقت داده بودند و به من اجازه دیدنش را نمی‌دادند. من این را به مددکار گفتم و او هم گفت که عادلانه نیست و رفت و با «حمایت از کودکان» دعوا کرد. به آنها گفت که من در بیمارستان بودم و من که بچه را نزده بودم، پس نمی‌توانستند من را از دیدن پسرم محروم کنند. بعد به من اجازه دادند که او را ببینم ولی نمی توانستم به خانه ببرم. برای نگه داشتن بچه‌ خودت باید بجنگی. پسرم سه تا چهار ماه در سرپرستی دیگری بود. شوهرم گفت که برای گرفتن پسرمان مبارزه می‌کند ولی ممکن است که خانه را از دست بدهیم. من هم گفتم برایم مهم نیست. او پسر من بود و اگر من مجبور می‌شدم خودم به تنهایی برای نگه داشتنش مبارزه می‌کردم. به من خندید و گفت که برای این کار پولی ندارم و من هم گفتم که اهمیتی ندارد.

اولش من خیلی بیمار بودم و نمی توانستم پسرم را به خانه بیاورم چون شوهرم نمی‌توانست از او نگهداری‌ کند. بعد به من اجازه دادند که پسرم را به خانه بیاورم ولی شوهرم می‌گفت که باید او را به کودکستان بفرستیم. اگر نمی‌بردمش کودکستان شوهرم بیچاره‌ام می‌کرد. کودکستان فقط نظر او بود. تمام مدت می‌گفت که من نمی‌توانم از پسرمان مراقبت کنم پس کودکستان لازم است. همه چیز را طوری عوض می کرد که خودش را خوب نشان دهد. او بود که به پسرمان صدمه زد، ولی بعد داستان را برگرداند و گفت که من کنار نمی‌آیم. به نظر من هر کس کارهایی را که او انجام داد بکند انسان بدی است.

من و پسرم یک آپارتمان اجاره کردیم و بعد رفتیم به یک خانه کمیسیونی. در ابتدا زمانی که پسرمان ۱۸ ماه سن داشت از شوهرم جدا شدم. ما ده سال از هم جدا بودیم. در طول این دوران، پسرم، پدرش را در آخر هفته‌ها می‌دید. او تلاش کرد که از مسئولیت نگه داشتن بچه، زمانی که من در بیمارستان بودم، شانه خالی کند. ولی مددکار اجتماعی به او گفته بود که «چه بخواهی چه نخواهی، زنت بیمار است و تو باید از این پسر نگهداری کنی.» او همیشه به پسرمان که می‌رسید تلاش می‌کرد از مسئولیت شانه خالی کند. همیشه هم یک بهانه‌ای دارد؛ «کار دارم» یا «سرم شلوغ است». الآن هم که تمام روز یا بر روی اینترنت دارد خانم‌ها را دید می‌زند یا دارد روزنامه می‌خواند. من فکر کردم: «یعنی این از ما مهم تر است. تو برای پسرت وقت نداری چون می‌خواهی فیلم‌های سکسی ببینی؟ این دیوانه کننده است».

وقتی برگشتم خانه

من با این قرار بار دیگر به خانه برگشتم که اگر این بار من مریض یا رو به موت بودم، او یا آشپزی کند یا برود و از بیرون غذا بگیرد. برایم هم مهم نبود که چه غذایی. وقتی او آشپزی می‌کرد انگار هر دوی ما را به قتل می‌رساند و تا ۸:۳۰ شب هم شامی به ما دست نمی‌داد، که این برای پسرم که به شدت گرسنه می‌شد عادلانه نبود. شوهرم دائم قبل از آشپزی کار برای انجام دادن داشت و پسرمان که گرسنه بود اهمیتی نداشت.

شوهر من خانه خودش را دارد که تنها به نام خودش است. این کار را می‌کرد که قدرت دست خودش باشد. وقتی صحبت از بازگشتن من به خانه شد، من شرط کردم که خانه باید به نام هر دو باشد و او در ابتدا پذیرفت. ولی بعد از ورود من به خانه بهانه آورد که چنین کاری به دلیل سیاست‌های شرکت «سنتر لیتک» عملی نیست. من متوجه شدم که همه این حرف‌ها چرند است. مسئله «سنتر لینک» نبود، مسئله کنترل او بر من و پسرمان بود. بدون اسم من بر روی سند، من احساس می‌کردم که سربارم و پسرمان نیز همینطور.

ما نمی‌توانستیم کاری که دلمان می‌خواهد را بکنیم. مثلا نمی توانستیم بالش روی کاناپه بگذاریم. برای تمام این کارها باید اجازه می‌گرفتیم. من می خواستم خانه را با پشتی‌ها و پرده‌های زیبا، زیباتر کنم ولی به من اجازه نمی‌داد. ابزاری که من به اندازه ۲۰۰۰ دلار برایشان پول داده بودم را وسط خیابان ریخت. گاهی من را چنان خوار و خفیف می‌کرد که هیچ چیز نمی‌توانستم بخورم و گاهی من را چنان خوار و خفیف می‌کرد که هر چه بود می‌خوردم. مشکل اینجاست که من وقتی شروع به هله هوله خوردن می‌کنم دیگر کسی نمی تواند جلویم را بگیرد. ما اجازه نداشتیم که مهمان داشته باشیم به این دلیل که او می‌گفت خانه ریخته و پاشیده است، در حالی که اینطور نبود و مثلا دو سبد روی زمین بود. مردم برای وقت گذراندن با تو به خانه‌ات می‌آیند، نه به خاطر دیدن خانه ات. من عاشق این هستم که دیگران را سرگرم کنم ولی او اجازه نمی‌داد. او می‌گفت که برای بازی کردن با پسرمان دیگر پیر شده است، برای کباب بازی و رفت و آمد دیگر پیر شده است. سر کارش هم به خاطر اخلاق بدش دچار مشکل است. همه را درسته قورت می‌دهد و انتظار دارد که کسی چیزی نگوید.

من به او اعتماد ندارم. فکر می‌کنم ممکن است چیزی را منفجر کند یا به کسی آسیب برساند، فقط برای این که حرف خودش را به کرسی بنشاند.

شوهرم می‌خواست که من برگردم چون به یک کلفت نیاز داشت. وقتی هم که برگشتم، من در اتاق مهمان می‌خوابیدم و او در اتاق خواب، بر روی تخت دو نفره. وقتی که این بار ترکش کردم به من وعده داد که برایم تخت بخرد. گفتم: «چیه؟ من تو یک اتاق دیگر بخوابم و تو در اتاق خواب؟ فراموشش کن.».

آنچه به من کمک کرد که کنار بیایم

من فقط به خاطر هوشیاری توانستم با شوهرم زندگی کنم. همیشه سه قدم جلوتر از او را خوانده بودم. می‌فهمیدم که کج خلق است و به پسرمان می گفتم، کارهایی که می‌گفت را انجام می‌دادیم، خانه را تمیز نگه می‌داشتیم، سر پسرم را به چیزی گرم می‌کردم. من تلاش می‌کردم که پسرمان را خوشحال نگه دارم. این نیم یا سه چهارم نبرد است. اگر می‌توانستم پسرمان را خوشحال و سرگرم نگه دارم، خلق شوهرم هم بهتر بود. باید بگویم که من هم برای حقوق خودم ایستادگی می‌کردم ولی کو گوش شنوا؟ همسرم دوباره همان کارهای قبلش را ادامه می‌داد. پیدا کردن اسم مستعار برای همه چیز در خانه هم کاری بود که پسرم را سرگرم نگه می‌داشت. پسرم می‌توانست قسمت شاد زندگی را نیز ببیند و این به من کمک زیادی می‌کرد. خلاقیت به خرج می‌دادم، بیرون می‌رفتم، کاپوچینو می‌خوردیم. و چقدر هم من از کاپوچینو خوشم می‌آید. خدای من! خیلی خوب بود. اگر من وسط یک روز بد گیر کرده باشم، تنها چیزی که لازم دارم کیک و خامه است. ولی بعد وزنم بالا می‌رفت و شوهرم می‌گفت که هیچ وقت نمی‌توانم این وزن را دوباره کم کنم. کسی که در کافی شاپ کار می‌کرد من را می‌شناخت، مطمئنم که اگر ناگهان زیر گریه می‌زدم، می آمد و به من می‌گفت: «نگران نباش، هر چه که هست درست می‌شود.

اگر در خانه گریه می‌کردم، شوهرم به روی خودش هم نمی‌آورد. فکر می‌کرد که این مشکل من است و به او ربطی ندارد. وقتی پسرم با ذوق و شوق وارد خانه می‌شد که برای پدر و مادرش چیزی را تعریف کند، شوهرم بلند می‌شد و می‌رفت. من به پسرم می گفتم که منتظر باشد تا پدرش پس از ورود به خانه کمی استراحت کند، بعد با ما حرف بزند. به او می‌گفتم که: «نگران نباش، یک روز ما از اینجا می‌رویم».

آنچه به رفتنم کمک کرد

چیزی که به من کمک کرد که بتوانم بروم و زندگی تازه‌ای را شروع کنم داشتن دوستی بود که بتوانم با او حرف بزنم. دوستی که حمایتم کند. من کله شق بودم و از این کله شقی برای مراقبت از خودم و پسرم استفاده می‌کردم. شرایط من بد نیست و پسرم هم آنچه که ممکن است را دارد. او فرق بین درست و غلط را می‌داند و با خودش فکر می کند که این راه را انتخاب کند یا راه دیگری را.

گفتن به دوستان، مدرسه و تماس با خدمات دهندگان

من با دوستانم، مددکار اجتماعی پسرم و مدرسه پسرم در مورد این مشکلات حرف زدم. افسرده شده بودم. احساس می‌کردم که می‌شود برای پسرم کمکی گرفت ولی نه برای خودم. بعد از این که شوهرم به پسرمان حمله کرد، مدرسه وارد عمل شد و با اداره «حمایت از کودکان» تماس گرفتند. مسئول اداره «حمایت از کودکان» از من پرسید که برنامه من برای این برخورد شوهرم با پسرم چیست و من گفتم که در حال تلاش برای رفتن هستم. آنها هم موافق بودند. پس گفتند که اگر من از شوهرم جدا بشوم، کودک را از من نخواهند گرفت. وقتی مدرسه این کار را کرد، من از آنان خواستم که با شوهرم حرفی نزنند. گفتم: «من به او اعتماد ندارم، نمی‌دانم چه خواهد کرد. من در حال تلاش برای بیرون آمدن هستم، صحبت با او کار را برای من و پسرم سخت تر می‌کند». به آن‌ها گفتم که من می‌خواهم آنجا را ترک کنم ولی خانه‌ای وجود ندارد و من پنج یا شش خانه اجاره‌ای را از دست داده‌ام.

در زمانی که تلاش داشتم خانه را ترک کنم متوجه یک سازمان اسکان در نزدیکی فروشگاه محلی شدم. ساختمانش خیلی مشخص است. به آنجا رفتم و درخواست کمک کردم. با توجه به وجود خشونت در داستان من، آن‌ها نمی‌توانستند، کاری برای من انجام دهند، پس من را به یک مرکز مربوط به خشونت خانگی فرستادند. سازمان خشونت خانگی من را در نوبت قرار داد. اگر آنجا مانده بودم، هنوز منتظر آماده شدن برنامه‌های آنان بودم. وضعشان خیلی خراب است. سپس مددکار اجتماعی پسرم به خدمات خشونت خانگی تلفن زد. یک بار نتوانست با کسی حرف بزند و در تلاش دوم شماره ای را گرفت، برای سرپناه زنانی که از خانه بیرون انداخته شده اند. پس در روز جمعه، پیش از آن که حرکت کنم به آنان زنگ زدم. به من گفتند که به اداره پلیس بروم و خودشان مسئله را از آنجا اداره خواهند کرد.

زندگی در یک سرپناه

 زمانی که ما در سرپناه زندگی می‌کنیم پسرم نمی تواند به مدرسه خاص خودش برود و ما نمیتوانیم به مرکز رفتار درمانی‌ای که از آن کمک می‌گرفتیم برویم. این موضوع او را کمی مضطرب کرده. من تلاش می‌کنم خیلی از چیزهایی که بلد بوده است را برایش یادآوری کنم، شاید رابطه اش با شدت کمتری با گذشته قطع شود. دوست ندارد که از ابتدا شروع کند و این برایش کمی زیادیست. من نمی‌دانم زمانی که ما دوباره منتقل شویم چه واکنشی خواهد داشت. اضطراب این که امور خودش را چگونه باید به انجام برساند نیز وجود دارد. من نمی‌خواهم به خودم بیش از همینی که هست فشار بیاورم. دلم می‌خواهد به مدرسه خودش برود، چون آن‌ها او را می‌شناسند، می دانند که چه چیزهایی او را به حرکت در می‌آورند و چه چیزهایی او را از کار می‌اندازند. آن‌ها می دانند که چطور با او رفتار کنند. در این لحظه من خدماتی که پسرم و خودم از آن‌ها کمک می‌گیریم را کم آورده‌ام؛ همان خدماتی که به من کمک کردند که از پسرم مراقبت کنم. من بخصوص وقتی رفتارش پیچیده می‌شود به کمک آنان نیاز دارم.

وقتی به رفتن به پناهگاه  فکر می‌کردم، بر این باور بودم که خودم با آن کنار خواهم آمد ولی درباره‌ پسرم مطمئن نبودم. در واقع این تجربه بسیار خوبی بود. کاش زودتر این کار را انجام داده بودم. من شوهرم را پیش ازاین ترک نکردم چون نمی‌دانستم پسرم با آن چطور کنار خواهد آمد. من نمی‌دانستم که این‌ها یک خانه معلولین دارند. نگران بودم چون کودکان معلول با کودکان معلول دیگر بهتر ارتباط برقرار می‌کنند تا با کودکان سالم. خطر این که کودکان سالم آنان را مسخره کنند زیاد است.

گاهی وقتی معلولیتی داری که همه می‌بینند، زیاد برایشان ترسناک نیست، چون می‌توانند جلوی چشم خودشان معلولیت را ببینند و درک کنند. مثلا دیده‌اید که مردم با نابینایان یا افرادی که پا ندارند ملایم تر رفتار می کنند. دلیل آن این است که ذهن آن افراد معلول سالم است. ولی وقتی که ذهن دچار مشکل شود و خارج از دید مردم است، همه می‌ترسند که نکند همین الآن عصبی شوی. با خودشان فکر می‌کنند که آیا این فرد قرار است دیوانه شود، به کسی حمله کند، آیا این فرد ممکن است کاملا از کنترل خارج شود؟ من فکر می‌کنم کودکان سالم هم دلشان می‌خواهد از کودکان معلول جلو بزنند. کودکان سالم این کار را برای مراقبت از خود انجام می‌دهند، اما کودکان معلول معمولا آرام تر هم هستند. کودکانی که معلولیت روانی دارند بچه‌های خیلی خوبی هستند. فقط باید با آن‌ها صبور باشید و آن‌ها را بفهمید.

مسئله اینجاست که معمولا موقعی شما را در یک خانه امن می‌گذارند، بچه‌های معلول ممکن است بچه‌های سالم را دیوانه کنند. بزرگترها را هم می‌توانند عصبانی کنند. پس شنیدن این که من می‌توانم به پناهگاهی بروم که فقط خودم و پسرم در آن هستیم بسیار برای من خبر خوبی بود. من نگران ارتباط پسرم با سایر کودکان بودم، می دانستم که پسرم به دامن من خواهد چسبید و کارهایی می‌کرد که کودکان دیگر می‌گفتند دیوانه است. مثلا پسر من عاشق انگشت‌های پای من است. من در تلاش هستم که ذهنش را از این منحرف کنم و به چیز دیگری جلب کنم چرا این رفتار، رفتار یک بچه دوساله است. بعضی اوقات پسر من مانند بچه‌های خیلی کوچک رفتار می‌کند و گاهی بسیار بالغ است. دیگر دارد ۱۳ سالش می‌شود و من باید با تغییرات کنار بیایم.

کمکی که من از کارکنان این پناهگاه گرفته‌ام فوق‌العاده است. مثلا اگر غذا نداشته باشی به تو غذا می‌دهند. من با ۳۳ دلاری که باقیمانده حساب بانکی ام بیرون آمدم چون شوهرم حسابم را خالی کرده بود. قرار است در این هفته در مورد مشکلی که با «سنترلینک» دارم به من کمک کنند، چون «سنتر لینک» خیلی خراب کاری کرده‌ است. مددکار کودکانشان با پسر من بسیار خوب کار می‌کند. می‌آید و او را با خود بیرون می‌برد که بسکتبال بازی کنند، تا من کمی استراحت کنم. این پناهگاه در دادگاه از من برای گرفتن «حکم مداخله» علیه شوهرم حمایت کرد. خیلی سخت بود. شوهرم نمی‌خواست پسرمان را ول کند. من با خودم مانده بودم که چرا الآن تلاش دارد که او را بگیرد در حالی که اصلا او را نمی‌خواست. یک بار به من گفته بود که پسر ما هرگز نباید به وجود می‌آمد که با این معلولیت دست و پنجه نرم کند. اگر این نشان نمی‌دهد که او این پسر را نمی‌خواهد، چه مدرکی باید آورد؟ سرپناه در دادگاه به من کمک کرد. دفعه اول که به دادگاه رفتیم نتوانستیم حکمی بگیریم چون قاضی از من پرسید که او می‌تواند من را پیدا کند و من هم گفتم نه، چون باید حقیقت را می‌گفتم. دفعه دوم قاضی زن بود و بهتر می‌فهمید که من چه می‌گویم و چه احساسی دارم.

در یک جا، تنها با پسرم بودن خیلی به من کمک کرده است. کمک گرفتن و مورد حمایت بودن، زمانی برای این که فکر کنم بعد باید چه کرد و همه چیز را آرام آرام به جلو بردن بدون آن که من را خسته کند و از پا در بیاورد. به دلیل ناتوانی ذهنی من، زمانی که اطلاعات را با سرعت به من بدهند، من نمی‌توانم اطلاعات را در ذهنم نگهداری کنم و همه را فراموش می‌کنم. داشتن جای خوب و گرمی که وقتی هوا سرد است بتوانی واردش شوی، این که بدانی اگر غذا خواستی و نداشتی، کسی هست که برایت غذا بگیرد. قبل از آمدن به این پناهگاه، ما در خانه امن دیگری بودیم. رفتن از اداره پلیس به آنجا مثل کارتون‌ها بود، از این کوچه به آن پس کوچه که من فکر کردم این کار را می‌کنند که مبادا کسی ما را تعقیب کند. وقتی بالاخره به آنجا رسیدیم شام آماده بود. من گفتم که مسواک پسرم و چند وسیله دیگر را فراموش کرده‌ام، چون با عجله همه چیز را جمع کرده بودم. مدکار به ما گفت که مشکلی نیست و به هر کدام از ما یک کیف وسایل بهداشتی داد.

کشیش کلیسای به من گفت که شوهرم در کلیسا جلوی همه به خودش بد و بیراه گفته به خاطر اینکه من را آزار داده و عشقی که لازم بود را به من نداده است و در مورد پسرش هم کوتاهی کرده است. کشیشمان خیلی از این کار متعجب شده بود ولی چون هنرپیشه خوبی است، تعجب خود را نشان نداده بود. حالا کشیش را هم گول زده است. کشیش به من گفت که نمی تواند بفهمد که حرف کداممان درست است. همه این‌ها به خاطر این است که شوهر من خوب بلد است نقش بازی کند. به نظر من باید برود آمریکا و اسکار بگیرد، شک نکنید که طلا می‌گیرد.

آینده

این بار من طلاق خواهم گرفت. این باید تمام شود. من به هیچ عنوان پیش او باز نخواهم گشت. حتی نمی‌توانم توی صورتش نگاه کنم. من که فکر می‌کنم او با همه همینطور رفتار خواهد کرد.

من الآن نگران خشونت پسرم هستم. از زمانی که ما از خانه بیرون آمده ایم سه بار جنجال به راه انداخته است و هر بار می‌رود و چاقو بر می‌دارد. من باید همه چاقوها را پنهان کنم. وقتی با پدرش زندگی می‌کردیم از ترس پدرش چنین رفتارهایی نداشت. شوهر من می‌گفت که پسرمان زیادی ترسوست و باید برایش قلدری کرد تا دیگر ترسو نباشد. واحد رفتار درمانی که من از آن کمک می‌گیرم به من آموزش می‌دهد که چگونه شرایط را آرام کنم.

من می‌خواهم طلاق بگیرم و با سهم خودم از پول خانواده خانه‌ای بخرم. البته نمی‌دانم که پولم به خرید جایی می‌رسد یا نه. ولی همین که بتوانم از حیوان خانگی در آنجا نگهداری کنم کافی است. من بدون حیوان دیوانه می‌شوم. من دلم یک تکه زمین روستایی می‌خواهد با یک خانه کوچک در میانش و جایی برای حیوانات. البته تا پسرم به ۱۸ سالگی نرسد به روستا نخواهم رفت. من دلم می‌خواهد که او مستقل باشد و خانه‌ای برای خودش اجاره کند و زندگی کند، چون من تا همیشه زنده نیستم و بدنم هم چندان سالم نیست؛ پس باید او را آماده کرد. او را باید با خدماتی که به او کمک می‌کنند در ارتباط قرار داد و سپس برایش جایی را اجاره کرد.

آزار در پیشینه خانوادگی خود من

دوستم می‌گفت که نمی‌تواند با کسی مانند شوهرم زندگی کند. بسیاری سریع تر از این رها می کردند ولی من چون خانه‌ای نداشتم که به آن پناه ببرم دیرتر جدا شدم. رابطه من و مادرم همیشه پیچیده و سخت بوده است. من یکی از چهار فرزند هستم و تنها دختر خانواده. مادرم از استقلال من متنفر بود. برادرهایم همه «پسرهای خوب مامان» بودند ولی من نبودم. مادرم از این مسئله خوشش نمی‌آمد و هم کلامی و هم فیزیکی به من ظلم می‌کرد. مثلا به من اجازه نمی‌داد موهای خودم را بشویم. او خودش استخوان انگشتانش را چنان در سرم فشار می داد که وقتی کار به پایان می‌رسید انگار سر من داشت از وسط باز می‌شد. اگر تکان می‌خوردم می گفت: «حرکت نکن وگرنه بدتر می‌شود». وقتی ۱۸ ساله شدم دیگر خسته شده بودم و خودم مو‌هایم را می شستم و او خیلی عصبانی می شد. او ازدواج من را نیز تایید نکرد. هیچ کس اجازه ازدواج کردن نداشت، حتی پسرها هم نباید ازدواج می‌کردند. ما باید فقط بچه‌های او بودیم که بنشینیم و از او نگهداری کنیم.

من  در سن ۲۰ سالگی از خانه بیرون انداخته شدم و در کاروان برادرم زندگی می‌کردم تا برادرم تلاش کرد که به من تجاوز کند. هی وارد کاروان می‌شد و دوباره  به خانه بر می‌گشت. بعد او و مادرم تصمیم گرفتند که کاروانی را که من در آن زندگی می‌کردم بفروشند. قدرت مادرم چنان زیاد بود که انگار او صاحب کاروان بود نه برادرم. مادرم فکر می‌کرد که اگر کاروان را بفروشد من به خانه برمی‌ گردم. ولی نقشه اش عملی نشد. من به دنبال یک آپارتمان گشتم. حتی بلد نبودم که دنبال آپارتمان بگردم. رفتم پیش یک معاملات ملکی. او گفت که من به معرف نیاز دارم. من یکی از دوستان خانوادگی و یکی از همکارانم را به عنوان معرف بردم. من به خانه برگشتم و کلید کاروان را به مادرم دادم. گفت: «من با یک کاروان باید چه کنم؟» من هم گفتم: «چه می‌دانم؟ می خواستی بفروشی. هر کاری می‌خواهی بکن و دور و بر من نیا چون نقشه‌هایت کار نمی‌کند».

من تهاجم جنسی برادرم را به پلیس گزارش کردم و حکمی گرفتم که تا ۲۰۰ متری من نتواند بیاید. بعد پدر و مادرم برای آزار من می‌آمدند چون برادرم نمی‌توانست. من که در را باز کردم مادرم سعی کرد خودش را به زور وارد کند. به من بد و بیراه می‌ گفت و من می‌دانستم که اگر می‌توانست من را کتک هم می‌زد. او زن سخت‌گیری بود و بسیار عصبانی. من درب را کوبیدم با این وجود پایش بین دربود و فریاد زدم که اگر نرود به پلیس تلفن خواهم زد. آنها هم رفتند چون از پلیس می‌ترسیدند.

چه چیزهایی به زنان کمک می‌کند؟

یک مددکار اجتماعی خوب، مشکل را از چشمان زن می‌خواند. همه چیز سر راست نیست و مددکاران باید این را بدانند. این مددکاران می‌دانند که وقتی با بعضی افراد حرف می‌زنی انگار داری با دیوار حرف می‌زنی.

بعضی از کارهایی که مددکاران می‌توانند انجام دهند

  • برای کمک کردن تلاش کنند ولی زیادی جلو نروند. بهتر است اول از زن بپرسی تا خودت را همان اول وسط بیاندازی. بعضی مددکاران انگار دارند به جنگ می‌روند و این کار اشتباه است، چرا که این تصور بیش از حد جدی‌ است و زن را می‌ترساند. شاید کمی توضیح دهند که همه چیز می‌تواند خوب باشد و شماره بدهند و بگویند که برای کمک آماده‌اند.
  • کودکان را برای مدتی کنار بگذارید تا کمی آزادی حرکت داشته باشید.
  • به زنان کمک مالی کنید، چون ممکن است پول نداشته باشند، من با ۳۳ دلار از خانه بیرون آمدم.
  • درک کنید که همه متفاوتند و به داستان آن زن با دقت گوش دهید.
  • به چشمان زنان نگاه کنید و بدانید که سال‌ها با این مشکل کنار آمده‌اند. چطور می‌توان این کار را انجام داد؟ باید خسته باشند، انرژی‌شان باید تمام شده باشد و باید درمانده باشند. خیلی مهم است که کودکان این را نبینند. باید فرد خوشحالی باشید تا بتوانید بچه‌ها را خوشحال نگه دارید. باید احساسات واقعیت را از کودکان پنهان کنید و این خیلی سخت است. فرد باید زندگی را ادامه دهد، حالا ممکن است فرزندش یا خودش دچار ناتوانی‌هایی باشند، این کار را سخت تر می‌کند.
  • آزار روانی را درک کنید. گاهی فکر می‌کنم برای مددکاران آسان است که آسیب‌های فیزیکی را ببینند ولی بسیار دشوار است که آسیب‌های روحی را درک کنند. کبودی این ضربه‌ها در سر شماست و همه این را نمی‌فهمند. فرد کتک می‌خورد ولی تا آن نقطه که آماده ترک کردن شود زمان زیادی لازم است.
  • برای زنان جیغ و هوار کردن گاهی خوب است که بتوانند فشار را از روی خودشان بردارند. بعضی مددکاران فکر می‌کنند دیوانه شده‌اید ولی این درست نیست.

پیام من به زنان دیگر

نور امیدی وجود دارد. گاهی چون بچه دارید فکر می‌کنید که کار خوبی می‌نماید که در رابطه می‌مانید ولی اگر هر روزتان جهنم است، این زندگی برای کودکانتان نیز عادلانه نیست. وقتی بیرون می‌آیید می‌بینید که بهشتی وجود دارد. اگر شما آرامش داشته باشید کودکان هم آرامش خواهند داشت چون مادر خود را در آرامش می‌بینند و دیگر به این فکر نمی‌کنند که چطور باید از مادر مراقبت کرد. شما فکر می‌کنید که همیشه از آنها مراقبت کرده‌اید ولی آنها هم همیشه تلاش کرده‌اند که از شما مراقبت کنند. همه چیز کنار هم جمع می‌شود و انگار در یک هارمونی زندگی می‌کنید.

خانه امن: در استرالیا خانه کمیسیونی به خانه های کوچکی گفته می شود که به طور موقت در اختیار کسانی که با خشونت خانگی مواجه هستند گذاشته می شود.

  منبع: DVRCV



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱