صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  خواهر و برادرهایی که...
مهر
۹
خواهر و برادرهایی که بیچاره ام کردند…
تجربه ها و خاطره ها
۴
, , , , ,
image_pdfimage_print

Parisa Safarpour

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

 من نیز مانند بسیاری از شما که این مطلب را می خوانید آخرین فرزند خانه هستم. بار زیادی از زندگی بزرگترهای خانه، بی آنکه خودشان عمق اش را درک کنند، بر دوشم بوده که گاهی اجتناب‌ناپذیر است اما هرگز آنچه که «پروانه» برایم تعریف می کند را حتی متصور نبوده‌ام.

سی و دوساله، فراری از خانه، فروشندهٔ یک مانتوفروشی، ششمین و آخرین فرزند یک خانوادهٔ متوسط است.

«پدرم همیشه می گفت دو فرزندی که بعد از انقلاب به دنیا آمدند اضافه بودند. منظورش من و برادرم بودیم که دوسال از من بزرگتر است. چهار خواهر و برادر دیگرم حداقل پیش از انقلاب نان سیر خورده و لباس خوب پوشیده بودند. من و برادرم اما کهنه های بزرگترها را می پوشیدیم. درس خواندنمان برای خانواده دردسر بود و قحطی جنگ، زندگی را برای مادرها و دخترها بسیار دشوار می کرد.»

پدر پروانه کارمند مخابرات بوده و اواخر جنگ بازنشسته شد.

«دوخواهر و برادراولم تحصیل کرده و متاهل بودند و کاری به زندگی ما نداشتند. در واقع بچه هایشان ازمن یکی دوسال کوچکتر بودند. پدرم وقتی بازنشسته شد در خانه نشست و گفت نوبت بچه هاست که بیاورند و من بخورم.آن موقع من دبستانی بودم ولی خواهر و برادر دومم یکی دیپلمه جویای کار بود و دیگری سرباز. چه کسی باید می آورد که بخوریم نمی دانم ولی مادرم به سختی با حقوق بازنشستگی بسیار پایین کارگری آنهم در دهه شصت روزگارگذراند.»

خواهردیپلمهٔ پروانه که جویای کار بود خیاط ماهری می شود و خرج خانه را به  دست می گیرد.

«تنها چیزی که از کودکی در ذهنم برجسته است بداخلاقی های پروین و کتک هایی است که به من و برادر کوچکم می زد. برادرم کلاس اول راهنمایی بود که خیاط خانه خواهرم را آتش زد و از خانه گریخت.»

وقتی برادر پروانه چند روز بعد پیدا می شود توسط بزرگترها کتک مفصلی می خورد و درسنگر خانه زندانی می شود.

«حتما یادتان هست که آن وقت ها به خاطر جنگ بعضی خانواده های ایرانی زیرباغچهٔ خانه یا وسط حیاطشان یک زیر زمین کوچک حفر می کردند به اسم سنگر که چون توسط خود اعضای خانواده و غیر حرفه ای درست می شد گل آلود و بی برق و پر از جانور بود.»

برادر پروانه به مدت ۳ هفته  جز برای دستشویی بیرون آورده نمی شود و فقط روزی یک وعده غذا می خورد.

«واکنش مادرم زیاد یادم نیست ولی قطعا در برابر پروین که نان آور و به نوعی آبروی خانواده محسوب می شد تسلیم بود اما پدرم کاملا با پروین موافق بود.»

بالاخره برادر بزرگ پروانه که مهندس و ساکن اصفهان است موضوع زندانی شدن طولانی را تاب نمی آورد و پسرک را با خودش می برد.

«خیلی شانس آورد که زن برادرم خوبی کرد و اجازه داد با بچه های او بزرگ بشود و مثل من بدبخت نشود. حالا من شده بودم تنها موجودی که پدرم و پروین و برادر سربازم می توانستند آزارش بدهند. پروانه چرا مزاحم تلفنی داریم پروانه فلان چیز کجاست. پروانه کی پنیرها را خورد. پروانه لباسم چرا کثیف است. پروانه بیا کمرم را ماساژ بده. پروانه چرا ویدیو سوخته است. اصلاً به سن و سال من کاری نداشتند.»

پروانه تولد دوازده سالگی اش را تیر خلاص زندگی اش می داند.

«چند ماه قبل از روز تولدم یکی ازهمکلاسی ها که پدر و مادرش معلم بودند و تک فرزند بود عکس های تولدش را آورد و من دلم لک زد برای چیزی شبیه به آن. بلوف زدم که من هم قرار است چنین تولدی بگیرم اما در مدرسه. شب وقتی به پروین گفتم برایم جشن تولد بگیر با حرف هایی مثل چه غلط ها وچه گنده گویی ها واکنش نشان داد.»

پروانه اما در فکر انتقام گرفتن از خواهرش و اجرایی کردن قول تولدش در مدرسه است.

«نمی دانم اسمش شانس بود یا بدشانسی که مریض شد و یک هفته در خانه خوابید. شاگردش دوبار درآن هفته پول دخل را آورد و گذاشت زیر تشک پروین. من هم یک لحظه از فرصت استفاده کردم و یک پانصد تومانی برداشتم. نمی دانید با آن پول چه ها توانستم بکنم و البته سرنوشتم چه شد.»

پروین به تصور اینکه شاگردش کم کاری کرده یقه کسی را در خانه نمی گیرد و زن را از کار اخراج می کند.

 «روز تولدم مصادف با روز معلم بود. شیفت ظهر بودیم. به خانواده ام گفته بودم مجانی ما را می برند سینما و باید زودتر بروم. اول رفتم یک حلقه فیلم ۳۶ تایی خریدم چون به دوستم گفته بودم دوربین بیاورد. بعد یک جفت کفش که خیلی وقت بود دلم آن را می خواست. کلی خنزر پنزر مثل تل مو، شانه و موگیر و یک آلبوم، یک گلدان بلورشیک برای یکی از معلم های محبوبم واز بقیه اش هم سر کوچهٔ مدرسه یک کیک تولد که حسرت مزهٔ خامه ای اش چندسال بود روحم را برده بود.»

 پروانه مستقیم به دفتر می رود و به خانم ناظم می گوید مادرش تشکر کرده و اینها را فرستاده است تا دل بچه‌ها و معلم‌ها را خوشحال کند و البته تولد خودش هم هست.

«همه چیز آبرومند پیش رفت و من پیش بچه ها کلی اعتبار به دست آوردم و عزیز شدم. خوش ترین روز زندگی ام بود.»

 شب به خانه می رود و هدیه هایی که به خودش داده را نشان می دهد و می‌گوید در مدرسه از او بخاطر شرکت درگروه سرود وانضباطش که بیست است قدردانی کرده اند. هیچکس باور نمی کند و پروین روز بعد به مدرسه می رود.

«وقتی مدیر و ناظم و پروین سه نفری سرم فریاد کشیدند ناگهان از پاچه هایم خون سرازیرشد. وحشتم چند برابر شد و ازخجالت خشکم زد و دهانم قفل شد. ناظم و مدیر و پروین و دفتردار مات و مبهوت ماندند.»

 پروانه که هم زمان اولین عادت ماهانه اش را تجربه می‌کرده درسنگرزندانی می شود و یک شبه اعتراف می کند که پول را از کجا آورده است. چند هفته بعد با شروع امتحانات ثلث سوم پروانه کاملا شکسته است و سربه زیر در برابر کادر مدرسه که با او به شدت بد برخورد می کنند، یازده تجدید می آورد و مردود می شود.

«واقعا مهم نیست که من ترک تحصیل کردم یا آنها نگذاشتند بروم. نشانده شدم ور دل مادرم برای پختن و شستن و کلفتی کردن. پروین یکی دو خواستگار را رد کرد و دیگر بی شوهر ماند ولی برادرم تا سربازی اش تمام شد زن گرفت و به واسطهٔ پدر زنش در مغازهٔ آنها مشغول به کار شد. زنش قول گرفته بود که اگر دانشگاه قبول شد برود. بچه شیرخواره ای  داشتند که دادند دست من برای بزرگ کردن. چهارده ساله بودم تقریبا.»

 پنج سال از عمر پروانه صرف بزرگ کردن فرزند برادرش و کار در خانه می شود. همان سال ها مادرش می میرد و پروانه بیش از پیش بار پدر و زندگی بر دوش هایش سنگینی می کند.

«پروین مزون داشت و با اینکه پول پارو می کرد اما خرج نمی کرد. خانه خریده و اجاره داده بود. ماشین داشت برای خودش تنها. سفر می رفت و غذای خانه را خیلی نمی خورد اما هنوز سایه سنگینش بر زندگی مان بود. من و پدرم با پول بازنشستگی روزگار می گذراندیم و اگر جایی کم داشتیم پروین با منت و غرغر نصفش را می داد.»

زندگی پروانه همچنان به بطالت می گذرد تا وقتی که ۲۱ساله شده و به گفتهٔ خودش با ورود ماهواره به زندگی شان، کمی روشن می شود.

«تازه می فهمیدم که خواهران و برادرانم دارند از من بیگاری می کشند. چه آنهایی که سال ها در زندگی مان نبودند و با بی توجهی شان ستم کردند و چه مثل پروین که انگار وجدان نداشت.»

 پروانه به برادر بزرگش در اصفهان زنگ می زند و درد دلش را باز می کند. اینکه از این زندگی خسته شده است و حقش بیش از اینهاست.

 «بلند شد با زنش آمد و نصیحتم کردند که ناشکر نباشم. گفتند عرضه درس خواندن نداشته ای و کار یاد نگرفته ای. گفتند به جای بزرگ کردن بچه برادر باید می رفتی در خیاط خانه یک چیزی یاد می گرفتی. انگار نمی دانستند که پروین اجازه نداده بود.»

دختر جوان به خواهر بزرگش که گاهی طرف او را می گرفته و کارمند بانک است نیز پناه می برد.

«در حال دختر شوهر دادن بود و همسرش بخاطر سکته قلبی کار نمی کرد و من نمی خواستم زیاد آویزانش باشم ولی برای هم فکری دست به دامنش شدم. گفت هزار بدبختی دارد ولی اندازه دخترش نگران آینده من است اما چه می تواند بکند! همیشه تا خواسته حرف بزند پروین آنها را از خانه رانده است و حالا حوصله ندارد خراب کاری های او را ترمیم کند. او هم وحشت داشت نکند من زحمت پدر بیمار و بی حواس و غرغرو را تقسیم کنم روی دوش همه.»

  پروانه دوسه سال دیگر هم تحمل می کند تا وقتی که برادر کوچکش تصمیم می گیرد ازدواج کند و به آن خانه بیاید.

« پروین رسما مستقل شده بود و من بودم و پدرم. برادرم که گاهی درد دل هایم را با نامه برایش نوشته بودم و سالی یکی دوبار سر می زد و برایم از پول توجیبی هایش هدیه می خرید برایم کمی بارقهٔ امید شد. لیسانس گرفته بود و از صدقه سر برادر بزرگمان برای خودش کسی شده بود. همسرش دختر بدی نبود و من تازه یک همدم پیدا می کردم. به من یاد داد به خودم برسم و در خیابان دوست پسر پیدا کنم برای شوهر کردن. ولی یک سال نشد که بهانه درآورد. گفت تحمل کردن پدر بیمارمان سخت است. همه متفق القول شدند که خانهٔ کلنگی اما به هر حال بزرگ و چهارخوابه پدری را بفروشیم تا سرمایه نخوابد. برای من و پدرم یک خانه یک خوابه اجاره کردند و ارث را خودش نمرده قسمت کردند. سهم من شد یکی دوسال اجاره هایی که عقب می‌ماند یا اضافه می‌شد و…»

 او که مدت هاست با یک پسر آرایشگر دوست شده کاسه صبرش لبریز می شود.‌

«خیلی التماسش کردم بیاید خواستگاری چون اتفاقی که نباید بیافتد هم بینمان افتاده بود. از طرفی آلزایمر پدرم دیوانه ام کرده بود. روز تولد بیست و پنج سالگی ام هیچکس زنگ نزد. نه اینکه هرسال یکی بوده باشد ولی آن سال حداقل از این پسرک انتظار داشتم. وقتی شب زنگ زدم مادرش گوشی را برداشت و تهدید کرد اگردست از سر پسرش بر ندارم آبرو برایم نمی گذارد. این شد که نا امید و رانده مانده کمی پول داشتم و طلا برداشتم، داروهای پدرم را هم دادم و کلید را گذاشتم پیش همسایه گفتم یکی از خواهرها یا برادرهایم می آید می گیرد. همان شبانه از تهران زدم بیرون.»

 به برادرانش زنگ می زند و می گوید دیگر خسته شده و می رود. به خواهرزاده اش می گوید با آنها صحبت کن و بگو چقدر خسته ام و دنبالم نگردند. به خواهرانش می گوید یک ساعت به این فکر کنند که اگر جای او بودند چه می کردند. آنقدر دور می شود که به قول خودش هنوز پیدا نشده است.

«به من نمی شود گفت دختر فراری. سن من از این حرف ها گذشته ولی روزهای اول خام و بیچاره بودم و خدا رحم کرد در دام فحشا و اعتیاد نیافتادم. من بی سرپناه و تنها هستم. پدرم هم که فوت شد نرفتم. دو بار صیغه بلند مدت شده ام اما  بیشتر در مغازه ها کار می کنم. هفت هشت سال است از صد کیلومتری تهران هم رد نشده ام. فقط یکی از خواهرزاده هایم می داند کجا هستم ولی خوشبختانه برادرها دیگر دنبالم نمی گردند. خیلی توسط فامیل سرزنش شده بودند و متهم به خودخواهی و بی انصافی. شنیده ام پروین بارها گریه کرده که ما چه بر سر پروانه آوردیم. باز خدا را شکر اینها را شنیدم  دلم آرام گرفت. صیغه شدن قشنگ نیست ولی همین که اجبار ندارم و بار کسی روی دوشم نیست کافی است. فروشندهٔ  ماهری هم هستم و در این شهر کوچک زن زحمتکشی که ظلم بردار نیست محسوب می شوم. همه کاسب های ریز و درشت  به من می‌گویند ( دده پروا) یعنی خواهر پروا. پدر و مادرم نادانی کردند درست ولی خواهر و برادرها بیچاره ام کردند، به  خدا سپردمشان. دختر فراری بودن آسان نیست. من واقعاً خسته شده بودم و دیگر طاقت نداشتم. شاید اگر یک نفر در همۀ آن خانواده کمی به فکر من بود و شاید اگر سن حالا را داشتم فرار نمی کردم. خانۀ پدر، بدش هم خوب است.»



  1. Azadeh said on مهر ۱۰, ۱۳۹۳

    خیلی وقت نیست که در کتگوری abuse در متون غربی sibling abuse هم اضافه شده. بسیار غم انگیز است و متاسفانه اغلب مورد غفلت قرار میگیرد. من شخصا دهها نفر قربانی خشونت خواهر و برادران را میشناسم که حتی هیچوقت کسی به آنها حق نداده است چه برسد به اینکه کمکشان کنند. اینها همه نیاز به آموزش خانواده دارد.

  2. زهرا said on دی ۱۱, ۱۳۹۳

    واقعا متاثر شدم صدافرین به این دختر شجاع که با زحمت و شرافت نان خودش را در می اورد ولی براستی متولی و مسوول این مسایل کیست؟ ج

  3. زهرا said on دی ۱۱, ۱۳۹۳

    براستی چه کسی مسوول رسیدگی به این اسیب دیدگان جامعه است؟باید انجمن های مخصوصی ایجاد شوند که اقشار اسیب پذیر جامعه را حمایت کنند باز صدافرین به این دختر شجاع که با زحمت و مرارت نان خودش را درمی اورد ولی برسر بقیه دده پرواها چه می اید؟

  4. مهدی خدا said on تیر ۱۲, ۱۳۹۵

    دروود بر نقشی که پذیرفتی ای پروانه باغ هستی و چقدر زیبا از این پیله خودخواهی خویش و خویشانت بیرون زدی و در آتش ابراهیم افتاده،فرود آمدی و دیگر اثری از آن کرم خاکی وجود ندارد،تو پروانه خدا هستی در کشاکش تجربیات سخت زندگیت،آزاد باش.
    مهدی خدا

Leave a reply

Your email address will not be published.

مشاوره حقوقی رایگان برای قربانیان خشونت خانگی

روزهای شنبه تا چهارشنبه، از ساعت ۶ عصر تا ۱۰ شب مشاوران خانه امن پاسخگوی شما هستند.

مشاوره حقوقی رایـــگان

شماره تماس: ۸۵۳۱۲۶۰۰-۰۲۱