صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  جهنم تمیز!
آذر
۱۳
۱۳۹۳
جهنم تمیز!
آذر ۱۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۰
, , , , ,
image_pdfimage_print

8700747421_944ff84bfe_z

عکس: Benjamin Reay

نوشین پیروز- روزنامه نگار

یادم نیست مادرم مرا بوسیده یا حتی بغل گرفته باشد. تنها یک عکس سیاه و سفید دارم که در آن زنی جوان،کودک هشت یا نه ماهه اس را با کمی فاصله از خودش بغل گرفته و به او نگاه می‌کند. بار‌ها و بار‌ها به این عکس با دقت نگاه کردم و از خودم پرسیدم آیا مادرم وقتی گرفتن این عکس هم وسواس داشته؟

اینکه دختر مادری باشید که وسواس دارد به اندازه کافی سخت است، اما وسواسی و مذهبی باهم؟ این یعنی زندگی با شکنجه اضافه در جهنمی تمیز!

مهسا- م  می گوید  : « من قربانی شدم.  قربانی وسواس مادرم .»

مادر من هرچیزی که حتی فکرش را نمی‌کنید را هم حداقل سه بار کُر (۱) می‌داد و بعد شَک می‌کرد که پاک شده یا نه.

همه چیز درخانه ما حداقل یک رویه داشت. هرچیزی درچند کیسه وبین چند پارچه پیچیده می‌شد.در یخچال با دستگیره پارچه‌ای مخصوص باز می‌شد و تقریبا نه من و نه پدرم جرات نداشتیم از یخچال چیزی برداریم. هر چیزی را باید خشک می‌کردیم، در ظرف مخصوص، طبقه مخصوص، به شیوه مخصوص می‌گذاشتیم. اما هرچقدر رعایت می‌کردیم، فایده نداشت، مادرم قبول نداشت.

 وقتی بچه بودم، مادرم همیشه با پدرم جرو بحث داشت، سر ریش تراشیدن، سر لباس زیر پدرم، نوع وضو گرفتن، اینکه چرا دمپایی‌هایش را اینجا گذاشته. سر لیوان آب، سر هرچیزی که به ذهنتان برسد، ما کثیف بودیم، نجس شده بودیم و گناه کرده بودیم.

 یادم هست که وقتی بچه بودم پدرم دوست داشت روزنامه بخواند یا جدول حل کند. مادرم می‌گفت: «این روزنامه کثیف را روی میز نگذار. دستت رو بعدش خوب بشورحسین (نام پدرم حسین است). می‌دونی چند نفر به این روزنامه دست زدن؟ روی زمین گذاشتن، اصلا خود کاغذش هم کثیفه…»

و پدرم می‌گفت: «خانم! مردم همه روزنامه و مجله می‌خرند و می‌برند خونه. والا روی میز هم می‌گذارند، تازه مادرم، خدا بیامرز، خیار لای روزنامه می‌پیچید می‌گذاشت توی یخچال می‌گفت بهتر میمونه، منم از همون خیار‌ها خوردم، می‌بینی که نمردم.»

مادرم می‌گفت: «نه، نمردی! آخه تو خودت میکروبی»

 پدرم می‌گفت: «استغفرالله، می‌خوای حالا بیا منم یه کُری بده! تو که بلدی…»

از حمام ما همیشه صدای جیغ و داد می‌آمد. حمام کردن برای من و مادرم همیشه عذاب بود. من از حمام رفتن متنفر بودم و مادرم از محیط مرطوب و نجاست.

مادرم مو‌هایم را محکم چنگ می‌زد، به اینکه شامپو به چشمم فرو می‌رفت توجهی نمی‌کرد. صورتم را چندین بار با صابون می‌شست و آنقدر محکم تنم را کیسه می‌کشید که می‌سوخت و دردم می‌آمد. دمای آب همیشه برای تن من خیلی داغ بود. ناحیه تناسلی مرا با آبجوش و صابون چنان می‌شست که درد داشتم و می‌سوختم. مرا آنقدر زیر آب نگه می‌داشت که می‌سوختم یا احساس خفگی می‌کردم وجیغ می‌کشیدم.

 وقتی مادرم رضایت می‌داد که من تمیز شده‌ام، تازه برنامه دیگری شروع می‌شد: «چطور از حمام بیرون برویم تا دوباره نجس نشویم؟» تقریبا هربار که می‌خواستم از حمام خارج شوم، بیست دقیقه تا نیم ساعت طول می‌کشید. مادرم جیغ می‌زد:

 «وای! پات رو گذاشتی روی زمین. از دست تو– بیا جلو آب بکشم.»

 «آخ! بچه! آخه دستت رو چرا گذاشتی روی کاشی ؟ برگرد آب بکشمت.»

 «وااای از دست تو! صد دفعه نگفتم وقتی لباس می‌پوشی مراقب باش نیافتی؟ دربیار لباست رو بیا… بیا آب بکشمت.»

بزرگ که شدم هم تقریبا قبول نمی‌کرد که تنها به حمام بروم.  می‌دویدم داخل و دررا قفل می‌کردم. وهربار این داستان بود. من قسم می‌خورم که خودم را خوب می‌شورم. او قبول نمی‌کرد. مادرم به حال التماس پشت در حمام می‌ایستاد و می‌گفت:

 «نشینی زمین، دست به چیزی نزنی، بزار موهات رو من شونه کنم. مو نریزی زمین. لباست رو نجس نکنی…»

گاهی گریه و التماس می‌کرد که اجازه بدهم وارد حمام شود و مرا ببیند که درست خودم را آبکشی می‌کنم. مادرم مرا آب می‌کشید، پتو، رومیزی، فرش، زمین، چراغ، سبد، طناب، همه چیز را آب می‌کشید. توالت رفتن، دست خشک کردن، شیر آب بستن، به رختخواب رفتن و خوابیدن برای من برنامه مخصوص داشت.

وقتی من شروع کردم به نماز خواندن، تقریبا تمام نمازهای مرا غلط می‌دانست و یا می‌گفت: «فکرکنم یک رکعت کم خواندی. شک نکردی؟ وقت رکوع چی گفتی؟ درست گفتی؟ نماز قضا خوندی؟ دعا کردی؟ چادرت روی زمین کشیده شد؟ وضوت درست بوده؟…»

مادرم تمیزی و پاکی هیچ چیز را قبول نداشت.

همه چیز نجس شده بود. همه چیز کثیف بود. اگرهم که به استفاده و یا خوردن چیزی رضایت می‌داد، تا ساعت‌ها بعد و یا چند روز بعد راجع به آلودگی، نجاست، باطل شدن، گناه حرف می‌زد و توبه می‌کرد.

می‌گفت که باید روح و جسم را تمیز نگه داریم. نظافت نشانه ایمان است و بعد روزگار ما را سیاه می‌کرد.

در تمام دوران کودکی من اجازه نداشتم بازی کنم چون یا خودم را کثیف می‌کردم، یا به چیزی که کثیف بود دست می‌زدم. هیچ دوستی از مدرسه به خانه ما نیامد و من خانه هیچ بچه دیگری نرفتم. مادرم اگر زورش می‌رسید نمی‌گذاشت من مدرسه بروم. وقتی از مدرسه به خانه می‌رسیدم، باید در اتاق جلویی که مخصوص لباس‌های بیرون بود، همه چیز را درمی‌آوردم. وارد شدن به درون خانه ما سخت‌تر از واردشدن به اتاق عمل جراحی بود.

تنها کسی که گاهی خانه ما می‌آمد خاله‌ام بود. او قوانین مادرم را مو به مو اجرا می‌کرد و بلد بود. اما خاله هم چون شوهرش و بچه‌ها با او به خانه ما نمی‌آمدند، هرچه پا به سن گذاشت، آمدن به خانه ما برایش سخت‌تر شد و کمتر و کمتر آمد تا اینکه دیگر هرگز نیامد.

فقط عید نوروز پدرم مرا به خانه اقوام و یا خاله‌ام می‌برد. وقتی ما به خانه کسی می‌رسیدم، صاحب خانه همیشه می‌پرسید: «مادرت کجاست؟ و یا حسین آقا چرا شهین (مادرم) نیست؟ کجاست؟» ومن و پدرم همیشه چیزی می‌گفتیم و بهانه می‌آوردیم: «دل درد داشت، معذرت خواست، گفت ختم قرآن دارد، شما که اخلاقش را می‌ دانید، جایی نمی آید، معذرت خواست و گفت انشالله دفعه دیگر…».  اوقات دیگر اگر باید جایی می‌رفتیم، یا دعوت می‌شدیم، پدرم تنها می‌رفت. مادرم اجازه نمی‌داد من بروم.

روزی از خاله‌ام پرسیدم: «مادرم چرا اینطوری شد، شما هم تمیزهستید اما نه به اندازه مادرم. از کی اینجوری وسواسی شد؟»

خاله آه کشید وگفت: «نمی‌دانم خاله. او از بچگی وسواسی بود. اما نه به این شدت و اندازه. چند ماه بعد از تولد تو، مادرت دوباره حامله شد.  او هیچ وقت دلش نمی‌خواست ازدواج کنه، همیشه می‌گفت که نمی‌خواد، اما هیچکسی درخانه باورنکرد. فکر می‌کردیم بی‌خود می‌گوید. مشکل خواستن و دوست داشتن و نداشتن پدرت نبود. مادرت دوست داشت فقط عبادت خدا را بکند. بعد که شوهر کرد، خدا را شکر پدرت مرد خوبی بود. حال مادرت خوب بود تا تو به دنیا آمدی. مادرت زایمان سختی داشت. هنوز حال روحی و جسمی‌اش خوب نشده بود که فهمید ناخواسته حامله شده. به من گفت که دلش بچه دوم نمی‌خواسته. از دست پدرت عصبانی بود که خوشحال است و خدا را شکر می‌کند. اما وقتی بچه بعد از تولد در بیمارستان مُرد، مادرت داشت خودش را می‌کشت. او اول دکتر بیمارستان، بعد پدرت که باعث حاملگی شده و بعد خودش را مقصر می‌دانست که چرا بچه را دوست نداشته وبچه را نمی‌خواسته، و عذاب وجدان داشت، می‌گفت که بچه مُرد چون که  من نفرین کردم، نا‌شکری کردم.  هرچه می‌گفتیم حادثه بوده، قسمت بوده، قبول نمی‌کرد. خلاصه بعد از آن موضوع بچه دوم دیگر هیچ وقت مثل سابق نشد.»

مادرم گاهی لبخند می‌زد. اما من هرگز صدای خنده ای بلند از او را نشنیدم. عمه‌ام می‌گفت: «مادرت همیشه وسواسی بود! از همون موقع که تازه عروس بود. همه آنقدر از تمیزی و با سلیقه گی مادرت تعریف کردند که کار دستش دادند و روز به روز بد‌تر شد. منم یکی – دوبار به شست وشوی زیاد و وسواسش ایراد گرفتم، گفتند تو حسودی می‌کنی. خواهرشوهری. ایراد بی‌خود می‌گیری.  ما چند باری بعد ازعروسی داداشم آمدیم خانه شما هر بار که بیرون می‌آمدیم می‌گفتیم طفلک برادرم چه می‌کشد، آخرین بار، شوهر من بی‌هوا یک گیلاس از روی ظرف میوه برداشت. مادرت ظرف میوه رابرداشت و بُرد.

امیر (شوهر عمه) گفت: حاج خانم ببخشید! حق با شماست. اشتباه کردم. کارم زشت بود، اما گیلاس را با چنگال که بر نمی‌دارن؟ حالا گیرم من گیلاس برداشتم، چطوری بقیه ظرف آلوده شد؟ بعد هم، خانم مگه بنده نجس هستم؟…»

خلاصه چنان جرو بحثی بر سر ایمان و تمیزی و کثیفی بالا گرفت که بیا و ببین. امیر هم گفت: «شما مریضی خانم! باید درمان بشی و بری دکتر». معلوم است دیگر، مادرو پدرت بهشون خیلی بَرخورد. و همه با هم قهر کردیم. مدتی بعد که آشتی کردیم، امیر گفت: «آشتی کردیم، اما من دیگر پا به آن بازداشتگاه نمی‌گذارم. برادرت می‌خواد بیاد اینجا، قدمش سر چشم. تو می‌خوای بری، به سلامت. من دیگه خونشون نمی‌رم.»

بعد‌ها وقتی بزرگ ‌تر شدم، فهمیدم که ما فامیل بزرگی داریم اما با همه اقوام به دلیلی که ریشه در وسواس مادرم دارد، رفت و آمد نداریم.

 یادم هست، وقتی بچه بودم، چند باری که با زوربه خانه عمه یا خاله‌ام دعوت شدیم و مادرم را مجبور کردند که قبول کند و بیاید، طوری جمع روی صندلی نشسته بود که من هم در عالم بچگی فهمیدم مادرم مثل بقیه ننشسته و راحت نیست. هیچ چیزی نخورد. به هیچ چیزی دست نزد وهرچه، حتی چای که تعارف می‌کردند، تشکر می‌کرد وبر نمی‌داشت ویا نمی‌خورد. کم کم دیگر برای نهارو شام خانه هیچکس نرفتیم.

اگر من همراه پدرم به خانه عمه می‌رفتم که مادرم بهداشت اورا قبول نداشت، وقتی به خانه بر می‌گشتیم و به ته حلقم دسته قاشق را فرو می‌برد، تا مجبورم کند هرچه خورده‌ام استفراغ کنم. به من می‌گفت این کار بهتر است بیماری‌هایی هست که ممکن است بگیرم.

پدرم ، اقوام و فامیل و حتی همسایه ها می دانستند که در آن خانه یک بچه کوچک  با یک فرد مریض  زندگی می کند ، اما هیچکسی نخواست مرا ازآنجا نجات دهد. همه می دانستند ، می دیدند ، اما سکوت کردند و دخالت نکردند تا مادرم مرا به حد مرگ با وسواسش شکنجه دهد. کاش کسی حداقل یک بار دخالت می کرد ! “

یک بار هم به پدرم گفتم بچه‌های مدرسه می‌روند ساندویچ فروشی. منم دلم ساندویچ می‌خواهد. پدرم مرا به هوای خرید بیرون برد وبرایم ساندویچ سوسیس خرید. وقتی به خانه رسیدم مادرم فوری فهمید و گفت: «این بچه بوی سیر می‌دهد. چی خوردی؟ چی خوردی؟»

من به اتاقم فرار کردم. مادرو پدرم جرو بحث کردند و پدرم گفته بود که من غذای بیرون خورده‌ام. حسابی با هم جرو بحث کردند و پدرم دوباره از خانه بیرون رفت. شاید می‌خواست تنها باشد. شاید هم حدس می‌زد که مادرم قرار است مرا به چه کاری وادار کند. مادرم آنقدر بالای سر من ایستاد تا مطمئن شود هیچ کوکاکولا و ساندویچی در دل من باقی نمانده وهمه آن‌ها را بالا آورده‌ام.

گاهی از رفتارهای عجیب و غریب و یا درد‌های جسمی‌ام به پدرم شکایت می‌کردم.

پدرم می‌گفت: «مادرت زن تمیزو با ایمانی هست. خدا کمکش کنه. من که هرچی بهش می‌گم خانم شما وسواس داری، می‌گه من وسواس ندارم شما کثیفی. چیکارش کنم؟ واسه وسواس که نمی‌شه طلاقش بدم. هرکی یه دردی تو زندگی باید داشته باشه، لابد قسمت ما هم اینه دخترم.»

و من ازته دل آرزو می‌کردم کاش من جای برادرم (بچه دوم) مُرده بودم این قسمت و این زندگی را مجبور نبودم تحمل کنم.

یکی از بد‌ترین دعواهای پدرو مادرم برسرماشین لباس شویی بود. مادرم حاضر نبود لباس‌ها را با ماشین بشورد. می‌گفت: «شما‌ دوتا مگه کور هستین؟ مگه چقدر پودر توش جا می‌شه؟ من واسه یک دستمال شستن یه بسته پودر می‌ریزم، اون وقت این قد یه فنجون توش پودر جا می‌شه. با این کف دست پودر که چیزی پاک نمی‌شه. بعد هم فقط دو تا چرخ می‌ده لباس‌ها رو که به هم مالیده می‌شن. اگه یکی از لباس‌ها نجس باشه چی؟ حالا پر آب نمی‌شه اون که هیچ، بعدش چی؟ چطوری دیگ توش رو با وایتکس بشورم؟»

پدرم هرچه درباره سیستم لباس شویی توضیح داد و شرح داد و کتاب آورد نشان داد، مادرم قبول نکرد پدرم گفت: «خانم! اتاق من رو جدا کردی، بشقاب من رو جدا کردی، با این بچه هرکاری کردی هیچی نگفتم. نمی‌خوام اصلا شما لباس منو بشوری. من لباسم رو می‌خوام بندازم توی ماشین لباس شویی و بعد هم بپوشم. به توهیچ ربطی نداره.»

مادرم داشت سکته می‌کرد. گفت: «خوب لباس خیس و نجست رو بعدش می‌خواهی پهن کنی روی بند، اونوقت منم رخت بندازم اون رو؟ واویلا.»

و از اینجا جرو بحث شد. پدرم داد می‌زد که: «زن تو دیوانه‌ای! باید بریم دکتر! اگر خودت نیایی با کمربند آنقدر می‌زنمت که بی‌هوش بشی، بعد هم می‌اندازمت توی ماشین و می‌برمت دکتر»

رنگ از رخ مادرم پرید. می‌لرزید و نفرین می‌کرد و فحش می‌داد و می‌گفت: «من دیگه توی اون بیمارستان‌های آلوده پا نمی‌گذارم. منو بکشین. اجازه نمی‌دم دست هیچ دکتر‌ قصابِ کثیفی به بدن من بخوره. یادت نیست با من چکار کردن؟ یادت رفته…»

و من یادم افتاد، مادرم هرگز دکتر نرفته. حتی وقتی داشت از دندان درد می‌مرد هم دکتر نرفت.

هرچه سن من بیشتر شد، دعوا و اختلاف بین من و مادرم بیشتر شد. من می‌گفتم باید بری دکتر. وسواس بیماری است و مادرم مرا تنبیه می‌کرد، یا کتک می‌زدو نفرین می‌کرد و می‌گفت: «اینه جواب محبت‌های من؟ کم بهت رسیدگی کردم؟ به مادری که برات انقدر زحمت کشیده اینطوری حرف می‌زنی؟ خیرنمی بینی دختر»

گاهی دلم براش می‌سوخت. اما هرچه گذشت توان بدنی مادرم کمتر شد و کارهای سخت تری از من می‌خواست. وادارم می‌کرد دیوار‌ها را چند بار بشورم. توالت شستن، میوه شستن، شستن لباس‌ها با من بود و کُر دادن و آب کشیدن آخر آن‌ها با مادرم.

آخرین باربرای شستن پرده‌ها و کُر دادن‌های هزارباره، تمیز کردن شیشه‌ها و نصب پرده به پدرم گفته بود برای کندن و نصب کردن پرده‌ها کمک کند، او قبول نکرده بود، گفته بود همه چیز از تمیزی برق می‌زند، و از خانه رفته بود بیرون. مادرم سراغ من آمد. کارمان تا شب طول کشیده بود دست و کمرم درد گرفت. گردنم خشک شده بود و درد می‌کرد. پرده‌ها سنگین بود از روی نردبان افتادم. نمی‌توانستم از روی زمین بلند شوم. مادرم مرا با عصایش می‌زد. من گریه می‌کردم. مادرم گریه می‌کرد اما چیز دیگری فرق نمی‌کرد، باید نردبان را می‌شستیم. دوباره پرده‌ها را می‌شستیم. باید فرش را آب می‌کشیدیم. زمین را می‌شستیم… و مادرم مرا را کتک می‌زد که چرا انقدر کثیف و بی دقت ودست وپا چلفتی هستم، بعد هم من و پدرم و خودش را نفرین می‌کرد.

هرکار اشتباهی که می‌کردم، مادرم دستم را نیشگون می‌گرفت، من هرگز اعتراض نمی‌کردم، چون تنها وقتی بود که بدنش بی‌هوا با بدن یک موجود زنده دیگری برخورد داشت.

می‌ترسیدم یادش بی‌اندازم که به بدن من دست زده و یا چرا وقتی مرا می‌زند و یا نیشگون می‌گیرد، بعد از آن خودش را آب نمی‌کشد، و اودیگر این کار را هم نکند. فهمیده بودم، از پدرم که عصبانی می‌شود، خودش را می‌زند. من بدنم درد می‌کرد. گریه می‌کردم.

درست یادم هست که ساعت حدود چهار صبح بود که کار شیشه و پرده بالاخره تمام شد. تازه وادارم کرد حمام کنم. داد می‌زدم: «انشالله بمیری! خداکنه بمیری و من راحت بشم.‌ای خدا کاش بمیرم و راحت بشم. دیگه نمی‌تونم…» و به حال خودم و بیچارگی مادرم زار می زدم و گریه می کردم. درد داشتم و صدای مادرم از پشت درحمام می‌شنیدم که می‌گفت: «از سَربازنکنی نشوری خودت رو. خودت رو درست بشوری. موهات نریزه زمین، بزار من بیام تو…»

زندگی برای من جهنم بود. از مادرم متنفر بودم. مادرم بجز من کسی را نداشت. اما من هیچکسی را نداشتم.

پدرم دو هفته مرا به خانه خاله‌ام فرستاد. کاش هرگز به آنجا نمی‌رفتم و یا کاش هرگز از آنجا بر نمی‌گشتم.

تازه در این دو هفته بود که فهمیدم دیگران چطور زندگی می‌کنند، سفر می‌روند، شام بیرون می‌روند، مهمان می‌آید یا به مهمانی می‌روند. به خاله‌ام التماس کردم: «مرا نگه دارید. مرا پیش خودتان نگه دارید. من نمی‌خوام برگردم به اون خونه.»

به پدرم التماس کردم: «توروخدا بزار من خونه خاله‌ام بمانم.» بیهوده بود.

پدرم درحالی که اشک می‌ریخت گفت: «دخترجان! از مادرت قول گرفتم که کاری به تو نداشته باشه. نمی‌شه آخه تا آخر عمر خونه مردم بمونی که… به مادرت فکر کن، غیر از تو کسی رو نداره که، بیچاره مریضه، دست خودش نیست که. من باهاش حرف زدم، گفتم باید خودش رو کنترل کنه، باید قبول کنه بیاد دکتر…»

می‌دانستم مادرم دکتر نمی‌آید. از درد و مریضی به حال مرگ بود هم دکتر نرفت. روزگار من اینطور بود. تا وقتی مادرم یک روز مُرد.  از مدرسه که به خانه رسیدم، صدای آب می‌آمد. به آشپزخانه رفتم. شیر آب باز بود. مادرم روی زمین آشپزخانه افتاده و از گوشش خون روی زمین ریخته بود. احتمالا پایش روی زمین سُر خورده و سرش به لبه میز آهنی آشپزخانه خورده بود.

به اوژانس تلفن زدم و گفتم: «مادرم! مادرم… نجس شده، نه ببخشید مُرده! خودتون رو برسونید.»

روی زمین آشپزخانه کزکردم و نشستم و به جسد بی‌جان مادرم در بین آن همه آلودگی خیره شدم.

 با خودم می‌گفتم: «یعنی بخاطر دعای من مُرد؟ یعنی من مادرم را کشتم؟ من قاتلم؟…»

صدای مادرم درذهن و خیالم می‌شنیدم که می‌گفت: «‌ای ی ش ش ! همه جا نجس شده. حالا باید همه را رو ضد عفونی کنم…»

***

هفده ساله بودم که مادرم فوت کرد. جسم مادرم از آن خانه رفت. اما روحش در سر من باقی ماند.

حالا “مادر ذهنی ” مرا دنبال می‌کرد: «درست شستی؟ پاک شد؟ این چرا صاف نیست؟…» گاهی ناگهان برسرخودم فریاد می‌کشیدم: «من نمی‌خوام مثل تو باشم… ولم کن! ولم کن.»

زندگی من و پدرم بسیار آرام تراز گذشته شد. خانه ما ساکت بود و هردو ازاین سکوت بدون زمزمه دائمی دعا و ذکر و یا شُر شُر دائمی صدای شیرآب لذت می‌بردیم. و روزنامه‌ها را روی میز تلنبار می‌کردیم. وبا خیال راحت پرده ها را نشستیم.

اما من عصبانی بودم. از کودکی نداشته‌ام از محبت‌های نداشته. از پدرم هم عصبانی بودم. من هیچکسی را دوست نداشتم. از بی‌عدالتی که در حقم شده بود، از مادری که در سَرم زندگی می‌کرد. بالاخره تنها کار درستی که به نظرم رسید این بود: باید هرچه سریع‌تر خودم را به دست یک دکتر خوب بسپارم. کاری که مادرم نکرد.

دکتر روان پزشک، حرف خوبی زد: «در قانون چیزی وجود دارد به اسم مجرم و یا قاتل بالفطره. یعنی کسی که از نظر ژنتیکی و مغزی ثابت شده اختلال شخصیتی و روانی دارد، اصلا مجرم به دنیا می‌آید .دخترم! ریشه این بیماری ارثی است. اما کسی که قتل انجام می‌دهد ومجرم شناخته می‌شود را به زندان می‌اندازند نه پدرش یا پدربزرگش را. هرانسان بزرگی، مسئول اعمال و رفتار خودش هست. خودش باید اگر حسود است، جلوی حسادت خودش را بگیرد. حتی اگر بد تربیت شده، یا رفتار غلط مادرش در بچگی باعث و عامل بوجود آمدن یا یاد گرفتن این رفتار شده. شما بهبود پیدا می کنی. مهم این است که می‌دانی و قبول کرده‌ای که بیماری و به کمک احتیاج داری. این سخت‌ترین مرحله بود. درست است، گذشته را نمی‌شود برگرداند و تغییر داد و یا کسی نبوده که شما را نجات دهد، یا جایی نبوده که توی بچه از دست مادرت به آنجا شکایت کنی.  خارج از ایران بود، می‌آمدند تورا از مادر و پدرت می‌گرفتند و می‌گفتند :«شما صلاحیت نگه داری از بچه را نداری. وقتی خوب و سالم شدی، بیا و دخترت را ببر.».

 درایران این امکان وجود ندارد. خاله، عمه، پدرت و همه فامیلی که شاهد بودند، ساکت ماندند و کمک نکردند مقصرند. شما حق داری. مادرت هم خودش مریض بوده ،مشکل داشته، اما چون او مشکل داشته که دلیل نمیشود شما هم به پای او بسوزی .اینکه مشکل شما نبوده… درایران هم که نمی‌شود پلیس خبر کنیم که مادر آدم را دستبند بزند، ببرند چون بچه اش را تنبیه کرده که از دید و نظر وسواسی و بیماراو چرا دست‌هایش را خوب نشسته.میگوید فرزندم را می خواستم تربیت کنم. به شما چه مربوط. می‌فهمم. می‌دانم… اما من و شما حالا و از امروز به کمک هم، مادر را از ذهن شما بیرون می‌کنیم، گذشته را چال می‌کنیم و آینده‌ای نو بدون وسواس می‌سازیم. آینده را همیشه می‌شود تغییر داد. یادت نرود…»  و من درمان خودم را شروع کردم.

پی نوشت :

دکتر رضا دانشمند، متخصص اعصاب و روان و روانپزشک می‌گوید:

 «براساس تحقیقات انجام شده، از هر ۵۰نفر، یک نفر به بیماری وسواس مبتلاء است. شرمندگی از بیان رفتارهای وسواس گونه و ترس از مورد تمسخر واقع شدن توسط دیگران، موجب مراجعه دیرهنگام افراد به پزشک می‌شود. (۳)»

 ۱)         کُر دادن: در آب کر تطهیر کردن. شستن متنجسی با آب کُر (۲). (لغت نامه دهخدا)

۲)         آب کُر: در فقه شیعه به میزان آبی گفته می‌شود که حداقل به اندازه‌ای باشد که اگر در ظرفی ریخته شود که طول و  عرض و عمق آن هر یک سه وجب و نیم باشد، آن را پر کند.

۳)       بهبود رفتارهای وسواسی با کاهش توقعات اطرافیان – خبرگزاری ایسنا – علوم پزشکی تهران- ۱۳۹۳/۰۸/۰۴

              http://tums.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=15612



Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱