صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  برای آخرین بار می بخ...
شهریور
۳
۱۳۹۳
برای آخرین بار می بخشمت
شهریور ۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۲
, , , ,
image_pdfimage_print

My name's axel

عکس: My name’s axel

 ویدا بالیخانی – روزنامه نگار 

چند وقتی بود که دنبال کار می گشتم، به هر دری می زدم بی فایده بود، یاد حرف یکی از هم کلاسی های دوره فوق لیسانسم افتادم که همیشه می گفت تنها بند ” پ” ( پول و پارتی) همه مشکلات رو حل می کنه اگه بند پ نداری بمون تا علف زیر پات سبز بشه

خلاصه یک روز تصادفا” یکی از استادامو تو راهرو دانشگاه دیدم، بعد از حال و احوال پرسی کوتاهی ازم پرسید کار پیدا کردی منم با حالتی مایوسانه و تا حدودی خجالت زده گفتم نه ، گفت: عجب مملکتی معماری مثل تو چرا نباید کار پیدا کنه ؟ بعد در کیفشو باز کرد و یک بیزنس کارت در آورد و روش یه شماره تلفن و اسم نوشت گفت با این شماره تماس بگیر بگو من معرفیت کردم شماره خودم هم رویه کارته هر سوالی داشتن بگو با من تماس بگیرن همین امروز باهاشون تماس بگیر

من که انگار برام معجزه شده بود از خوشحالی رو پاهام بند نمیشدم ازش خیلی تشکر کردم و گفتم خیلی ازتون ممنونم استاد و واقعا” مستاصل شده بودم ، گفت نه نگران نباش اینها به من خیلی مدیونن و حتما” کارتو درست می کنن از استادم خداحافظی کردم و در حالی که تو دلم خدا رو شکر می کردم وارد حیاط دانشگاه شدم و بدون معطلی با شماره ای که استادم داده بود تماس گرفتم.

خانمی که احتمال دادم منشی باشه گوشی رو برداشت و خیلی مودبانه پرسید با کی کار دارم منم اسمی که روی کارت بود رو گفتم و ادامه دادم که استاد … منو معرفی کرده ، خانم منشی سریعا” چاق سلامتی مفصلی کرد و گفت گوشی خدمتتون وصل کنم.

بعد با آقایی که احتمال دادم آقای …. باشه صحبت کردم و گفتم که استاد… شماره شو داده چون من دنبال کار می گردم و فوق لیسانس معماری هستم و سابقه کار ندارم اما حدود ۶ ماه تو یه شرکت کار آموز بودم.

به همین صورت بود که تو شرکت همسرم مشغول به کار شدم، بله بعد از دو سال کار وقتی تصمیم گرفتم که ازاون شرکت برم پسر صاحب شرکت ازم خواستگاری کرد و بعد از مدت کوتاهی نامزدی ازدواج کردیم ، دو سال بعد هم صاحب اولین فرزندم که یک دختر شیرین و زیبا است شدیم.

اما دوران شیرین زندگی من و فرزندم دو تایی سپری می شد و همسرم به بهانه های مختلف به مسافرت می رفت خب از اونجایی که اولین کسی که متوجه تغییر رفتار همسرش به دلیل ورود زن دیگه ای تو زندگیش میشه همسرشه منم خیلی زود به این نتیجه رسیدم که شوهرم با زن دیگه ای رابطه داره که دست بر قضا یک روز که با عجله خونه رو ترک کرد و فراموش کرد فیس بوکشو ببنده دیدم حدسم درسته و مدتهاست که با زن دیگه ای که اون هم متاهله رابطه داره.

هر چقدر بیشتر پیام هاشو می خوندم بیشتر ازش متنفر می شدم مخصوصا” وقتی دیدم درست روزی که تولد دخترم بوده اون گفته کار مهمی داره و باید برای بستن یک قرارداد پر سود به ماموریت بره با اون خانم در یکی از هتل های گران قیمت اطاق رزرو کرده بود.

همه پیامها رو ذخیره کرده و ازشون پرینت گرفتم اما از شدت عصبانیت گیج شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم بالاخره با خواهرهام تماس گرفتم و همه فایلها رو براشون ایمیل کردم و برای پدر و مادر همسر هم فرستادم بعد با دوستم که وکیل خانواده است تماس گرفتم و داستان رو گفتم گفت من یک وکیل حرفه ای می شناسم که می تونه اطلاعات کامل دوست دختر شوهرتو بدست بیاره.

با اون وکیل تماس گرفتم و برای هفته بعد به من وقت داد وقتی به خودم اومدم دیدم شب شده و تمام این کارها رو طی چند ساعت انجام دادم از شدت ناراحتی و خستگی رفتم بخوابم اما فکر دیگه ای به مغزم رسید درو قفل کردم و کلیدو روش گذاشتم تا نتونه شب که میاد درو باز کنه.

دخترمو بردم تو اتاقش و خوابوندم بعد خودم خوابیدم نمیدونم چقدر گذشت که تلفنم زنگ زد گوشی رو برداشتم شوهرم بود گفت مثل اینکه اشتباهی یادت رفته کلید رو از روی در برداری من پشت در موندم گفتم نه اشتباهی نبوده و بهتره بری پیش …. ( اسم زنی که باهاش رابطه داشت بردم) چند لحظه ای سکوت کرد و بعد که انگار خودشو جمع جور کنه گفت کابوس دیدی این حرفا چیه می زنی پاشو بیا درو باز کن خیلی خسته ام.

گفتم زحمت نکش لازم نیست فیلم بازی کنی من همه چی رو میدونم حتی جزئیاتو پس برو همون جا که بودی و گوشی رو قطع کردم.

دیگه زنگ نزد چند روزی گذشت و حتی با دخترم هم تماس نگرفت اما مادرش تماس گرفت و گفت جریان چیه؟ منم همه چی رو براش تعریف کردم گفت: تو اگه زن خوبی بودی اون سراغ کس دیگه ای نمی رفت بهتره بری اشکال تو خودت پیدا کنی بعد هم گفت با فرستادن این ایمیلها آبروی پسرمو نبر و ارتباط قطع شد.

البته من که انتظار نداشتم مادرش از من دفاع کنه و بگه دستت درد نکنه ، بعد از چند ساعت پدرش زنگ زد و باز جریان رو براش تعریف کردم ، پدرش گفت دخترم اون لیاقت تو رو نداره اگه داشت همچی کاری نمی کرد تو زنی هستی که همه دوستاش بهش می گن خوش شانس ترین آدم رو زمین بوده که زن نجیب و خانمی مثل تو گیرش اومده …. گفتم شما جای من بودین چیکار می کردین گفت منم می نداختمش بیرون حالا اجازه بده من باهاش صحبت کنم گفتم من وکیل گرفتم و نمی خوام به این زندگی ادامه بدم گفت حالا عصبانی هستی و کمی صبر کن و اگر به من اعتماد داری به من بسپر.

گفتم باشه و احترام شما واجبه، چهارمین روز هم به همین منوال گذشت صبح روز پنجم خودش تماس گرفت و گفت می خواد حرف بزنیم منم گفتم هیچ حرفی نمونده من همه چی رو دیدیم گفت باید توضیح بدم به خدا اشتباه می کنی …. و وقتی داشت حرفشو ادامه می داد من گوشی رو گذاشتم.

به مدیر مدرسه دخترم سپرده بودم که بچه رو فقط به من یا پدر بزرگش بده، روز ششم وقتی رفتم بچه رو از مدرسه بیارم دیدم که با پدرش رفته فورا” بهش زنگ زدم و گفتم هر چه زودتر بچه رو بیار خونه گفت داره بازی می کنه گفتم به من ربطی نداره سریعا” بچه رو بیار ، گفت باشه الان میارم.

بچه رو آورد با دخترم دعوای مفصلی کردم که چرا بدون اجازه من رفته اونم که اصلا” متوجه نمی شد منظورم چیه و اون که با پدرش رفته بود تنها با چشم هایی گرد شده از تعجب و اشک آلود بهم زل زده بود.

برای اینکه تنبیهش کنم گفتم امسال خبری از جشن تولد نیست و همین الان هم میری مسواک میزنی و می خوابی، یه هو بغضش ترکید و هق هق کنان راه افتاد که بره من که بغضم ترکید به سرعت بازوشو گرفتم و بغلش کردم و اینقدر محکم که ترسیدم به دنده هاش آسیب زده باشم حسابی بوسش کردم و تمام تلاشمو کردم از دلش در بیارم اونم از اونجایی که دختر باهوشیه از این فرصت حداکثر استفاده رو کرد تمام کارهایی که اجازه نداشت بکنه از من قول گرفت که اجازه بدم انجام بده خب منم حقم بود و نباید عقده هامو سر بچه کوچیک و معصومی مثل اون خالی می کردم.

روز ملاقات با وکیلم رسید اما تا حدودی شل شده بودم و دلم نمی خواست برم ما باید می رفتم و خواهرها و دوستم اصرار داشتن که حتما” برم، رفتم و جریان رو برای وکیل با تمام جزئیات تعریف کردم وکیلم گفت اجازه بده من مدارکتو بررسی کنم و به شما خبر بدم هنوز مدت زیادی نگذشته بود که تماس گرفت و وکیلم بود که گفت این خانم متاهل بوده و اگر شکایت کنم پرونده سنگینی برای هر دو اونها تشکیل میشه و اگر پی به نوع ارتباط اونها ببرن احتمال اعدام و … وجود داره با شنیدن حرفهای وکیلم پاهام بی حس شده بود و فکر نمی کردم قضیه تا این حد وخیم بشه برای همین از اون خواستم دیگه پیگیری نکنه و همین جا قضیه برای من مختومه شد.

اومدم خونه و با خودم فکر می کردم باید چیکار کنم که خودش زنگ زد و دوباره گفت باید با هم صحبت کنیم منم قبول کردم اومد خونه و منم که قبل از اومدنش بچه رو فرستاده بودم خونه خواهرم راحت حرفامو باهاش زدم و گفتم چون نمی خواستم زندگیشون به خطر بیافته عقب نشینی کردم اما این به معنی این نیست همه چی حل شده و باید طلاق بگیریم.

اسم طلاق که اومد شروع به التماس کرد و گفت من بدون تو نمیتونم زندگی کنم و بچه چی میشه من گفتم من بچه رو می گیرم و اگر قبول نکنی پرونده رو پیگیری می کنم و اهمیتی نمیدم هر بلایی سر خودش و اون زن میاد.

گریه و التماس هاش کارگر افتاد و منم گفتم برای آخرین بار می بخشمت.



  1. مژگان said on شهریور ۴, ۱۳۹۳

    اگه اون بود می بخشید

  2. Azadeh said on شهریور ۵, ۱۳۹۳

    این خانم باید به یک مشاور متخصص زوج درمانی مراجعه میکرده. کار به این سادگی نیست. فراینددرمان صدمه ناشی از خیانت یک فرایند کاملا تخصصی و زمان بر هست.

Leave a reply

Your email address will not be published.

x


اکتبر، ماهی برای پیشگیری و مبارزه با خشونت خانگی برای همه


«یک ماه برای مبارزه با خشونت خانگی»