صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »   پدرم را نادانی ما ک...
آذر
۲۷
۱۳۹۳
 پدرم را نادانی ما کشت؛ نه ایدز و اچ آی وی
آذر ۲۷ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

نسرین می‌گوید مدت هاست عذاب وجدان مرگ پدرش رهایش نمی کند. چرا که فکر می کند نادانی آنها باعث مرگ پدرش شده و نه ایدز.

نسرین ۳۸ساله، ساکن تهران، متاهل و حسابدار یک هایپرمارکت است. شوهرش پزشک عمومی است و با همسر و فرزندانش احساس خوشبختی می کند .

نسرین می گوید پدرش یک بنای زحمتکش اما معتاد بود. درآمد پدرم کم بود اما هم به موادش می رسید و هم به زندگی مان. مادرم هم نمی گذاشت احساس کمبود کنیم ضمن اینکه فقط دو بچه بودیم و مادرم تلاش می کرد ما را به روز و آبرومند بزرگ کند

پدر نسرین صبح یکی از روزهای تابستان سال ۷۲ از داربست سقوط کرد و مهره های چهارم و پنجمش آسیب دید و پای راستش شکست.

“خیلی خوب روزهایی که در خانه و بیمارستان بستری بود را به خاطر دارم. مادرم و عمه ها حسابی هوای او را داشتند و ما کمتر شلوغ می کردیم که مزاحمش نباشیم. اوضاع مادی خراب نشد چون هم پس انداز داشتیم و هم بیمه و هم فامیل دلسوز و خوب. اما پدرم بیشتر از قبل تریاک می کشید. ما تا پیش از بیماری اش فقط شبها آنهم در اتاق جدا دیده بودیم منقل و بساط راه بیاندازد ولی حالا هر دقیقه بساط پهن بود برای همین هم مادرم کم کم بی حوصله شد.”

یک شب که مادر نسرین از آوردن بساط به بهانهٔ اینکه برای سلامتی ات خوب نیست سرباز می زند، مرد او را به باد کتک می‌گیرد و فرزندان برای اولین بار شاهد چنین وضعیتی هستند. مادر نسرین قهر می کند و به خانه پدرش می رود.

نسرین که احساس خوبی از یادآوری آن روزها ندارد می گوید:” گچ پایش را در آورده بود اما با عصا راه می رفت. مادرم را با آن عصای فلزی به قصد کشت زد. ما حیرت کرده بودیم و از وحشت به حمام پناه بردیم. گریان و گیج نفهمیدیم مادر کی و چطور خانه را ترک کرد.”

به نظرم یک ماه طول کشید تا مادرم و دایی و مادربزرگم به اصرارها و ابراز پشیمانی عمه ها ، پدرم و ریش سفیدها راضی به آشتی شدند. من که نوجوان بودم و خاطرم نیست اما به نظر می رسد پدرم در آن مدت دیگر یک تریاکی آلوده نبود، بلکه اعتیاد پیدا کرد. به خانه دیر می آمد. گاهی جمعه ها هم نمی ماند و دیگر مثل قدیم ما را با فامیل به گردش و تفریح و پارک نمی برد و وقتش را با ما نمی گذراند .

یک سال طول کشید تا کار پیدا کند اما درآمدش کم شده بود. چون کمتر کار می‌کرد و بیشترچرت می زد. خوش نامی و خوش حسابی و خوش قولی اش زیر سؤال رفته بود و بیشتر اوقات نه در خانه پیدایش می شد و نه سر ساختمان.

عمه هایم می‌گفتند مردی که نتواند در خانه کنار زن و بچه و خانواده اش تریاک بکشد می‌رود کنار رفقا هرویین می کشد. پدرم یک شب دوستانش را دعوت کرد و هرویین کشیدند و مادرم از وحشت ما را برداشت و همگی خانه را ترک کردیم . یک سال دیگر با قهر و آشتی گذشت  تا اینکه پدرم کاملا بیکار شد فقط به اعتیادش می‌رسید و با فروش وسایل خانه روزها را می گذراند. چندبار هم دست روی ما بلند کرد تا بالاخره  مادرم طلاق گرفت و در کارخانۀ لبنیات مشغول به کار شد .

همۀ این‌ها کمتر ازچهارسال اتفاق افتاد و ما بچه‌ها به شدت طرف مادرمان بودیم و از پدرم دوری می‌کردیم. او نیز تا پیش از اطلاع از بیماری‌اش ما را نمی‌خواست و دلتنگی نمی‌کرد. گاهی عمه ها تلفن می‌زدند و ما را سرزنش می‌کردند که تا وقتی که پدرتان پول داشت خوب بود حالا که بدبخت شده رهایش کرده‌اید و از این حرف‌ها.

 ” توجیه مادر نسرین این است که همیشه دیده و شنیده بود که مردهای هروئینی زن و بچه‌شان را هم می‌فروشند و حتا اگر کم بیاورند آنها را وادار به تن فروشی می‌کنند. این بود که ترجیح ‌داد صد درصد از پدر بچه‌ها دوری کند”.

یک روز از دبیرستان آمدم دیدم مادرم خانه است درحالی که باید آن ساعت درکارخانه ‌بود. هزار آسمان و ریسمان را به هم بافت تا بالاخره از ازدواج مجدد حرف زد. آن موقع هنوز در دهۀ سی زندگی‌اش بود و البته من نمی فهمیدم جوان است. اما وقتی گفت سوپروایزر بخش که مرد زن مرده و نسبتاً پولداری است کمی آرام شدم. خوشبختانه خواهرم بچه تر بود و کمتر از من به اندیشیدن و کلنجار رفتن احتیاج داشت چون با دیدن اتومبیل  “دوو” که آن زمان در ایران برای خودش اسم و رسم و کلاسی داشت رام شد.

” هنوز چندماهی از ازدواج مادر نسرین نگذشته بود که خبر آوردند مرد در بستر بیماری است. آن‌ها ابتدا اهمیت ندادند و فکر کردند بالاخره معلوم بود که کنار جوی می‌میرد. یکی دوماه به پیغام ها و درخواست های عمه ها و فامیل پدری بی توجهی کردند تا اینکه شوهر مادرش آن‌ها را راضی کرد که به دیدار پدر بروند .”

نسرین ازشوهر مادرش به خوبی یاد می کند و در طول حرف هایش اغلب می گوید که شوهر مادرم مرد شریفی است و واقعاً برای من و خواهرم پدری کرد تا اینکه یک شب دایی پدرم خبر از مرگ زودرس پدرم آورد و گفت که موضوع جدی است.

مادر نسرین فرزندانش را همراهی نمی‌کند و بچه‌ها برای دیدن پدر بیمار به خانۀ عمو می‌روند. به گفتۀ او کسی زیاد تحویلشان نمی‌گیرد و حتا ریشخندشان می‌کنند.

نسرین حال پدرش را اینطور توصیف می کند. پدرم مثل یک چوب خشک به معنای واقعی شده بود. این نمی‌توانست اثر اعتیاد باشد. خواهرم کمی گریه کرد و من حتا رغبت نکردم مرد بیچاره را ببوسم. زردی انگشتان و سبیل و دور دهانش قابل توصیف نیست. خس خس عجیبی می‌کرد، فکر کردم سرطان ریه گرفته است. یکی از پسرعموهایم که در کودکی شیطنتی و بوسه ای رد و بدل کرده بودیم و حالا دانشجویی فرهیخته بود مرا کنار کشید و خبر ناگوار و حیرت انگیزی را به من داد. خبری که با شنیدنش حس کردم رگ هایم را به سیم برق وصل کرده اند .

خبر ابتدا این بود که مرد ذات الریه دارد و اعتیادش را صد روز است ترک کرده اما این حال نزار به دلیل ابتلا به ویروس اچ آی وی است.

من مدام می‌گفتم ایدز؟ و او می‌گفت نه، این‌ها فرق دارند و من سرش فریاد می‌کشیدم که فرق ندارد. راستش نمی خواستم بشنوم چون برای خواهرم که او را کمی در آغوش گرفته و بوسیده بود نگران شده بودم. سریع دخترک را برداشتم و بی توجه به توضیح اطرافیان فرار کردم. تمام راه هر دو گریه می کردیم.

مادرم هم عصبانی و نگران شده بود. همان روز خواهرم را به نزدیک ترین درمانگاه برد و توضیحات دکتر هم درباره تفاوت اچ آی وی و ایدز و راه‌های انتقال تا چند روز ما را راضی‌ نکرد . اگرچه بعد از مدتی نگرانی برای دختر کوچک که پدر بیمارش را بوسیده بود با تحقیق و سوال و پرسش رفع شد، اما همه ما از اینکه پدر مبتلا به ایدز است، ناراحت ومضطرب و غمگین بودیم .

چند ماه بعد خبر می‌رسد مرد به کار برگشته و اطرافیانش مراقب هستند مجدد سمت اعتیاد نرود. یک روز نسرین او را در خیابان می بیند و با اینکه حس  می کند حالش بهترشده  اما هنگامی که مرد برای بوسیدن دخترش جلو می رود نسرین خود را عقب می کشد و سریع خداحافظی می کند .

به گفتۀ نسرین پدرش تا بیش از یک سال بعد خوب کار کرد و پاک ماند اما هرچه بیشتر سعی می‌کرد به دخترها نزدیکتر بشود آن دو بیشتر دور می‌شدند. پدرخواندۀ آن‌ها نیز بعد از مدتی شاکی می‌شود و سعی می‌کند مرد را از زندگی‌شان دور کند.

یک شب از مهمانی برمی گشتیم که دیدیم جلوی در خانه ایستاده است. خدا ما را ببخشد چنان ناراحت شدیم گویی قاتل عزیزمان است و از قصاص فرار کرده. با معصومیتی که امروز آن را می‌فهمم پیش آمد و جلوی مادرم و شوهرش خم شد و سلام کرد. گفت آمده‌ام این را بدهم به دخترها و بروم. یک بستۀ شکلات خارجی بود که گفت صاحب یکی از ساختمان هایی که در آن کار می‌کند از کویت آورده است. مادرم با داد و بیداد و شوهرش مودبانه اما عصبی از او خواست دیگر مزاحم نشود. من قهرآمیز کمی دلم سوخت اما واقعاً از برخورد با او وحشت داشتم. خواهرم خواست بسته شکلات را بگیرد اما مادرم آن را گرفت و پرت کرد و از ما خواست آنجا را ترک کنیم.

نسرین می‌گوید اگرچه پدرم دوسال بعد بر اثر اعتیاد مجدد و ضعف جسمانی درگذشت اما آن شب آخرین باری بود که او را دیدم. او معتقد است اگر اطلاع رسانی بیشتر و واضح تری دربارۀ ایدز و اچ آی وی در کشور وجود داشت، حداقل او را پس از ترک اعتیاد به عنوان پدری که با آن‌ها زندگی نمی‌کند می‌پذیرفتند و این سبب می‌شد او بیشتر زنده بماند و آن‌قدر ضعیف و خسته نشود که در آستانه پنجاه سالگی بی‌کس و تنها بمیرد.

حالا که تفاوت‌ها را می‌دانم و به نقش خانواده در سلامت مبتلایان به اچ آی وی مثبت و ایدز واقف هستم اصلاً نمی‌توانم خودم را ببخشم. هرچند ما بی اطلاع و بچه سال بودیم و مادرم می‌خواست مراقب باشد که ما آسیب نبینیم ولی اصلاً روش درستی در پیش نگرفته بودیم و کارمان بی رحمی بنظر می رسید. نمی‌خواهم قضاوت بشوم ولی خودمان خودمان را قضاوت می‌کنیم و بدحال و غصه دار هستیم.

 



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱