صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  داستان من؛ مانند داس...
آذر
۱۲
۱۳۹۳
داستان من؛ مانند داستان بسیاری دیگر
آذر ۱۲ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۳
, , , , ,
image_pdfimage_print

2626867826_ee42c1dd34_z

عکس: Ed Yourdon

داستان یک خشونت خانگی نوشته: کریستین دیویس

مترجم: نرگس نقش بند

یک هفته پس از آنکه ۱۸ ساله شدم با پدر فرزندم ازدواج کردم؛ در حالی که قدم به راهروی کلیسا می گذاشتم حس نگرانی داشتم اما فکر می کردم اگر پسرم دارای پدر شود و ازدواج ما رسمی و قانونی شود، از شرمساری خود و خانواده ام خواهد کاست. او پیش از این با من بسیار مهربان بود، اما وقتی که فهمید من باردارم، بار اول؛ آنچنان خشمگین شد که گویی تنها مقصر من بوده ام. همان شبِ ماه عسل مهربانی او برای همیشه تمام شد… او همراه با دوستش به خانه آمد، می خواست مست کند و منِ ۱۳۵ پوندی (حدود ۶۵ کیلویی) با سایز ۳۸-۲۸-۳۸ را “چاق، تنبل و ناجور” خواند… ما آن شب مراسم شب ازدواج نداشتیم، من در کنار پسرم خوابیدم و شوهرم تا پاسی از شب با دوستانش به خوشگذرانی مشغول بود.

پس از آن باید در مهمانی های اجباری مختلفی با شوهرم و دوستانش حاضر می شدم که باعث شد احساس خواری و حقارت کنم. او مواد مخدر مصرف می کرد و مشروب می خورد، شخصیتش را نمی شد به آسانی شناخت. اگر سرِ کار روز خوبی نداشت، مرا کتک می زد، یا تحت فشار قرار می داد یا از نظر روحی آزارم می داد تا حالش خوب شود. مرا تحقیر می کرد، اجازه نمی داد آرایش کنم و آراسته ظاهر شوم زیرا فکر می کرد می خواهم برای دوستانش زیبا به نظر بیایم. بعضی لباس ها را اصلا نمی گذاشت بپوشم، موهایم هیچوقت آراسته نبود. برای آزار دادن من، پرتاب کردن چاقو و کلید و چیزهای نوک تیز چیزی عادی شده بود. چندین بار در طول روز تلفن می زد و اگر تا زنگ سوم جواب نمی دادم مطمئن می شد که با کسی رابطه دارم و به محضی که از سرکار به خانه می رسید از عصبانیت دیوانه شده بود. ما یک تلفن سیم دار داشتیم، برای همین من آن را دور خانه با خودم می کشیدم، باید تلفن را داخل حمام و دستشویی هم با خودم می بردم، تا حتی اگر در توالت هم بودم به محض شنیدن زنگ تا قبل زنگ سوم گوشی را بردارم تا در امان بمانم.

هیچ دوست و آشنایی به دیدن ما نمی آمد، او مرا شب هنگام دیر وقت برای خرید سیگار می فرستاد و من مجبور بودم چند مایل برای خرید سیگار راه بروم؛ محله ما شب ها ترسناک بود، دزد و گروه های جنایتکار رفت و آمد داشتند و گاه صدای شلیک شنیده می شد. آزار و اذیت های او از نوعی خشن، سریع و بسیار قوی بود؛ من هیچ نمی دانستم باید چگونه فرار کنم. او هیچ وقت دوشیفته کار نمی کرد، و وقتی هم که خانه نبود با زن دیگری بود؛ اما همچنان با تلفن یا ازطریق دوستی که او را از حال من آگاه کند، از رفت و آمد من مطلع بود. اگر از نارضایتی ام یا از اینکه باید طلاق بگیریم حرف می زدم، یا نزد مشاور می رفتم، عصبانی می شد. قطعاتی از ماشینم را برمی داشت تا روشن نشود و تا وقتی که به خانه برمی گشت آنها را پنهان می کرد. بالاخره او یک روز، برای اولین بار طی یک سال و نیم، دوشیفته سرکار ماند. این تنها فرصت من بود. طی یک سال گذشته گاه چند سنت یا یک دلار از او کش رفته بودم و چیزی کمتر از ۲۵ دلار در کیفم برای خودم پول داشتم. به خانواده ام زنگ زدم و به آنها گفتم که چه پیش آمده و من باید بچه هایم را بردارم و الان از خانه بیرون می آیم و به کمک آنها نیاز دارم، و من ۸ ساعت وقت داشتم که چیزهای ارزشمند خود را بردارم و [فرار کنم]. خانواده ام از خارج شهر آمدند، مادرم درب خانه اش را به روی من و بچه هایم گشود؛ من چند روز بعد از آنکه شوهرم را ترک کردم فهمیدم که فرزند سومم را باردارم. گفت که این بچه مال او نیست، شایعاتی را بر سر زبان همسایه ها انداخت که من با کسی رابطه داشته ام. من با کسی رابطه نداشتم، این بچه مال او بود و هنگام تولد کاملا شبیه خانواده او بود. من اصلا نمی دانم احکام بازدارنده (restraining orders) چگونه عمل می کنند، اما به دروغ به او گفتم من کسی را دارم و او باید خود را کنار بکشد. فهمیدم که او چندین رابطه مختلف داشته و حتی یک بچه هم از زنی که با او بوده، دارد. پس از تولد سومین فرزندم درخواست طلاق دادم ؛ او در دادگاه حاضر نشد. الان ۲۲ سال است که خبری از او ندارم. هیچوقت برای دیدن بچه ها نیامد؛ خود را در مواد مخدر و الکل غرق کرده و شغل های غیررسمی و روزمزد می گیرد تا مخارج بچه ها را نپردازد و حتی خانه اش را هم از دست داده است. من باید شجاعت خود برای اقدام به نجات خود را بازمی یافتم ، راهکاری درست پیدا می کردم و هرچه زودتر از دیگران کمک می خواستم. داستان من به همین جا ختم نمی شود، اما فعلا همین کافی است.

۱۲ جولای ۲۰۱۲



  1. farshad said on آذر ۱۳, ۱۳۹۳

    مانند بسیاری از داستانهای دیگر مرد ظالم و زن مظلوم است. و خانه امن یعنی زن امن. مردها نیازی به امنیت ندارن, بطور مادرزادی امن و امان بدنیا میان.

  2. Azadeh said on بهمن ۲۹, ۱۳۹۳

    از تلاشهای خانه امن سپاسگزارم. فقط نمیدانم مقصود شما از چاپ سرگذشتهای مربوط به امریکا و سایر کشورهای جهان اول چیست؟ بسیاری از این تجربیات اصلا در جامعه ایران کاربرد ندارند. چرا سرگذشت زنان ایرانی را منتشر نمیکنید تا راهکارهای عملی را از تجارب آنها بیاموزیم؟

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱