صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »   صیغه؛ داغی ابدی به ...
آذر
۱۴
۱۳۹۳
 صیغه؛ داغی ابدی به دل و پیشانی ام
آذر ۱۴ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

6835034944_e656f4edf6_zعکس: Roberto AI

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 فرزانه قبل از طلاق اولش، از خانه پدری رانده شده و مانند اغلب زنان بی سرپرست و بد سرپرست، برای فرار از کارتن خوابی و در به در شدن در کوچه و خیابان تن به ازدواج موقت داد. فرزانه ۲۷ساله است و در چهارده سالگی به خاطرآزار و تعصب پدر و برادرش، محبت های رضا شاگرد مکانیک سر کوچه به دلش نشست و عاشق او شد و یک سال بعد هم ازدواج کردند.

او می گوید:«خانواده ام راضی نبودند ولی خیلی اصرار کردم. رضا هم پافشاری می کرد. او بیست سال بیشتر نداشت و با مادر بسیار جوانش زندگی می کرد و برای پدر و مادرم قابل پیش بینی بود که این زندگی دوامی نخواهد نداشت.»

فرزانه سه سال بعد از زندگی کردن با مادر شوهر سی و چندساله ای که به گفتۀ فرزانه خسیس، بی حوصله و اهل ازدواج موقت های «بی در و پیکر» بود از شوهر بی اراده اش جدا می شود.

«نه مهریه، نه نفقه، نه طراوت چهارده سالگی و هجده سالگی، هیچ چیز با خودم به خانه پدری برنگرداندم. همه شدند چهارچشم و گوش که مبادا راه خلاف بروم. سلام و احوالپرسی با پسر خاله و پسر عمو نیز برایم قدغن شد.»

سخت گیری و تعصب خانوادهٔ فرزانه پس از جدایی اش چند برابر می شود و او بالاخره بعد از دو سال از آن خانه می رود.

«به مادرم گفته بودم آخرش خودکشی می کنم. او همیشه نگران و زیر فشار هر دو طرف ماجرا، برای زن های اطراف و دوستانش تعریف می کرد که دخترش در خانه اسیر پدر و برادر است. زن دایی ام گفته بود یک مرد زن مرده در همسایگی شان می شناسد که زن صیغه ای خوب می خواهد شاید بعد هم فرزانه را عقد کند . مادرم گفت برو شاید بختت باز شود.»

فرزانه بعد از دو هفته دوستی و رفت و آمد با مرد سی و هشت سالهٔ آرایشگر، صیغه یک ساله او می شود.

«مادرم خودش را بی خبر نشان داد تا از طرف پدر و برادرها آزار نبیند. شوهر من هم مودبانه از پدر و برادرم خواست مزاحم زندگی ما نشوند تا بی احترامی صورت نگیرد. فرزند خردسالش را مادرش نگه می داشت که فقط یک بار به دیدن من آمد. محترمانه برخورد کرد اما هرگز نه دعوتم کردند و نه آمدند و نه فامیل حسابم کردند و وجودم را نادیده می گرفتند. مادرم می گفت پدرت شبانه روز دعا می کند که این مرد تو را عقد دائم کند و دیگر آبروریزی نشود و مضحکه مردم نشویم.»

اما وقتی یک سال صیغه تمام می شود، مرد به او اعلام می کند که خانواده اش برایش «دختری مناسب ازدواج دائم» پیدا کرده اند که بچه اش را هم می پذیرد. فرزانه التماس می کند که من هم بچه‌ات را بر چشم بزرگ می کنم. اما مرد قبول نمی کند و تنها علتش مخالفت شدید مادرش با  فرزانه به این دلیل است که قبلا او طلاق گرفته و می گفت معلوم نیست از تو هم طلاق نگیرد. فرزانه سرافکنده با پنج سکه مهریه و دو چمدان لباس و وسایلی که به راحتی در صندوق عقب یک ماشین جا می شدند که در آن مدت با عشق و امید خریده بوده به خانه پدری باز می گردد.

«وقتی راننده تاکسی از صندوق عقب جعبه های خرده پیله ها را در می آورد و دم در می گذاشت دلم می خواست به او بگویم شما را به خدا زن خوب و اهل زندگی و مادر و دلسوز نمی خواهید؟ دلم می خواست روی دست و پایش بیافتم و بگویم پشت در این خانه ای که داری چمدان و کارتن خالی می کنی، چشم ها و دل هایی روبه آسمان است که برای برنگشتن من دعا می کنند.»

غم زدگی و دلسوزی و کمی خشم فروخوردۀ اعضای خانواده دوامی نمی آورد و دو سه هفته بعد روزی که فرزانه از نانوایی دیر به خانه بر می گردد برادرش با چاقو بر کمرش می زند.

«مرا به بیمارستان نبردند تا برادرم گرفتار نشود. تزریقاتی سر کوچه را تطمیع کردند تا زخمم را بخیه بزند.اما زخمم عمیق بود وعفونت کرد و وضعیت وخیمی پیدا می کرد که رضایت دادند و مرا دکتر بردند. بالاخره پنج شش ماه در خانه زندانی شدم. به کسی نگفتند به خانه برگشته ام. جز یکی دو فامیل نزدیک هیچکس از موضوع خبر نداشت.

نه مرا با خودشان مهمانی می بردند و نه وقتی مهمان داشتیم نشان می دادند که دیگر در آن خانه زندگی می کنم. اگر کسی می پرسید می گفتند آمده سر بزند.»

فرزانه این بار خودش تصمیم می گیرد برود ولی مادرش مانع او می شود و به او قوت قلب می دهد که در خانه حداقل سقف و غذا و جای گرم و امنیت هست.

«حق با مادرم بود. در طول روز راحت بودم. فقط شب ها برادرها و پدرم به هر بهانه ای تحقیرم می کردند. من هم دیگر جلوی چشمشان ظاهر نمی شدم. تا اینکه پس از مدتی همسر دایی ام باز هم به کمک من آمد.»

بانوی دنیا دیده پدر را سرزنش می کند که حداقل به فکر ازدواج مجدد دختر باشد. از اینکه تا چه وقت دخترک باید مجرد بماند و مردم خیال کنند شوهر دارد. نمی شود که تا ابد موضوع را پنهان کرد.

«برادرهایم سناریویی ترتیب دادند از مهاجرت من و شوهر خیالی ام به بندر برای کار. سه ماه بعد هم سناریوی درگذشت داماد خیالی درشهرستان طوری که فامیل شک نکنند . انگار از اعدام رها شده بودم. مادرم امید داشت که پس از مدتی خواستگار برایم بیاید. من خوشحال بودم که می توانم مثل قبل به عروسی و مهمانی بروم. اما کمتر از یک سال بعد متوجه شدم که نگاه مردم بد شده است. انگار مرا نحس یا موجودی فلک زده می دیدند که باید زیرچشمی نگاهش می کردند و به حال زارش افسوس می خوردند.»

فرزانه شب عروسی خواهرش با یک جوان فیلم بردار آشنا می شود و پسرک شماره تلفنش را به او می دهد . تلفن های یواشکی رد و بدل شده و پس از مدتی مرد جوان به او ابراز عشق می کند و دروازهٔ دوستی و همراهی باز می شود. فرزانه صادقانه تمام ماجرای زندگی اش را برای او بازگو می کند و مرد جوان نیز به او پیشنهاد ازدواج موقت می دهد تا «اگر کسی بازخواست کرد بگویند شرعی است».

مادر فرزانه مطلع از ماجرا کمی نگران اما حامی دخترش است.

«مادرم به شدت به او می رسید و مثل مادر تر و خشکش می کرد و برایمان غذا می پخت می آورد پارک، سه تایی غذا می خوردیم. برایش هدیه می خرید و یک بار طاقت نیاورد و گفت قول بده دامادم بشوی.»

مرد جوان رک و راست می گوید که موقعیت ازدواج ندارد اما اگر روزی بخواهد و ‌بتواند شوهر دائم کسی بشود، انتخاب اول و آخر فرزانه است.

«مادرم خیلی امیدوار شده بود. یک سال شبانه روز در خانه از من حمایت کرد و دیر رفتن ها و کم و زیادها را به پای کلاس خیاطی ام گذاشت و مدام به گردن گرفت. مثلا می گفت خودم فرستادمش پی کاری، زن دایی کارش داشته، خیاطی کلاس فوق العاده دارد، رفته ابروی خانم فلانی را بردارد… بیچاره مادرم.»

فرزانه و مرد جوان هر دو راضی از رابطه و با جرات به خاطر وجود صیغه نامه در شهر آزادانه می گشتند و وقت زیادی را با هم صرف می کردند، اما خوشحالی آنها دوامی نداشت زیرا پدربزرگش آن‌ها را با هم دید. فرزانه دیگر به خانه نمی رود و تلفنی مادرش را مطلع می کند و از او می خواهد هرطور شده سکه های طلا، جواهرات کوچکی که دارد و لباس هایش را به او برساند. مرد جوان هم اگرچه ترسیده و نگران و پریشان است اما به فرزانه قول حمایت می‌دهد.

«یک هفته در خانهٔ دوستانش این طرف و آن طرف ماندیم اما نهایتا به خواهرش زنگ زد و گفت بیاید مغازه. برای اولین بار مرا با عضوی از خانواده اش آشنا کرد و از او خواست موقت به من جا بدهد. زن حدودا چهل ساله ای بود که به شدت خوشرویی نشان داد اما هیچ کمکی نکرد.»

خانوادهٔ مرد جوان مذهبی، سنتی، همیشه مخالف کارهای پسرشان بخصوص عکاسی و فیلم برداری، با وضع زندگی بسیار متوسط و پر جمعیت هستند. فرزانه اگرچه اینها را می دانست اما همه چیز را عمیق تر درک می کند.

«مثل روز روشن گویی در پیشانی خواهرش خواندم که هرگز پیوند مبارک و دائمی بین ما نخواهد بود.»

مادر فرزانه به شدت مورد سرزنش و خشونت همسرش قرار می گیرد و برادرهای فرزانه از او می خواهند اگر جای آنها را می داند بگوید تا «برویم سر هر دو را روی سینه شان بگذاریم، یا مردک را با تهدید چاقو پای سفرهٔ عقد بنشانیم که زنش را بردارد و برود.»

مادر فرزانه اما خود را کاملا بی اطلاع نشان می دهد زیرا تهدیدها را جدی می گیرد و به دخترش اطلاع می دهد که «هر اتفاقی هم برایت افتاد برو دنبال زندگی ات» فرزانه با فروش سکه هایش یک زیرزمین سی متری اجاره کرده و با مرد جوان زیر یک سقف بودن را تجربه می کند.

«بعد از پنج ماه که مستقل زندگی کردیم با یک دعوای بی خودی گفت تو زن پر دردسری هستی و بوی شر از این رابطه می آید. با اینکه هفتاد و سه روز تا پایان صیغه مانده بود رهایم کرد و ‌رفت.»

فرزانه دربه در دنبال او در مغازه و گالری های دوستان دنبالش می گردد اما مرد جوان خودش را نشان نمی دهد و همه می گویند خبری از او ندارند.

«شرکای او در مغازه نیز مرا تشویق می کردند که به دنبال زندگی ام بروم و خودم را معطل نکنم ،اما من جایی برای رفتن نداشتم. گفتند او مرا دوست داشته اما از اتفاقات چند ماه اخیر وحشت کرده است. گفتند اهل اینکه کسی را بگذارد و برود نیست اما قطعا این رابطه دیگر برایش خوشایند نبوده. گفتند هرگز نمی توانند و نمی خواهند آدرس خانوادهٔ او را به من بدهند. بالاخره بعد از چند هفته سر زدن ها و گریه ها و التماس های مکرر من، یکی از همکارانش با تحقیر به من گفت ای بابا ول کن و وا بده ، تو انگار جایگاه خودت را اشتباه گرفته ای. زن رسمی اش که نبودی. صیغه ای بودی. وا بده و خیال کن صیغه نامه تمام شده است و دیگر نخواسته! می خواهی چکارش بکنی؟»

فرزانه چندماه به سختی از شکست عشقی و تنهایی و درماندگی ازنداشتن  حامی در خانه پدری با غصه و بیماری و پریشانی، زندگی را با فروش چند قطعه طلایی که داشت و کمک های پنهانی مادر و دو سکه ای که مرد جوان به عنوان مهریه برایش باقی گذاشته می گذراند اما بالاخره بی پول می شود.

«سیگار می کشیدم و غذا نمی خوردم. دوستانی در پارک پیدا کردم که بعد از دوسه ملاقات فهمیدم تن فروش، خرده فروش مواد مخدر، معتاد و بیمار هستند. وحشت کردم و به مادرم زنگ زدم.نمی دانم چرا جریان را که فهمید گوشی را گذاشت. در آن مدت خیلی کم در تماس بودم به بهانه اینکه کسی در خانه از رابطه بو نبرد اما در واقع می خواستم از حال و روزم با خبر نشود و زجر نکشد.»

مادر فرزانه با کمی پول و مواد خوراکی به ملاقات دخترش می آید و به او توصیه می کند با خیاطی گذران زندگی کند اما «در آن خانه هنوز بوی خون هست و بهتر است خودت را نشان ندهی».

«وقتی مادرم گفت قید خانه را بزنم فهمیدم که رفتنم فاجعه به دنبال دارد وگرنه او به مرگ خودش هم راضی بود که من آواره و تنها و دل شکسته نباشم.»

فرزانه در خیاط خانه کار پیدا می کند و وقتی چندماه بعد نمی تواند با پولی که دارد زیرزمین را دوباره اجاره کند، از سر ناچاری و بی سرپناهی به عقد موقت یک مرد مسن، صاحب کار کارگاه در می آید.

تیر خلاص

«تیر خلاصی که جگر مرا سوزاند او بود. چهارماه بیشتر با هم نبودیم که ناگهان غیب شد. از طریق کارگاه فهمیدم پسرش در تصادف موتور جان باخته است. صیغه نامه موعدش سر آمد و او نیامد. قول داده بود صیغه را تمدید کند چون برایم اتاق یک ساله اجاره کرده بود. جواب تلفن هایم را هم نمی داد. بالاخره یک روز یک پیک موتوری آمد و بسته بی نام و نشانی داد و رفت. نامه کوتاهی تایپ شده بود به این مضمون که پول اتاق تا یک سال پرداخت شده، می توانی بمانی. مهریه ات هم که قبلا پرداخت شده و موعد صیغه هم که سر آمده پس دیگر مزاحم زندگی من نشو چون خودم همسرم و خانواده ام در شرایط بسیار سخت و بد و حساسی هستیم.»

فرزانه زیاد از رفتن مرد ناراحت نیست و خیالش از بابت اینکه تا یک سال سقف دارد راحت است اما از کارگاه اخراج می شود. نه بیمه دارد و نه قرارداد. پس حق اعتراض هم ندارد. در ضمن می داند که بانی این اخراج کیست. اهمیت نمی دهد اما خبر ندارد که چه فاجعه ای برای زندگی اش رخ داده است.

«من دیگر تبدیل شده بودم به یک زن تنها که فقط به سقف و غذا اهمیت می دهد. همه شکست ها سبب می شد بگویم به جهنم. اخراج که شدم هم همینطور. گفتم این نشد یک کارگاه دیگر. یک کار دیگر. یک صیغه دیگر. اما وقتی فهمیدم باردارم فقط به مرگ اندیشیدم. دوستی که در کارگاه درد دل هایم را شنید گفت نگران نباش. وقتی از فکر خودکشی خلاص شدم به فکر سقط افتادم. دوستم گفت مگر احمقی که خودت را ناقص کنی و خدا را از خودت با قتل یک بچه سه ماه و نیمه برنجانی. برو یقه مردک را بگیر برای حق و حقوقت. نفقه. شناسنامه و ارث.»

فرزانه تا پنج ماهگی بارداری اش دوندگی می کند تا بتواند با مرد به مذاکره و گفتگو بنشیند.

«گفت برو ثابت کن که بچه من است. صیغه نامه را او داشت و من هیچ مدرکی نداشتم. همان دوست کارگاهی گفت بگو آزمایش دی ان ای معلومش می کند.

پدر بچه را دوباره با دردسر پیدا کردم گفتم مجبورت می کنم  برای آزمایش دی ان ای به دادگاه بیایی. با خونسردی گفت خوب گیرم ثابت کردی بچه من است. نه ارثی می برد و نه نفقه چون بچه حرامزاده محسوب می شود، برو ثابت کن موقع بسته شدن نطفه همسر شرعی من بودی.»

فرزانه با راهنمایی دوستش با یک وکیل مشورت می کند.

«خدا عمرش بدهد خیلی دلسوزی کرد. گفت اگر واقعا نتوانی ثابت کنی شرعی زنش بوده ای چیزی دستت را نمی گیرد جز اسم مرد در شناسنامه بچه، آن هم پس از دادگاه و پیچیدگی های آزمایش “دی ان ای” و هزینه ها و دوندگی و اینها.»

فرزانه که در محضر عقد نشده و یک روحانی دوست پدر بچه در خانه صیغه شان کرده، هیچ نشان و شاهد و مدرک مستندی ندارد.

«وکیل هیچ پولی نگرفت ولی به پدر بچه زنگ زد و گفت وکیل فلانی هستم و باید صحبت کنیم. مرد کمی ترسید و سریع خودش را به قرار رساند. یک چک روز ده میلیون تومانی آورده بود. وکیل گفت باید برای بچه شناسنامه بگیری. مرد قبول نکرد. وکیل تهدید کرد. بالاخره مرد گفت اسم من را بگذارید اما فامیل مادرش. اینهم ده میلیون پول. همین جا، همین حالا در حضور شما و دو شاهد تعهد بدهد که همه حق و حقوق خودش و بچه اش را گرفته است و دیگر هرگز نه مزاحم زندگی من می شود و نه ادعایی می کنند. من و وکیل تعهدی ندادیم و او پافشاری کرد که پس بروید دنبال کارهای دادگاهی اش.»

فرزانه بالاخره شناسنامه ای با نام کوچک مرد و نام خانوادگی خودش برای بچه گرفته است.

«تعهد دادم و با ده میلیون یک خیاطی کوچک راه انداخته ام و زندگی ام می گذرد. گاهی برای مسائل زناشویی و عاطفی و تنهایی وسوسه می شوم صیغه بشوم ولی واقعا دیگر توبه کرده ام. یک مدت دوست پسر گرفتم ولی دیگر حوصله آن را هم ندارم. صیغه داغ بود به دل و پیشانی ام. فرق دوست پسر و صیغه این است که در دوست پسر چیزی به نام امید در تو شکل نمی‌گیرد اما با صیغه تو حس همسر بودن داری. امیدوار می‌شوی که شاید دائم بشود. تعهد داری و اگر موقعیت دیگری برایت به وجود بیاید به عنوان همسر نمی‌توانی خارج بشوی.»

او به مغازه دارهای اطراف و همسایه های خانه‌اش گفته که شوهرش ماموریت است. چون سرش به کار و فرزندش گرم است و کمتر در عموم ظاهر می‌شود حرف زیادی پشت سرش نیست. مادر فرزانه گاهی بی‌خبر از خانواده به او سر می زند و مدام نگران است مرد دیگری به زندگی او راه نیابد. فرزانه بعید می داند مردی و پناهی و همسری و عشقی در این دنیا برایش باقی مانده باشد. می گوید چون در حال حاضر حال و وضع خوبی دارد و از نگه داشتن بچه راضی است و در عین حال اضافه می کند که دوست دارد بداند اگر بچه را می انداخت سرنوشت بهتری برای هردوشان رقم نمی خورد؟ او نگران آینده و پاسخ‌هایی که باید به کودکش پس بدهد نیز هست.

«نمی دانم بعد از حماقتم در نگه داشتن بچه اگر با آن وکیل مشورت نمی کردم و او به من اطلاعات و راهنمایی نمی داد، حالا با بچه گدایی می کردم؟ یا زیر پل ها دنبال مواد و بچه فروشی بودم؟ یا چه چیز وحشتناک تر دیگری در انتظارمان بود!؟»



  1. محمد said on دی ۷, ۱۳۹۳

    تابحال داستانی به این چرتی نخونده بودم

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱