صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  خانه ای، که به  فروش...
مهر
۲۴
خانه ای، که به  فروش نمی رسد
تجربه ها و خاطره ها
۲
, , ,
image_pdfimage_print

4079665285_cb912fc6a5_z

عکس: Black Country Museums

نوشین پیروز- روزنامه نگار

این روزها، خانه‌های قدیمی در هرمحله شمیران، به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسند.

شمیران و کوچه باغ‌ها وخانه های بزرگ با حیاط‌های دل فریب شان، بین برج‌های بی‌قواره و سر به فلک کشیده ناپدید شده و از بین رفته‌اند.صاحب یکی از این خانه های قدیمی باقی مانده، که هنوز عقب ننشسته و تبدیل به آپارتمان نشده اند ،”مهری” خانم است. خانمی هفتاد و چند ساله  است که اهل محل او را بنام “خانم دکتر“می شناسند.

از او وقت گرفته ام تا درباره زندگی و مشکلات یک زن سالمند ساکن تهران گفت و گو کنیم.

 کنار در ورودی، روی دیوارخانه پارچه بسیار بزرگی نصب شده که روی آن نوشته شده است:

«این خانه به فروش نمی‌رسد! لطفا سوال نفرمایید.»

وارد خانه می شوم. انگار زمان در دهه پنجاه تهران ثابت مانده است. عکس بچه‌ها و نوه‌های خندان مهری خانم اینجا و آنجا روی میز ‌و بوفه ها دیده می‌شوند.

“مهری” خانم درسایه روشن اتاق نشیمن کنار پنجره های بلند رو به حیاط، روبرویم می نشیند. با ژست زیبایی پا روی پا می اندازد و می گوید:« می دانم وقت زیادی ندارید، بی حاشیه هرچه می خواهید بپرسید.»

از او تشکر کرده و سوالاتی را که مدت هاست ذهنم را اشغال کرده شروع می کنم:

– آیا شما  حسرت زمان گذشته را می خورید ؟

مهری: بله! اول به خاطر عمرم که برای این خانه و زندگی صرف شد و دوم اینکه کاش همراه شوهرم مُرده بودم!

“چشمانش بلافاصله از اشک پُر می شود؛ اما به حرف زدن با صدای بغض دار ادامه می دهد.”

شوهرم عمرش را کرده بود. روحش شاد. چند سال مریض و بستری بود. خودش هم دلش نمی‌خواست بیشتر از این زنده بماند. او رفت وراحت شد. حالا من مانده ام وترس وتنهایی و این خانه.

– دقیقا از چه چیزی نگران هستید و یا می‌ترسید؟

مهری: از اینکه چطور باید تا وقت مردن تنها زندگی کنم، می‌ترسم.

ترس ازاینکه چه به سرم خواهد آمد. ترس از دست دادن خانه ام. دلم می‌خواست مرده باشم. شاید هم همین روز‌ها مرگ موش خوردم، خودمو کشتم.

 – چرا؟ شما که به نسبت سنتان سالم و سرپا هستید، وضع مالی خوبی دارید. چرا یکی از بچه ها پیش شما نمی آید یا شما پیش آنها نرفته اید و تنها ماندیn ؟

مهری: هنوز شوهرم سر پا بود، بارها از او خواهش کردم و گفتم:

« بیا ما هم جمع کنیم و از ایران برویم پیش بچه‌ها »

شوهرم گفت: «من اینجا خانه دارم، اسم و رسم، آشنا و فامیل دارم، برویم آنجا از صبح بشینم توی پارک تا عصر یکی از بچه‌ها شاید بیاید به ما سری بزند؟  تازه، بچه ها که همگی توی یک شهرزندگی نمی‌کنند. خانم ! غربت، زبون فرنگی، دلار فلان قدرتومن…  حرفی میزنی شما؛ نمی‌شه»

 گفت: «شما هروقت خواستی، برو بچه‌ها را ببین، یا بگو اونا بیان»

چند سال هم با من آمد. با هم ‌رفتیم و او زود‌تر برگشت، من بیشتر ‌ماندم.

یا کارش را بهانه می‌کرد یا می گفت:«خانه را نمی‌شود خالی گذاشت.»

تا اینکه، شوهرم سکته کرد و زمین گیر شد.

در دوران بیماری شوهرم، بچه‌ها تلفن می زدند واحوال پدرشان را می پرسیدند. گاهی هم از پای تلفن دستوروتذکر می‌دادند که:« مراقب خودت باش مامان! – اگه بابا خیلی اذیتت می‌کنه بزارش خانه سالمندان. یا اینکه، پرستار بیار! اصلا” هردو بیاین آمریکا پیش ما.»

روز‌های اول سعی می‌کردم برایشان توضیح بدهم، پیرمرد هشتاد ساله سکته کرده را چطور بیاورم آمریکا؟

 اصلا خودش نمی‌خواهد از ایران برویم. زور که نیست. خانه و مملکت خودش را بد یا خوب، دوست دارد. می‌خواهد آخر عمرش ایران و در خانه‌اش باشد. دکتر این خانه را دوست داشت.

 بچه‌ها سختی‌های زندگی خودشان را فقط می‌بینند. اما از اوضاع و مشکلات ما که پا به سن گذاشته ایم هیچ خبر ندارند.

پرواز طولانی تا آن سر دنیا و سرگردان بودن توی فرودگاه‌ها تا پرواز بعدی، تا وقتی جوانی راحت است، اما نه برای من هفتاد ساله.از یک زمانی پولش بود، وقت هم بود، اما  دیگر جان و توان راه و سفرهای طولانی را نداشتم. کم کم از رفتن های هرساله پیش بچه ها هم  منصرف شدم.

ارتباط من و با بچه ها و نوه ها تلفنی شده. تا چند وقت پیش وقتی می گفتن: «مادر پس کی میایی ؟»  حال و اوضاع پدرشان را بهانه می کردم. می گفتم:« نمیشه پدرتان را تنها بگذارم.» حالا هم می گویم: «نمیشه خانه را خالی بگذارم.»

– اگر از ایران بروید، آیا امکان استفاده از بیمه و یا امکان زندگی راحت تری را در وقت سالمندی ندارید؟ زندگی نزدیک بچه‌ها، با امکانات آنجا، برای شما آیا راحت‌ ترنیست؟

مهری: نه! روزهای اول ممکن است همه چیز به نظر خوب برسد، اما آنجا صد درصد وابسته به بچه‌ها می‌شوم. بدون ماشین نمی‌شود جایی رفت. برای بقالی رفتن هم باید صبرکنم تا یکی از بچه‌ها از سر کار برگردد خانه،کارهای خودشان  که تمام شد، سراغ من بیاد. دائم  فکر می کنم مزاحمم. شاید ایران بودن هم، مثلا با من می آمدن دکتر، اما اونجا زندگی جوردیگه ای هست. راستش، خودم نمی خواهم. زندگی در این سن و سال، در یک مملکت دیگه برایم سخت هست. ممکن است  برای  یک سالمند آمریکایی راحت‌تر سالمندی اش بگذرد، اما خدمات آنها  به درد من نخواهد خورد. غذاها، پرستارخارجی، شیوه نظافت و حتی حمام رفتن آنها هم با ما فرق دارد.

–  در ایران چطور از خدماتی که در ازای پول و یا توسط بیمه  به شما ارائه می‌شود، رضایت دارید؟

مهری :آخرین پرستار، روزی ۱۲۰ هزار تومن می‌گرفت. ماهی دو- سه میلیون فقط برای پرستاری می‌دادم  که کارش این بود که به من در عوض کردن پوشک، یا حمام بردن شوهرم کمک کند. هزینه دکتر، دارو‌ها سرسام آور بودند. فکر نمی‌کنم برای هیچکس، با هیچ درآمدی، هزینه سالی بیست تا سی میلیون خرج یه سالمند شدن، راحت باشد. بیمه را فراموش کنید اصلا. به نسبت پولی که هزینه می شود نه، رضایت ندارم.

– شما به عنوان یک شهروند سالمند، دراین شهر حس امنیت و آرامش دارید؟ از زندگی دربین مردم شهرتان راضی هستید؟

مهری :نه! هرچه پیر‌تر می‌شوی اوضاع بد‌تر می‌شود.

 به خاطر همین که نمی‌خواهم خانه را بفروشم، تقریبا روزی نیست که دردسر نداشته باشم. توی خانه وقت ظهر آجرتوی حیاط پرت می‌کنند. پلیس گفت می‌خواهند شما بترسید و از خانه بروید. هرچه نرده بلند کشیدم، آیفون تصویری گذاشتم، فایده نداشت، بازم دزد آمد. نمی‌دانم چند باردزد آمده.

 سگ آوردم. بهش زهر دادند، حیوان مرد. نگهبان آوردم، خودش شد، شریک دزد.

خانه‌های بغل  را که خراب می کردند تا برج بسازند، معمار‌ و دلال ها روزگارم را سیاه کردند که خانه را بفروشیم. حتی یک بارداشتند خانه را آتش می‌زدند. خدا رو شکر به خیر گذشت.

 فامیل و اطرافیان و بچه‌ها هم می‌گویند: «خانه را بفروش! خانه را بفروش.»

تا می‌گویم لامپ سوخته، می‌گویند: «این خانه قدیمی شده، بفروش برو آپارتمان. پیرزن! خانه ویلایی می‌خوای چیکار؟»

چه ویلایی! شیر‌ها همه خراب‌اند، سقف چکه می‌کند، فاضلاب گرفته، هر کارگری هم که از در می‌آید، خیال می‌کند، باید خرج یک سالش را از خانه ما در آورد. لوله کش آمده واشر عوض کرده، می‌گوید ۳۰۰ تومان.

می‌گویم: «پسرم درسته من پیرم، اما مشاعر و حواسم رو هنوز از دست ندادم که! چطوری دستمزد و قیمت ها را حساب می‌کنی؟» فحش و نفرین داد وگفت که من خسیس‌ام و پول را باخودم توی گور می خواهم ببرم.  گفتم «برو عصر می آیم مغازه حساب می‌کنم. » بعد که از دم در برگشتم دیدم با آچار روی ماشین خط کشیده. مطمئنم کار خودش بود.صبح ماشین راخودم آورده بودم توی حیاط و دستمال کشیده بودم ، خط نداشت.عصر که می‌خواستم مغازه بروم، خط داشت. رد شده بود، دِق دلش را سر ماشین خالی کرده بود.

– بچه‌ها رفتارشان با شما چطور است؟

مهری: حس می‌کنم بخصوص بعد از مریضی و فوت پدرشان، هر روز منتظر مردن من هستند.

– با شما بدرفتاری یا بی‌احترامی کردند، حرفی زدند؟ یا  فقط حس شماست؟

مهری: نه. بد رفتاری آن‌ها جوری پنهان است که در ظاهر هیچ چیزی پیدا نیست.

آنها جوری حرف می‌زنند که انگار من زیادی زنده ماندم.

من برای آن‌ها تبدیل شدم به” یک دردسر اضافی در ایران” ومشکلی که بهتر است زود‌تر حل شود. یا مانع رسیدن پولی که از ارث به آن‌ها می‌رسد.

نمی‌دانم چطوربگویم، که می‌شود بدون دعوا و جدل به کسی محترمانه بفهمانید زیادی است.

 – با رفتن به  خانه ای نو و شروع  فصلی تازه از زندگی، نظرتان چیست؟

 مهری: نمی‌خواهم! دقیقا «زندگی نو» را نمی‌خواهم. جوان‌ها تا پیر نشوند، درک نمی کنند که چطورآدم به گذشته‌اش وهرچیزی که یادآور گذشته هاست وابسته می‌شود.

 این خانه بوی بچه‌هایم را می‌دهد. بوی عقد دخترم، روزعروسی پسرم. درخت‌های توی باغچه را خودم کاشته‌ام. هر خراش روی دیوار، یک قصه از زندگی من است. اینجا روزهای خوب و بد داشتم. دلم نمی‌خواهد به خانه‌های مثل هتل بروم. سلیقه من مدرن نیست. سقف خانه‌ها کوتاه است. توی آپارتمان‌ها حس خفگی می‌کنم. من به حیاط عادت دارم. کجا بروم؟

– آیا واقعا کسی می‌تواند شما را مجبور به ترک خانه‌تان بکند؟ نروید! زور که نیست.

مهری: تا زور را به چه بگویی! گاهی زوراسلحه نیست. با پنبه هم می‌شود سر برید!

بچه‌ها سهم الارث خودشان را می‌خواهند. من از این خانه سهم  قانونی کمی دارم. این قانون و شرع است. آن‌ها گفته‌اند که به پولشان نیاز دارند.

 انگار نه انگار که اینجا خانه من است. انگار من مستاجری بودم که بچه‌ها به من محبت کردند و حالا اجازه می دهند که کمی بیشتر در خانه خودم بمانم. از اینکه حق و سهم من از یک عمر زندگی این است، غمگینم.

این خانه مثل من، با من ، کنار من پیر شده، اما هنوزروح دارد و زنده است. می خواهند خانه را هم مثل  خود من، زنده به گور کنند.

–  حرف و خواست بچه ها به کنار. شما خودتان چطور؟ حالا بعد از مرگ شوهرتان، تنها‌ زندگی کردن در این خانه راهنوز هم ترجیح می‌دهید؟

مهری: برای همین می‌گویم دلم می‌خواست با شوهرم می مردم! دلم می‌خواهد تا آخرعمرم در همین خانه بمانم.

“بغض صدایش را بُرده. سکوت‌هایش طولانی‌تر می‌شود.”

نه دلم می‌خواهد از این خانه بروم، نه می‌توانم در این خانه بمانم.

دلم نمی‌خواهد بچه‌ها از من دلخور باشند. می دانم که نمی‌شود همه را با هم راضی نگه داشت. من تنها نیستم. چهار بچه دارم. باید خانه را بفروشم، پول بچه‌ها را بدهم، اثاث را بفروشم و یک آپارتمان فسقلی بگیرم و کمی هم پول داشته باشم بابت مریضی و ترو خشک کردنم، که بدهم به پرستار و دکتر‌ها.

– شما می‌دانید، یا تحقیق کرده‌اید که چه امکانی برای افرادی مثل شما وجود دارد؟

مهری: امکان؟ هیچ امکانی! شاید درایده آل‌ترین شکل، مرد یا زنی که میان سال شدند، دست به کار شوند و خودشان زود‌تر یک آپارتمان نزدیک یکی از بچه‌ها، و یا در کوچه و خیابانی اطراف بچه‌ها تهیه کنند که هم مستقل باشند و هم نزدیک یکی از بچه‌ها.

اگر فرزند نداشته باشند و یا فرزندانشان ایران نباشند، که بهتر است تا به میان سالی رسیدند، به فکر باشند.

پیری برای همه هست. امکان دیگری هم نیست.

– شما  به خانه و سرای سالمندان رفتن، فکر کرده‌اید؟

مهری: بله. چند تا از این خصوصی ها همین شمال شهر هست. به نظر بد نمی‌آمدند. رفتم که خودم ببینم. ببینید، آدم می‌تواند به بیمارستان خصوصی بسیار شیکی برود که شبیه هتل باشد، اما از نفس «بیمارستان» بودن آن، زیر همه رنگ و لعاب‌ها و لبخندهای پرستار‌ها، کم نمی‌شود. شما در بیمارستان هستید نه در هتل! واقعیت این است. خانه یا سرای و یا قصر سالمندان هم همان آسایشگاه هست. خانه نیست. زرق و برقش برای مهمان‌ها خوب هست نه ساکنین. وقتی رفتم و دیدم، منصرف شدم.

– دلتان می‌خواست، الان چی داشتین؟ چکار می‌کردین؟ حرف آخر و آرزویتان چیست ؟

مهری: دلم می‌خواست وابسته به این خانه و اسباب نبودم. حیف ازعمرو پول و جوانی که صرف این شیشه و تخته‌ها شد. کاش زود‌تر خانه ام را برای پیری خودم آماده کرده بودم. همیشه فکر می کردم، در این خانه بچه ها عروس و داماد می شوند و بعدها با نوه هایم درحیاط بازی می کنم. اشتباهم این بود که باور نمی کردم، که ممکن است چهارتا فرزند خوب داشته باشم و شوهری اسم و رسم دارو یک فامیل بزرگ، اما آخر عمرم بازم تنها و بی کس بمانم.

“اشک‌هایش سرازیر می‌شود.  چند نفس عمیق می‌کشد و ادامه می‌دهد.”

دلم می‌خواست، عین خارجی‌ها، الان در خانه ام را می‌بستم و می‌رفتم مسافرت دور دنیا. سوار کشتی می‌شدم. توی سفر، روی دریا زیر آفتاب می‌مردم. نه در یک اتاق با ملافه های زبر و بنفش وبا یک سِرُم توی دستم.

تمام عمرم به فکر خانه خریدن و خانه دار شدن بودم، بعد  به فکر نگه داری و محافظت و زیبا کردن خانه،  وحالا آخرعمری هم باید به فکر فروختن و پخش کردن اثاثیه ای که به این سختی جمع شده، بین بقیه باشم. تمام عمرم برای خانه و در این خانه گذشته. من و این خانه یکی شدیم.

“بازهم گریه امانش رو برید.”

 بعد با هق هق گفت: مجبورم از این خانه برم. کاش فقط وقتی بولدوزر خرابش می‌کند، من مرده باشم. ما یک خانواده شش نفره ساکن شمیران بودیم، که با مردن من و خراب شدن این خانه محو و نابود می شویم ودیگرهیچ اثری ازهیچکدام ازما  باقی نخواهد ماند.

“از خانه  «مهری خانم » بیرون آمدم.”

 به پارچه سفید «این خانه به فروش نمی‌رسد! لطفا سوال نفرمایید» که با لجبازی روی دیوار آجری نصب شده، دوباره نگاه کردم. انگار عبارت «تا وقتی این زن نفس می‌کشد» به قرینه معنوی از جمله حذف شده بود.



  1. کیانوش said on مهر ۲۵, ۱۳۹۳

    گزارش بسیار جالبه. سپاس

  2. سيمين said on دی ۱۰, ۱۳۹۳

    وای جکرم اتش کرفت واقعا که قصه ی براز غصه ای بود ولی این خانم اکر برنامه کنج حضور را تماشا کنند و کوش بدهند بالاخره راهی می یابنداینطوری نمی شود ابارتمانهای سقف بلند زیبایی هست با تمام امکانات کافی است سخت نکیرند

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱