صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  سرنوشت مرا فیس بوک ن...
آبان
۲۳
سرنوشت مرا فیس بوک نوشت
تجربه ها و خاطره ها
۱
, , , , ,
image_pdfimage_print

6856181503_8d8e73208b_z

عکس: Master OSM 2011

نوشین پیروز- روزنامه نگار

چند سال پیش در اتاقم نشسته بودم و در اینترنت دنبال عکس مناسبی برای پستی که می خواستم تو فیس بوکم بذارم می گشتم که ناگهان دراتاقم باز و برادرم با خشم وارد شد. به سمت من آمد. لپ تاپ(Laptop)مرا از روی میز بلند کرده از پنجره توی حیاط انداخت. بعد هم به طرفم آمد و شروع به کتک زدن من کرد.

از صدای داد و فریاد ما، مادرم سراسیمه آمد وسعی ‌کرد جلوی برادرم را بگیرد. فریاد می‌زد:

 «ولش کن! کشتیش. مگه چیکار کرده؟ ولش کن…»

برادرم مرا پرت کرد کنارو رو به مادرم فریاد کشید: «از دخترت بپرس خانم! ازدخترت بپرس که توی فیس بوک(Facebook) چه غلطی می‌کرد؟»

مادرم محکم زد توی صورتش و گفت: «وای خدا مرگم بده، این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ این بچه مریضه، سرما خورده، الان سه روزه که از توی خونه جُم نخورده. کلاس هم نرفته. من شاهدم مادر. به خواهرت تهمت نزن، معصیت داره والا»

برادرم درحالی که داد می‌زد گفت: «هاه! لازم نیست دخترت از خونه بره بیرون مادر من، او مرد‌ها رواز طریق اینترنت میاره توی خونه ما»

رنگ از صورت مادرم پرید. لب هاش شروع به لرزیدن کرد به دیوار تکیه داد و خودش را سُر داد روی زمین و می‌زد توی سرش و صورتش را می‌خراشید وزیر لب چیزهای نامفهومی می‌گفت.

گریه کنان گفتم: «مامان دروغ می‌گه. به قرآن دروغ می‌گه. اینجوری که داره میگه نیست.»

برادرم داد زد: «برو توی فیس بوکت ببینم چند تا مرد نامحرم جزء دوستاتت هستن؟ چند تا از پسرهای فامیل، چند تا مرد غریبه چند تا؟ هان؟ چند نفر؟ بی‌حیا! اصلا از کجا تورو می‌شناسن؟ اینا کی هستن لایک (Like) می‌زنن برات؟ جواب بده دیگه؟ از کجا می‌شناسیشون؟ من خفه‌ات می‌کنم… آبروم رو بردی… من خودم تورو می‌کشم دیگه ننویسی: حدیث دل گویم…»

و دوباره به سمت من حمله کرد.

مادرم داد زد: «بسه! ولش کن» و خودش را بین من و برادرم انداخت.

 برادرم مرا پرت کرد روی زمین. سرم به لبه میز خورد و شکافت. خون را که روی صورتم دید از بیشتر زدن من منصرف شد و گریه کنان از اتاق بیرون رفت.

مادرم به صورت من نگاهی کرد و گفت:

 «خدایا به خودت پناه می‌برم. الان حاجی می‌رسه خونه. دختر آخه این چه خاک به سری بود که کردی؟ چی برات کم گذاشته بودیم آخه؟ تو که خدا و پیغمبر سرت می‌شد، داغت رو ببینم، تو کی خراب شدی من نفهمیدم؟»

 چند دستمال داد که من روی زخم سرم بگذارم و گریه کنان ازاتاق من بیرون رفت.

معلوم بود که برادرم به پدرم تلفن زده بود چون پدرم هیچوقت به این زودی به خانه نمی‌آمد.

صدای ماشین پدرم و رسیدن او به خانه را شنیدم. تا وارد خانه شد، هراسان از مادرم پرسید:

 «چی شده؟ چرا گریه می‌کنی خانم؟»

برادرم سعی کرد آرام با او صحبت کند و برایش توضیح دهد که چه اتفاقی افتاده.

 مادرم وسط حرف او می‌پرید و برای دفاع از من توضیح می‌داد که من لابد گول خورده‌ام، حتما اشتباه شده.

 پدرم درست حرف‌های برادرم را متوجه نمی‌شد. خواست آنچه برادرم گفته را اول خودش ببیند.

 با لپ تاپ برادرم به صفحه فیس بوک من رفتند.

پدرم کمی درباره “فیس بوک “از برادرم پرسید که چیست و به چه کار می‌آید. مادرم آمد و در را بازکرد و درحالی که مرا نفرین می‌کرد، گفت که باید پیش پدرم بروم.

 تا گفتم: «سلام»، پدرم بلند شدم و محکم توی گوشم زد و گفت:

 «تف به روت. دختره پُرروی بی‌حیا»

 اما احتمالا چون آثار کتکی که از برادرم خورده بودم برای پدرم کفایت می‌کرد، از کتک زدن بیشتر من خودداری کرد.

 من گریه کنان به مادرم گفتم:

 «قرآن را بیار که رویش بزنم که مردی را به خانه نیاوردم. نه مجازی و نه غیر مجازی.»

 پدرم حرف مرا به اشتباه شنید: مرد مُجاز و غیرمجاز و به من حمله کرد.

 برادرم این بار واسطه شد و پدرم را روی صندلی نشاند و سعی کرد توضیح دهد که مجازی یعنی چه. بی‌فایده بود. پدرم درحالی که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، بی‌حوصله گفت:

 «پسرجون ! نشون بده ببینم چطوری یکی می‌تونه بیاد توی خونه آدم رو ببینه.»

برادرم برای نشان دادن طریقه راه انداختن دوربین لپ تاپ با “اسکایپ”(Skype) با یکی از دوستانش شروع به چت تصویری کرد و به من و مادرم اشاره کرد که از اتاق بیرون برویم.

 مادرم در حالی که چادرش را به سرمی انداخت گفت:

 «نخیر! منم باید بدونم چطوری مرد‌ها رو آورده خونه.»

 بعد هم سفت و محکم روگرفت و همگی جلوی لپ تاپ، رو به دوربین کنار هم نشستیم و به تصویر دوست برادرم در اسکایپ خیره شدیم.

مادرم خواست اوضاع را بهتر کند گفت:

 «حاج آقا، ببین، مثل آیفون تصویری خونه است. اینکه گناه نیست»

 پدرم برای اینکه مطمئن شود که آنچه فهمیده درست است، درحالی که رو به تصویر دوست برادرم «سعید» بای بای می‌کرد پرسید:

 «آقا سعید، شما الان منو می‌بینی پسرم؟ پیرهنم چه رنگیه؟»

سعید هم از همه جا بی‌خبر خندید و در حای که بای بای می‌کرد گفت:

 «سلام حاج آقا. بله. شما را خوب و واضح می‌بینم. انگار جلوتون نشستم. حاج خانم و امین را هم می‌بینم. شما یک پیراهن راه راه پوشیدن، الان زیر تابلوی «وان یکاد» نشستین. حاج خانم سلام عرض می‌کنم.»

پدرم لب گزید، محکم پشت دستش زد. بعد به ریشش دست کشید وناگهان از جا پرید و دوباره به سمت من حمله کرد؛ داد می‌زد:

 «نامحرم رو آوردی تو خونه من؟ نامردم اگه خونت رو امشب نریزم»

 صورت سعید هاج و واج هنوز روی صفحه لپ تاپ باقی مانده بود که برادرم فوری لپ تاپ را بست. مادرم پرید و خودش را واسطه من و پدرم کرد.

من داد می‌زدم:

 «به خدا این کارو نکردم. به قرآن قسم نکردم. من ” چَت” (Chat) هم به زور بلدم…»

پدرم داد و هوار می‌کشید که:

 «تو گفتی کامپیو‌تر می‌خوام مقاله علمی دربیارم ازش، گفتی واسه درسم لازم دارم. من ساده باورم شد؛ نگو خانوم چِت (چَت) می‌کرده. می‌دونی چقدر گناه کردی؟»

برادرم می‌گفت:

 «حاجی، من توی فیس بوک ده تا دوست بیشتر ندارم، خانم نزدیک صد تا رفیق داره. حالا اون‌ها که زن هستن هم بماند که چه ریخت و ظاهری دارن.

 امروز پسر آقای «محسنی» اومده دم مغازه، جوک می‌گه. می‌گم وای خیلی خنده دار بود. دل درد گرفتم. می‌دونی بابا چی بهم گفت؟ گفت:

 «چطور نشنیده بودی؟ خواهرت توی فیس بوکش نوشته بود.»

 داشتم از خجالت آب می‌شدم. گفتم:

 «مگه خواهرم توی فیس بوکه؟»

 طرف برگشته می‌گه: «کجای کاری، آنقدر هم شعر‌های قشنگی می‌گه…»

 پدرم دمپایی‌هایش را به سمت من پرت می‌کرد و داد می‌زد: «حالا شعر بگو… دِ حالا شعر بگو ببینم»

و دوباره مرا زیر مشت و لگد خود گرفت.

پدرم از زدن من که خسته شد نشست و گفت:

 «خدایا! منو اینطوری آزمایش نکن. آبروی منو جلوی در وهمسایه نبر. فردا من چطوری تو روی حاج آقا حسینی نگاه کنم آخه. چی بگه اگه بهم بگه شنیدم دخترت توی فیستوک (فیس بوک) بوده…»

مادرم ضجه می‌زد و نفرینم می‌کرد.

شش ماه بعد مرا به عقد مردی درآوردند. یک سال نشده در خانه شوهر بودم. همسر‌‌همان پسر حاج آقا حسینی، که اشعارمرا در فیس بوک لایک زده بود شدم.

مادرم معتقد بود همه چیز قسمت است. می گفت:« لابد قسمتت این بوده مادر. سرنوشت آدم را خدا تعیین می کند. قسمت تو هم لابد این بوده  بری توی فیس بوک تا شوهرت تو را آنجا  ببیند و بپسندد. اگر نه که، اصلا هرچی فکر می کنم، نمی فهمم  دختری به نجابت و مومنی تو چه دلیل داشت  که سر از اینجور جاها در آورد. »

من گریه کنان گفتم:«کدام دیدن ؟ عکس پروفایل من که گلِ مریم بود مادرجان. قسمت من این بوده یکی شعر هایم را بخواند و مرا بپسندد؟»

اما مادرم از پیدا شدن شوهر و عروسی من خوشحال تر از آن بود که به حرف های من گوش دهد.

قبل از عقد، پدرم آمد داخل اتاقی که من منتظرعاقد آماده نشسته بودم و گفت:

 «دخترم! انشالله تا چند ساعت دیگه به سلامتی می‌ری خونه بخت. به عنوان پدر ازت می‌خوام منو روسیاه نکنی. دیگه نه فیس بوک بری و نه فیس بوک رو به خونه بیاری. حالیت شد؟ دیگه شما شوهرداری، قباحتش بیشتره.»

 اشک توی چشمم حلقه زد. گفتم: «چشم بابا. چشم»

دستش روی دستگیره در بود که برگشت و گفت:

 «آهان! چِت (چَت) وچه می‌دونم اِستاپ (اسکایپ) اینا هم نکن بابا جان»

«چَت بابا»

بابا: «استغفرالله! از همون کار‌ها! می‌گم نکن»

پدرم تا آخرین لحظه عقد نگران بود که یک نفر وارد شود و بگوید: «من از فیس بوک آمدم» و مراسم عروسی به هم بریزد. هرغریبه‌ای (از فامیل داماد) که وارد می‌شد، دستش را می‌گذاشت روی قلبش ومثل ترقه از جایش می‌پرید و نگران از دیگران، هویت نا‌شناس را پرس جو می‌کرد.»

وقتی به مادرم اعتراض می کنم که چرا ریخت و قیافه، رفت و آمد، کارهای برادرم، دوستانش، جاهایی که می‌رود را نمی‌بینند و چرا به او چیزی نمی‌گویند، مادرم می‌گوید:

 «او مرد است. فرق دارد. تو دختر بودی. چه کینه‌ای هستی. شوهرت هم که والا پسر خیلی خوبیه. کدوم مردی میا‌د واسه زنش و مادرزنش وایبر نصب کنه؟

 به خاله ات که  گفتم، داشت از حسودی دِق می‌کرد، گفت :«خدا قسمت ما هم از این داماد‌ها کنه.»

 پدرم می‌گوید که حتی پیش نماز مسجد هم گفته که باید با علم جلو رفت و امروزی بود، چون دنیا عوض شده…

***

مریم چشم‌های خیس از اشک خودش را پاک می‌کند.

–   شما  درباره عوض شدن  دنیا چه نظری دارید، دنیا عوض شده؟

«دنیا همیشه درحال تغییر است. اما بعضی‌ها خودشان را با تغییرات وفق می‌دهند، بعضی‌ها آنقدر عقب‌تر از زمان می‌مانند مثل پدر من، که وقتی می‌خواهند این فاصله پیش آمده را پُرکنند یا به خودشان، یا به دیگران آسیب می‌رسانند و یا همیشه با یک فاصله ثابتی، عقب‌تر از عصر خود هستند. بله! دنیا عوض شده، اما انگار نه برای دخترانی امثال من.

 ما باید صبر کنیم تا حتما اول دنیا برای مردان عوض شود. یا آن‌ها حاضر شوند، قبول کنند که با زمانه جلو بروند، یا بتوانند اطلاعات خودشان را به روز کرده و حاضر شوند یا مجبور شوند، چیزهای جدید را امتحان کنند، قبول کنند، بعد اگر اجازه بدهند یا دلشان خواست یا صلاح دیدند، دنیای ما زنان را هم عوض کنند یا اجازه بدهند یا وادارمان کنند که با زمانه خودمان را تطبیق دهیم.»

انگار قانون نانوشته ای وجود دارد که دنیا  اول برای استفاده و زندگی مردان است  و بعد زنان.

زن فقط وقتی اجازه دارد ازهرچیزی در دنیا استفاده کند که اول مردان آن را بفهمند‌ ویا بشناسند.

جالب اینجاست در تاریخ چند نفر دانشمند زن داریم، چند نفر مرد؟

 بله. تعداد مردان بیشتر است. اما چند نفرازمردان آن زمان‌های قدیم، یا امثال برادر من در همین عصر و زمان، اگر زنی چیزی را کشف کرد و دانست، تازه آن هم اگر به او فرصت تحقیق و درس خواندن درست به اندازه مردان داده شود، حاضرهستند که آنرا بپذیرند؟ در اطراف من که هیچ کدامشان.

 امثال من زیاد هستند. ما باید همیشه پشت مرد‌ها در ردیف دوم باشیم. در این دوره و زمانه هنوزهم چیزهایی که برای بسیاری از خانواده‌ها عادی و معمولی است، پشت دیوارهای خانه ما، غیرعادی می‌شود.

خانواده امثال من، قانون‌های خودرا دارند. مثلا من نمی توانم بگویم ماهواره می‌خواهم. قیامت می‌شود. مگر اینکه شوهرم به خانه بیاید و بگوید: مریم! از فردا شب می‌تونی ماهواره نگاه کنی. شوهرم می‌گوید که من چه گوشی باید بخرم، یا او می‌تواند تعیین کند که من چه ماشینی برانم.»

– بعد از آن شب آیا پدر و برادرتان از شما عذر خواهی کردند؟

«بله و نخیر. عذرخواهی کردند اما به شیوه خودشان. در اینکه من مقصر بودم هنوز هم که هنوز است پافشاری می‌کنند و عقیده دارند محیط مجازی و بخصوص فیس بوک برای زنان مناسب نیست.

ببینید، ما یک خانواده مذهبی هستیم. حجاب فقط پوشش ظاهری نیست. پدر و برادر و حالا شوهر من به اینترنت به شکل پنجره‌ای نگاه می‌کنند که نامحرم می‌تواند وارد حریم زندگی خصوصی ما شود و این گناه است. آن‌ها‌‌ همانقدر که نسبت به حجاب زنان حساس هستند، به آزادی مجازی هم حساس هستند. و مردانی که درباره دنیای مجازی کمتر می‌دانند، بیشتر می‌ترسند.

من برای پدرم توضیح دادم شما رفتارتان مثل آدم‌هایی هست که بار اول آتش را دیدند.

چون بلد نبودند چطور از آن استفاده کنند، سوختند و سوزاندند. اما در ‌‌نهایت انسان از آتش استفاده کرد. آیا آتش خطر دارد بله. آیا آتش مفید است بله. باید بلد بود از هر چیزی چطور استفاده کرد. در دنیای مجازی و یا در اینترنت خطر وجود دارد. من هم قبول دارم. مگر در دنیا واقعی وجود ندارد؟ اما مردان ما، نمی‌خواهند زنان وارد اجتماع شوند، بدانند و بتوانند با خطرات بجنگند و یا از خود دفاع کنند و یا اصلا عامل خطر را از بین ببرند. برعکس! آن‌ها به زنان می‌گویند: «بیرون نرو» و خلاص. شاید اگر پدرم به من فرصت می‌داد تا او را با دنیای اینترنت آشنا کنم، مرا کتک نمی‌زد.»

– مادر یا پدرتان به برادرتان اعتراض نکردند که چرا دست روی خواهرت بلند کردی؟ آیا او جازه داشت شما را کتک بزند؟

«نه! پدرم که هربار حرف آن روز می‌شود می‌گوید:

 «خوب مرد است! غیرت دارد. از شدت نگرانی کور شده بود.»

 پدرم، برادرم و اشتباه و گناه او را توجیه می‌کند؛ و مادرم می‌خواهد همه چیز را رفع و رجوع کند. می‌گوید که هردو از شدت غیرت و دوست داشتن من دچار جنون شده بودند. مادرم عقیده دارد من خودم مقصر بودم! و به آتش خشم آن‌ها دامن زدم. بهتر بود من زود‌تر می‌رفتم و به برادرم می‌گفتم می‌خواهم بروم در فیس بوک عضو شوم و با برادرم مشورت می‌کردم بعد با هم عضو این شبکه اجتماعی می‌شدم.

درست مثل بچگی که می گفت دست برادرت را درخیابان ول نکنی .درحالی که ما فقط دوسال اختلاف سن داشتیم. اما مادرم فکر می کرد برادرم می تواند از من محافظت کند و نه برعکس . مادرم می‌گوید من به پدرت گفتم که تا با برادرت صحبت کند. نباید دست روی زن بلند کند. کار درستی نیست. گناه هم دارد.»

– آیا از برادرت نپرسیدی که چرا مسئله را بین خودش و شما حل نکرد؟ یاچرا فقط به مادرو پدرتان اطلاع نداد، چرا” او” به خودش این اجازه را داد و  شما را کتک زد؟

«فقط یک بار درباره آن روز با هم حرف زدیم وبرادرم گفت:

من متاسفم که تورا کتک زدم اما فکر می‌کنم هرکسی جای من بود همین کاررا می‌کرد. من در آن لحظه از شدت غیرت و ترس از دست دادن تو و از فکر آبروی خانوادمان که داشت از بین می‌رفت، داشتم دیوانه می‌شدم. احتمالا

من به او گفتم: نه برادر! من جای تو نمی‌توانم باشم چون این کاررا نمی‌کردم. من حرف می‌زدم. یا من تورا قانع می‌کردم و یا تومرا را قانع می‌کردی. و یا اگر در ورطه فساد و تباهی هم افتاده بودم، مرا نجات می‌دادی. نه، من جای تو بودم اینکار را نمی‌کردم، اما هرکسی دیگر جای من بود، احتمالا می‌رفت و از دست تو شکایت می‌کرد. البته واضح است که دوباره هم جر و بحث بین ما درگرفت.»

– شما جای برادر و یا پدرو مادرتان بودید، با توجه به شرایط آن‌ها، با دختران چطور رفتار می‌کردید ؟

  «من اگر جای برادرم بودم، اول سوال می‌کردم. اینکه چیزی نبود. حتی خیلی بد‌تر از این هم اگر کاری کرده بودم، اول کتک نمی‌زدم، بعد حرف بزنم، درآخر معذرت بخواهم!

 شاید می‌رفتم و موضوع را به پدرو مادرم می‌گفتم و توضیح می‌دادم که نگران وضع و زندگی خواهرم هستم. اما او هم خبرداد و دهن لقی کرد، هم دخالت در تربیت و زندگی من کرد، هم پدرم را علیه من تحریک کرد، هم مرا کتک زد. بعد‌ها هرچه بیشتر فکر کردم دیدم علتش غیرت نبوده. علتش حسودی بود!

چیزی که نمی‌خواهد قبول کند. این است که من دوست‌های بیشتر داشتم یا جلب توجه کرده بودم، اینکه جوک را من نوشته بودم نه او ویا من شعر نوشته بودم نه او… من فکر می‌کنم غیرت اورا عصبی نکرده بود. حسادت بود.»

– شما گفتید که پایبند خانواده‌ای مذهبی هستید، مطابق قانون ایران  و شرع اسلام این  کتک زدن ، تهمت و یا مجبور کردن شما به ازدواج ، همه این اتفاق ها را چطور تقسیر می‌کنید؟ پس عدالت کجاست ؟

«من از پدرو برادرم به پلیس شکایت نکردم و نمی‌کنم. راستش کل ماجرا به شدت مضحک اما دردناک بود. فکر کنید پلیس می‌پرسید: «خانم چرا شمارا کتک زدند؟» باید می‌گفتم: «چون غیرتی شده بودند. چون من عضو فیس بوک بودم. چون پست‌هایم بیشتر از برادرم لایک خورده بود. مسخره است. اما واقعیت دارد. من به خاطر عضو فیس بوک بودن کتک خوردم. هم من می‌دانم و هم خانواده‌ام که حق با من بود. من هیچ گناه و کار اشتباهی نکرده بودم. اما آن‌ها که اشتباه کردن، تنبیه نشدند.

صورت خیس از اشک خودش را پاک می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:

 برادرم را واگذار خدا کردم. اما تاجای ممکن سعی می‌کنم که کمتر اورا ببینم. هنوز که نتوانستم اورا ببخشم.

پدرم را بخشیدم. چون برادرم او را تحریک کرد و از کم اطلاعی پدرم سوء استفاده کرد. احتمالا پدرم اگر به اندازه الان دنیای مجازی را می‌شناخت، ممکن بود مرا لفظی دعوا کند، اما مرا به آن شدت کتک نمی‌زد. و یا به ازدواج من به آن سرعت اصرار نمی‌کرد. دلم از این می‌سوزد که من هیچ کار بدی ،خلاف و یا گناهی نکرده بودم. فقط به خاطر جهل دیگری، کتک خوردم!

متاسفم که از اینکه پدرم نفهمید و هرگز نخواست قبول کند که شاید دخترش بیشتر از پسرش چیزی را بلد باشد. حتی به فکرش نرسید که شاید دخترم درست بگوید و پسرم اشتباه ‌کند.

مطمئنم شما اگر از پدرم بپرسید که آیا بین دخترو پسرتان فرق می‌گذارید؟ حتما می‌گوید خیر. اما در این مواقع است که معلوم می‌شود برای او دختر و پسر یکسان نیستند. پدرم مرا دوست دارد. اما قبول ندارد.

و این خیلی دردآور است. اینکه عقل و شعور و ارزش برای من قائل نیست، مرا باور ندارد، بیشتر از کتک‌هایی که خوردم، برایم درآوراست. برای این موضوع به کجا شکایت کنم؟ کدام قاضی؟ کدام عدالت؟ مگر من خواستم زن به دنیا بیاییم؟ مگر طرز فکر پدرم را می‌توانم تغییر دهم؟ چطور تنبه شود وقتی کارش را اصلا غلط و بد نمی‌داند؟»

–  آیا این قدرت را در خود می بینید که آینده خودتان را در دست گرفته و آن طور که درست می دانید زندگی کنید ؟

 «هرلحظه به آن فکر می‌کنم. هنوز راهی پیدا نکرده‌ام. اما یک چیز برایم روشن است، پسریا دخترم سرنوشت من و برادرم را نخواهند داشت. آنها را جور دیگری تربیت و بزرگ می‌کنم. حتی اگر همه مردهای فامیل مخالفم باشند.»

چشمانش پر از اشک شده.

به صندلی تکیه می‌دهد و دستش را روی شکمش نگه می‌دارد و لبخند می‌زند.



  1. Shadi said on آبان ۲۴, ۱۳۹۳

    چه قدر دردناک… یاد روز هایى مى افتم که اینترنت تازه به خونه ى ما اومده بود و پدرم نه به این شدت اما تعصب داشت از بس دور و برش و سریال و روزنامه ها حرف از گول زدن دخترها از طریق اینترنت مى کردن! هرچند ممکنه درست مى بود اما این بستگى به تحلیل هر کسى از رفتار و کارهاى خودش داشت! مگه کم نبودن پسرهایى که گول مى خوردن؟! خیلى شبا که من وبلاگ گردى مى کردم و تلفن دایل اپ بود پدر من از روى چراغ سبز تلفن متوجه مى شد و سریع دستور مى داد قطع کنم که وامصیبتا از این اینترنت! سر آخرش من و همسرم توى همین اینترنت آشنا شدیم و دنیاى وبلاگ نویسى! آیا الان خوشبخت نیستیم یا گول خورده ایم؟!

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱