صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان های واقعی ...
دی
۸
۱۳۹۳
داستان های واقعی
دی ۸ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , ,
image_pdfimage_print

6872734713_ce6e233f4c_zعکس: Topeka Library

داستان های بزرگ سالان از خشونت خانگی 

ترجمه: سام زندی

بسیاری از افردا بالغ، با آزار یا خشونت خانگی پرورش یافته اند. ما از بزرگسالانی که چنین تجربه ای داشته اند پرسیده ایم: چگونه با آزار کنار آمدند و چه آموختند؟ برای جوانان چه پندی دارند؟ اینها همه حکایت های واقعی است:

  • “هم از ترک خانه می ترسیدم و هم از ماندن در آن” (زن میان سالی که تجربه اش را از خشونت خانگی به یاد می آورد.)
  • “شخصی که به او اعتماد کرده بودم به این اعتماد خیانت کرد…” (فرد بالغی که تجربه اش از آزار جنسی را در زمانی که پسر بچه بوده به یاد می آورد.)
  • “خشونت، ترس و اضطراب بخشی از زندگی ما بود” (زنی که  تجربه اش را از خشونت خانگی به یاد می آورد.)

شما همچنین می توانید داستان هایی از جوانان و افراد مشهوری که تجربه خشونت خانگی را داشته اند بخوانید.

“هم از ترک خانه می ترسیدم و هم از ماندن در آن”

بچه کوچکی بودم. همین که پدرم مست بود و شروع می کرد به داد زدن، مرا در اتاقم زندانی می کرد. وقتی مادرم را با کمربند می زد، من گریه می کردم. همه چیز را می شنیدم…صدای فریاد، صدای گریه. بزرگتر که شدم، دست برادر و خواهر کوچکم را می گرفتم و در اتاقم پنهانشان می کردم، بعد از اتاقم بیرون می دویدم تا به مادرم کمک کنم. گاهی، موقع محافظت از او، کتک می خوردم.

از مدرسه رفتن بیزار بودم. نمی توانستم حواسم را جمع کنم. کسی به فکر من نبود. همه راحت و خوشحال کارشان را انجام می دادند و من تظاهر می کردم که نگران نیستم از این که باید دوباره به خانه برگردم و از مادر و برادر و خواهرم محافظت کنم.

یک روز مادرم به مدرسه آمد تا مرا ببرد. سوار ماشین غریبه ای بود که برادر و خواهر کوچکم و تمام اسباب بازی های من صندلی پشت ماشین بودند. مادرم گفت که مدت کوتاهی می رویم در یک خانه دیگر زندگی کنیم. فقط همین را به من گفت. ترسیده بودم. همگی در یک اتاق و روی سه تخت سفری می خوابیدیم. من ترسیده بودم و می خواستم به خانه برگردم، ولی از طرفی هم نمی خواستم، چون می دانستم چه چیزی در انتظارمان است. مادرم در خانه راه می رفت و گریه می کرد و از پنجره بیرون را نگاه می کرد… به من می گفت که می ترسد چون پدرمان ما را پیدا خواهد کرد. من فقط می خواستم به خانه برگردم. پدرم را دوست داشتم و در عین حال از او بیزار بودم.

انبوهی از احساس های مختلف به من هجوم می آورد. هراسان، خشمگین، گناهکار و شرمسار بودم و به هر کسی که دچار مخمصه من نبود حسادت می کردم ولی در عین حال هم پدر و مادرم را  دوست داشتم و نمی دانستم چه زندگی ناسالمی داریم. در هرفرصتی که به دست می آوردم مواد مخدر و الکل مصرف می کردم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم جلوی پدرم راکه ما را کتک می زد بگیرم. خیلی می ترسیدم خانه را ترک کنم و به همان اندازه می ترسیدم که بمانم. از تمام دوستانم دوری می کردم و نمی گذاشتم کسی به خانه ما بیاید.

دبیرستان را در سال یازدهم رها کردم، شغلی گرفتم و خانه را ترک کردم تا با دوست پسرم زندگی کنم. پدرم هر چه بیشتر بر مادرم تسلط داشت ولی کمتر کتکش می زد. تنها خواست من این بود که طلاق بگیرند. تازه بعد از ترک خانه بود که پی بردم پدرم گناهکار است و کاری که او می کند اسمی دارد: خشونت خانگی.

یک شب پدرم حسابی قاطی کرد. مادرم را با کمربند زد و تلفن را هم از پنهان کرد که نتوانیم به پلیس زنگ بزنیم. برادرم شاهد ماجرا بود و آمد دنبال من. مادرم را پیدا کردم و به او گفتم: “دیگر نمی توانم ادامه بدهم. وقتش رسیده که خانه را ترک کنی.” مجبورش کردم در خانه من بماند و به پدرم گفتم که او باید از خانه برود چون کاری که می کند خطاست. هیچکس به احساس من اهمیتی نمی داد.

دوستی که تازه پیدا کرده بودم به من گفت: “در گذشته اتفاقی برایت افتاده؟” ماه ها جواب سئوالش را نمی دادم تا آنکه آنقدر احساس امنیت کردم که بگویم چه به سرم آمده بود. این سخت ترین ولی بهترین کاری بود که می توانستم بکنم. صحبت کردن و مطالعه کردن در باره کسانی که تجربه ای مشابه من داشتند کمک زیادی به من کرد. دانستن این که من دیگر تنها نیستم و فهمیدن اینکه گناه از من نبوده، احساس خوبی بود.

من حالا ۲۵ ساله ام و در یک پناهگاه خشونت خانگی زنان کار می کنم. کار من در رابطه با بچه هایی است که به پناهگاه می آیند. شغل رضایت بخشی است چون می توانم به بچه ها کمک کنم با خشونت خانگی زندگی نکنند و آن را ترک کنند. من عاشق زندگی هستم. شوهر مهربانی دارم و یک پسر، و کودک دیگری هم در راه.

من عقیده دارم که اگر توانسته ام از چنان وضع ناامید کننده ای بیرون بیایم و به هدف هایم برسم و باور کنم که زندگی زیباست، جوان های دیگر هم می توانند همین کار را بکنند. از کسی که طرف اعتمادتان است یا از یک مشاور حرفه ای کمک بخواهید. کسانی هستند که به شما اهمیت می دهند، حتا اگر در این لحظه حس نکنید. هر طوری که حس می کنید اشکالی ندارد، چون احساستان ناشی از شرایطی است که  در آن هستید.

“شخصی که به او اعتماد کرده بودم به این اعتماد خیانت کرد…”

هدف از این نوشته، درک ذهنیت من به عنوان کودک مذکری است که آنچه را امروزه “تعرض جنسی به فرد نابالغ” خوانده می شود تجربه کرده است. امیدوارم این روایت نشان دهد که چطور بهبود یافتم تا دوباره خودم باشم.

حکایت هر قربانی در جامعه ما، حکایت جرمی است که در سکوت اتفاق می افتد. انسان موجودی اجتماعی است. تعرض جنسی بر هویت اجتماعی کودک اثر می گذارد. بسیار گیج کننده، استرس زا و سرشار از کشمکش درونی است.

تجربه من در کودکی و تاثیرش بر من:

تجربه من تمام مدت همچنان بر زندگی ام اثر می گذارد. بر هر تصمیمی که می گیرم تاثیر دارد. شخصی که به او اعتماد کرده بودم به این اعتماد خیانت کرد، کسی که یک خویشاوند دور بود.

او قانون پدرم را که می گفت بعد از رفتن بچه ها به رختخواب هیچکس حق ندارد طبقه پایین برود، نقض کرد. من در برابرش ایستادم. به او گفتم هیچکس!!!!. هیچکس حق ندارد برود طبقه پایین.

حاضر نشدم از تختم بیرون بروم. او در عوض، کس دیگری را از تختش بیرون آورد و مجبورش کرد برهنه روی من دراز بکشد. هنوز این کار تمام نشده بود که مهاجم توی تخت من خودش را روی من انداخت خودش را به من تحمیل کرد.

وقتی جیغ کشیدم “کمک”، مادرم آمد به طبقه پایین و او را دید که توی تختم روی من افتاده.

صبح روز بعد، در آشپزخانه از مادرم پرسیدم “چی شد؟” او گفت که بروم با پدرم صحبت کنم. پدرم تازه از سر کار آمده بود. ولی چیزی نگفت.

 قلک پولم را به شکل یک فیل آبی رنگ بود از زیر تختم برداشته بودند و در آشپزخانه طبقه بالا گذاشته بودند.

پسر تا مدت درازی ساکت بود. من تنها ماندم تا با کشمکش احساسی خودم و با سردرگمی حس تماس جسمی کنار بیاییم.

سکوت معناهای زیادی دارد. معنایش این نیست که من موافق یا مخالفم. معنایش این نیست که خوشحال یا غمگینم. معنایش این نیست که حالم خوب است یا نیست. معنای سکوت این است که نمی دانم چطور خودم را بیان کنم – فکرم را ، احساستم را، عواطفم را، اعتمادم را، احترامم را، اطمینانم را، سردرگمی ام را – نمی دانم!”

به چه کسی اعتماد کنم؟ با چه کسی حرف بزنم؟ به حرف چه کسی گوش کنم؟ لمس کردن اشکالی دارد یا ندارد؟

اگر اشکالی ندارد، آیا عیبی هم ندارد که کسانی را که به آنها علاقه دارم لمس کنم؟ چه چیز اشکال دارد و چه چیز ندارد؟

تمام مرزهای من در کشمکش با هم بودند. در زندگی پسربچه، همه چیز در حال کشمکش بود. درد عاطفی، درد جسمی و ارتباط عاطفی را حس می کردم (این کسی که تا به حال به او اعتماد داشتم، کسی که تا قبل از این به فکر من بود)، ولی در عین حال حس قطع ارتباط داشتم (این کسی که دیگر به او اعتماد ندارم، کسی که به فکر من نیست).

هر کاری که این شخص کرد، درک مرا از آنچه رواست و آنچه ناروا، دچار ابهام کرد.

چرا همه به این شخص که به من تعرض کرد احترام می گذارند؟ چرا می گذارند بزرگ ِ خانواده باشد؟

این شخص هنوز هم بزرگ ِ خانواده است. هیچکس سال ها در برابرش نایستاد. وقتی مادرم توی روی او در آمد، نه پدرم و نه هیچ عضو دیگر خانواده حمایتش نکرد.

عصیان، آری یا نه؟

وقتی من در برابر قدرتش ایستادم، خرد شدم.

آموختم که درد و رنج و کشمکش درونی ام را پنهان کنم. رازی در سینه داشتم. بعد از تلاش جدی برای خودکشی، باز هم این راز را پنهان نگه داشتم.

کسی حمایتم نمی کرد. گیر افتاده بودم. یک بار فرار کردم ولی مجددا” بازگشتم و تصمیم گرفتم با شکیبایی و فرمان برداری انتظار بکشم، ولی داشتم از درون نابود می شدم. در درونم احساس مرده بودن می کردم. ظاهرم را حفظ کردم و با دشمنم همکاری نمودم، با نیروهایی که به دیگران احترام نمی گذارند.

از بهبودی ام چه می توانم بیاموزم؟

می توانم بیاموزم که پسربچه می تواند به کسی اعتماد کند. هرگز نگذارید این اعتماد شکسته شود.

می توانم بیاموزم که به شکلی مناسب، موافقت و مخالفت کنم.

می توانم بیاموزم که خوشحال بودن، غمگین بودن و همه احساس های میان این دو، طبیعی است.

می توانم بیاموزم که چگونه بازی را ببرم، ببازم و از بازی لذت ببرم.

زندگی همیشه بازی نیست. می تواند دردناک باشد.

می دانم که به پرستاری، آرامش، مراقبت، علاقه و در آغوش کشیدن نیاز دارم. نیاز دارم که سرمشق های سالمی برای همه ویژگی ها و صفات انسانی داشته باشم. ما همه به این چیزها نیاز داریم.

معنای اهمیت دادن چیست؟ من می توانم در این باره صحبت کنم. می توانم موقعی که به کسی اهمیت می دهم برایش وقت صرف کنم. می توانم به او هدیه بدهم. وقتی کسی به من اهمیت می دهد احساس خیلی خوبی دارم. آنها هم وقتی به من اهمیت می دهند احساس خوبی دارند.

حالا من دوستانم را انتخاب می کنم و آنها هم مرا انتخاب می کنند. دوستان مشترکی که اهمیت می دهند، احترام می گذارند، مرتب با آدم در تماس هستند، قدر یکدیگر را می دانند و احساس یکدیگر را مهم می شمارند، و به هر کسی بر اساس شایستگی اش احترام می گذارند.

این پسربچه من هستم. او از میان این کابوس گذشته وحالا خواب آینده ای زیبا را می بیند.

از تمامی کارکنان مرکز مقابله با تعرض جنسی (CASA) ممنونم. آنها تمام مدت به حرف قربانیان گوش می دهند. به حرفم گوش می دهند، هر وقت که خودم وقت داشته باشم. من از رنج، اضطراب، شکنجه درونی و خود ویرانگری عبور کردم و بعد “به زندگی ادامه دادم.”

من نجات پیدا کردم.

پند من به هر کسی که فرزند دارد:

همه می دانند که حمایت هایی برای کودکان وجود دارد. ولی کودک در کدام نقطه آگاه می شود که حمایت وجود دارد؟ چه اتفاقی می افتد وقتی کسانی که می توانند از کودک حمایت کنند، حرفش را باور ندارند، یا اگر دارند عمل نمی کنند، یا اگر باور دارند و عمل می کنند، از حمایت دیگران برخوردار نیستند؟

والدین می توانند از طرق مختلف با کودک ارتباط برقرار کنند – عاطفی، جسمی، ذهنی، اجتماعی، روانی – به او احترام بگذارند و از زندگی لذت ببرند. فرزندان آنها نیز روزی صاحب فرزند خواهند شد.

بچه که بودم، فیل قرمز اسباب بازی ام ، برایم ایمنی و امنیت و آرامش تامین می کرد. ولی آن را در دوازده سالگی از من گرفتند. والدین هیچگاه نباید کودکان را وادار کنند که بزرگ شوند. باید بگذارند کودک هر وقت خودش خواست فیل قرمزش را کنار بگذارد، باید بگذارند با روند خودش بزرگ شود. رشد سالم را تشویق کنید و کودک را در قدم های بعدی او راهنمایی کنید، ولی لطفا وادارش نکنید.

با کودکان ارتباط برقرار کنید، نه فقط با کلام. با حرف های معمولی، با همه جور حرفی.

به حرفشان گوش کنید، شنیدن کافی نیست. برای هم وقت بگذارید.

به کودکان کمک کنید مرزهای حریم شخصی، حریم مشترک و احترام به حریم دیگران را بیاموزند. کمکشان کنید مرزهای دوستان و اعتماد را بیاموزند، سطوح مختلف اعتماد، اطمینان و مسئولیت را بیاموزند. کمکشان کنید موافقت و مخالفت به شکل مناسب را بیاموزند، بیاموزند که شاد بودن و غمگین بودن و داشتن هر احساسی مابین این دو، طبیعی است. کمکشان کنید بیاموزند ببرند، ببازند و از بازی لذت ببرند.

نوشته شخص دیگری که به ما و زندگی سالم ما اهمیت می دهد.

 “خشونت، ترس و اضطراب بخشی از زندگی ما بود…”

من در سال ۱۹۴۸ به دنیا آمدم، یعنی خیلی وقت پیش. دو خواهر داشتم که  از من خیلی بزرگ تر بودند. حالا هر کدام از ما بچه و نوه داریم. وقتی بزرگ می شدیم، مادرمان هر کاری می کرد تا زندگی ما امنیت داشته باشد، ولی پدرمان خشن بود و همه از او می ترسیدیم. او با مادرم و خواهرانم خشونت جسمی و کلامی به کار می برد، و همه ما به دلیل رفتار او از نظر عاطفی در عذاب بودیم.

به نظرم در ذهن کودکانه ام نگران بودم که یک روز پدرم من، مادر یا خواهرانم را بکشد. به خصوص موقع غذا، یعنی تنها وقتی که همه دور هم بودیم، اضطراب داشتم. چه وقت شروع می کند؟  چطور اتفاق می افتد؟ چه کسی آسیب می بیند؟ چطور می توانم حواسش را پرت کنم؟ چطور می توانم فرار کنم؟ به نظرم، مثل  هر بچه دیگری، در لحظه زندگی می کردم، امیدوار بودم پدرم از سر کارش بر نگردد، بمیرد؛ یا دست کم قسمت خشن وجودش بمیرد. وقتی خشونت اتفاق نمی افتاد، هیچ وقت در باره اش حرف نمی زدیم. به نظرم سعی می کردم اصلا به آن فکر نکنم. خشونت، ترس و اضطراب، بخشی از زندگی ما بود، بخشی از زندگی من، بخشی از من.

مدت درازی طول کشید تا تاثیر مخرب بزرگ شدن در محیطی پر از ترس و در معجونی از خشونت، عشق، اضطراب و ترس را به درستی درک کنم. به ۱۳-۱۴ سالگی که رسیدم دیگر می دانستم که پدرم مرا کتک نخواهد زد. یک روز خودم را بین پدر و مادرم قرار دادم و به پدرم گفتم که دست از سر مادرم بر دارد. حالا من ۵۷ سال دارم و وقتی صحنه را به یاد می آورم، فکر می کنم که شاید کار خطرناکی بود. به همین دلیل این کار را توصیه نمی کنم. ولی نسبت به موقعی که می نشستم و وانمود می کردم که هیچ خبری نیست، حالم خیلی بهتر شد. وقتی همراه مادرم به پاسگاه پلیس رفتم، مامور پلیس گفت که کاری از دستش ساخته نیست.

دیگران احتمالا می دانستند که یک جای کار خراب است، که پدر من خشن است. کاش کسی بیرون از خانواده به من می گفت که  کار پدرم خطاست. می دانم که این روزها می شود با کسانی حرف زد. وقتی کودکان یا زنان از خشونت خانوادگی صحبت می کنند، کسانی هستند که حمایت می کنند و کمک می کنند، از جمله بعضی ماموران پلیس. به نظرم اگر آن موقع چنین کسی بود، حتما کمکم می کرد.

 می توانید روایت هایی از جوانان , افراد مشهوری که تجربه خشونت خانگی را داشته اند بخوانید.



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱