صفحه اصلی  »  تجربه ها و خاطره ها  »  می ترسم قربانی قتل ه...
مرداد
۲۳
۱۳۹۳
می ترسم قربانی قتل های خانوادگی شوم
مرداد ۲۳ ۱۳۹۳
تجربه ها و خاطره ها
۴
, , , , ,
image_pdfimage_print

images464646465466

طرح: niksalehi

پریسا صفرپور- فارغ التحصیل رسانه و هنر

«گوهر» را از کودکی می‌شناسم. در خانوادۀ متوسط روبه پایین بزرگ شده است، اما در کل یک فامیل آبرومند و محترم و خوشنام هستند که اغلب شغل هایی مثل ارتشی، فرهنگی، کارگری و کارمندی دارند و روزگارشان نه عالی اما به گفتۀ خودش درست گذشته است. من حتی مراسم عروسی گوهر و شوهرش را به خاطر دارم. وقتی یک آشنا به من گفت: «این همه دنبال سوژه برای نوشتن نگرد چون وضعیت زندگی گوهر خودش یک کتاب است» متعجب شدم. شوهر گوهر کارگر بود و دیپلمه. زبان انگلیسی خوب حرف می‌زد و اهل قلم و تاتر و روزنامه بود. این‌ها چیزهایی است که من از شوهر گوهر بخاطر دارم. وقتی از گوهر می‌پرسم روزگار انگار با تو نساخته می‌گوید از اینکه آخرش«تیتر یکی ازقتل های خانواده» شود می ترسد. وحشت غریب و سوزنده ای به دل من که در طول هفته بارها از شنیدن درد زندگی مردم غمگین می‌شوم می ریزد.

«شوهرم به تنبلی متهم است و البته بد شانسی های زیادی در دهۀ شصت که نوجوان و جوان بود گریبانش را گرفته همانطور که برای اکثر مردم دشواری و رقم خوردن سرنوشت اتفاق افتاد. اما زندگی ما وقتی ازدواج کردیم با اینکه  زندگی ایده آلی نبود خوب می گذشت. سالی سه چهاربار سینِما و تاتر می رفتیم و با دوستان دوره داشتیم حتی اگر شده فقط آش رشته یا سیب زمینی پخته و شاهانه اش ماکارونی بخوریم. پدرم وقتی دید توان پرداخت اجاره نداریم؛ دو اتاق از خانۀ چهارخوابه اما قدیمی و کلنگی جنوب شهرش را به ما که فقط یک بچه داشتیم سپرد و پدرشوهرم که عموی من بودهمیشه از اینکه خانه‌اش خیلی کوچک است شرمنده بود و خودش را مدیون پدرم می‌دانست.»

زندگی سه نفرۀ گوهر آرام اما تا حدودی با امید به آینده پیش می‌رود تا اینکه شوهرش سرکارگر می‌شود و اگرچه هنوز نمی‌توانند اجاره خانه بپردازند اما به خودشان و زندگی‌شان و اندیشیدن به بچۀ دوم امیدوار می شوند.

«پسرم که به دنیا آمد چهارنفر می‌شدیم و حقوق شوهرم کفاف اجارۀ یک خانۀ مشترک می داد. یعنی صاحب خانه که یک پیرزن پیر بود در یک اتاق و ما در دو اتاق دوبلکس دیگرش. ترجیح دادیم برویم اجاره‌نشینی تا پدرشوهرم احساس نکند به پدرم بدهکار است. درعین حال برادرهایم کمی غر می زدند.»

آن‌ها دوسال بیشتر دوام نمی آورند و دوباره به خانۀ پدر گوهر بازمی گردند.

«دخترم مهدکودکی می‌شد و ما برایش بهترین ها را می خواستیم. گفتیم بهتر است پولی که اجاره می‌دهیم را بگذاریم برای شهریه مهد. خیلی باهوش بود و همه حتی غریبه‌هایی که چند دقیقه او را می دیدند می‌گفتند آینده‌اش خیلی روشن است. همچنان امیدوار به تغییر، زندگی را به سختی و بخور نمیری می گذراندیم. کم کم احساس کردم شوهرم کرخت شده است. در برابر مشکلات واکنش خاصی ندارد و چیزی از زندگی نمی‌خواهد. می‌رفت سرکار و می‌آمد و راضی بود و انگار دیگر همین است که هست کاریش نمی شه کرد.»

وقتی دخترشان ده ساله و پسرشان چهارساله است شوهر گوهر طلب بچۀ سوم کرد. منطق این مرد این است که شادی درشلوغی بیشتر است و در روی یک پاشنه نمی چرخد و وضعشان همیشه اینطور نمی‌ماند و باید در آینده، بچه‌ها از بودن باهم شاد و پناه هم باشند.

 «منطقش را نمی فهمیدم. ما با دو بچه در دو اتاق زندگی می کردیم. تلویزیون و یخچال و اجاقمان در یکی و اتاق خواب و کمدمان در دیگری بود. مهمان ها را کنار رختخواب های تا شده روی هم کنار دیوار و کمد فلزی زهوار در رفته می نشاندم. چطور حالا باید یک بچه دیگر را به آن جمع بیاورم؟ یکی دوسال بحث کردیم اما بالاخره ناخواسته و بر اساس بیماری زنانگی که گرفتم قرص و آمپول ضدبارداری برایم قدغن شد و در این گیرو دار باردار شدم.»

 سومین بارداری برایشان دوقلو به ارمغان می‌آورد و همۀ فامیل آن را بخاطر اینکه سابقه نداشته به فال نیک می گیرند. هرکس بر حسب توان مالی اش هدیه‌ای در خور می‌دهد و گوهر احساس بدی ندارد.

«مثلا پسرعموهای مشترکمان برایمان گوشۀ حیاط آشپزخانه ساختند هرچند کوچک و سیمانی و بی آب گرم. دایی ها برای بچه‌ها حساب بانکی باز کردند و قول دادند تا مدرسه ای شدن بچه‌ها در آن پولی به اندازۀ شیر و پوشک و بستنی و تنقلات بریزند. خیلی خیلی محبت دیدیم در حالیکه خودشان زندگی های آن چنانی نداشتند و هشتشان گروی نه شان بود ولی خیلی ما را شرمنده کردند.»

اما این شادی و قناعت زودگذر است چون با تغییرات اقتصادی و سیاسی کشور اوضاع تورم بدتر می‌شود و آشناها گرفتار زندگی خودشان می‌شوند. حساب بانکی دوقلوها فقط تا یک سال هدیه دایی ها را به خود می‌بیند و گوهر مجبور می‌شود نوع غذا خوردن را تغییر بدهد تا کم نیاورد.

«دیگر گوشت را صدگرم صدگرم می خریدم. می گذاشتم روی بند انگشت شستم و یکی به تعداد نفرات می بریدم. برنج را با قاشق پیمانه می‌کردم و ماکارونی را با سویا می پختم و شوهرم کم کم از غذاها ایراد می‌گرفت. حق داشت البته چون ما هر دو در خانواده‌ای که حداقل غذاهای خوشمزه خورده اند بزرگ شده‌ایم و تغییر روش پخت و پز خیلی روی ذائقه هایمان تأثیر منفی داشت. کم کم با شوهر بر سر مسائل زناشویی هم اختلاف پیدا کردیم. من هربار که می‌خواست حتی مرا ببوسد وحشت اینکه بچه‌ها نبینند یا نشنوند استرس می‌گرفتم. اتاق خواب را دادیم به دوبچه بزرگترم و خودمان با دوقلوها کنار  تلویزیون و یخچال و خلاصه در نشیمن می خوابیدیم. اما اختلافات به هر حال زیاد شد.»

 گوهر می‌گوید مرگ پدرش در سال ۸۴ آغاز نابودی بود. تا یک سال کسی کاری به کارشان نداشت اما  خواهرها و برادرها که همگی درگیر مسائل مادی و گرفتاری های شخصی و به گفتۀ گوهر جدی و واقعی بودند تصمیم به انحصار وراثت گرفتند. اجاره‌ نشینی به زعم گوهر یک زندگی شاهانه بود اگر می توانستند ادامه بدهند.

 «به بیغوله نشینی که نمی‌شود گفت اجاره نشینی! ازارث پدری آنقدری به من پول رسید که بتوانیم ودیعۀ یک زیرزمین شصت متری را بپردازیم. با چادرهای برزنتی اتاق درست کردیم و از اینکه حمام و دستشویی جدا دارد و ظرفشویی و دو تا کابینت هم داریم خوشحال بودیم. شوهرم همچنان فقط می‌رفت سرکار و بی حس بازمی گشت. بی حس یعنی بی توجه به حرف ها و دردل های من. بی توجه به زندگی بچه‌ها در ظاهر. اینکه چه بپوشند. چه نپوشند. یک ماشین تصادفی بود که حتی صافکاری و تعمیرات هم درستش نمی کرد. دائم خدارا شکر می‌کردم که معتاد یا اهل زنان خیابانی نیست. پدر و  مادرش در حد هفته‌ای یک بار بیایند و هندوانه ای مرغی چیزی بیاورند کمک مان می‌کردند ولی واقعاً آن‌ها هم گرفتاری های  خودشان را داشتند.»

 دوسال بعد با پول گوهر دیگر خانه پیدا نمی‌شود و آن‌ها موقت به خانۀ خواهرشوهرش می‌روند. سه ماه دوام می‌آورند اما شوهر خواهرشوهر عاصی می شود. چون به گفتۀ گوهرهم جای میزبان را تنگ کرده بودند و هم دوقلوها شیطنتشان به بیشترین حد رسیده بود. بلاخره قرار می‌شود وسایل را بگذارند آنجا و خودشان راهی خانۀ پدرشوهر بشوند.

 «بماند که زندگی کردن با زن عمویم در یک خانۀ کوچک مثل جهنم بود ولی چیزی که باعث شد بعد از نه ماه از آنجا برویم این بود که یک روز دیدم برادر شوهر مجردم که خیلی بدنام و پر دردسر است دخترم را برده روی پشت‌بام و صدایی نمی آید. وقتی از نردبان بالا رفتم صدایشان کردم و وقتی رسیدم، گوشۀ لباس دخترم را پشت کولر دیدم وبرادرشوهرم ایستاده بود به موهای خودش دست می‌کشید و اطراف را نگاه می‌کرد. مثل کسی که جا خورده باشد نمی‌خواهم حتی فکر اینکه اتفاقی افتاده بود یا می‌توانست بیافتد را بکنم ولی تصمیم گرفتم علی‌رغم مخالفت های شوهرم از آنجا برویم.»

 گوهر خود را یکی از میلیون ها ایرانی مستأصل و به زعم خودش آواره می‌داند و نا امید نمی شود. تصمیم می‌گیرد به روستا بروند و زندگی کنند. شوهرش مخالف است اما بالاخره او را راضی می‌کند و در چهل کیلومتری شهر یک خانۀ  دوخوابه پیدا می کنند. به گفتۀ گوهر اگر کسی خیال می‌کند آن‌ها بدشانسی پشت بدشانسی آورده‌اند اشتباه می‌کنند چون او با  چشم خودش در این سال های دشوار زندگی، بسیار آدم های مثل خودشان دیده است.

«سال۸۸ در اوج شلوغی ها شوهرم شب آمد خانه گفت می‌خواهیم اعتصاب کنیم. گفتم نکند اتفاق بدی بیافتد و گرفتار شوی؟ گفت نه، ما برای حقوق نه ماه عقب افتاده مان اعتصاب می کنیم. یادم رفته بود بگویم که حقوق ها را هم اینطوری می دادند. همیشه شش ماه هشت ماه طلب داشتیم و وقتی می‌دادند نصفه‌ نیمه بود. اگر حقوق ها را به‌موقع می‌دادند حداقل در بیغوله های شهر زندگی می‌کردیم نه در بیغوله های روستا. شوهرم دو شب بعد ویران به خانه آمد. اعتصاب کرده بودند و او که سرکارگر بود جلوی رؤسا پشت به کارگرها گفته بود برای حقوق مان دست از کار کشیده ایم. رؤسا هم گفته بودند هرکس نمی‌خواهد اخراج بشود برگردد سرکار چون اگر اخراج شوید حقوق های عقب‌مانده هم می‌رود که رفت و هرکس با این آقا موافق است پشت سرش بماند. جز دونفر هیچ‌کس نمانده بود و آنها را اخراج کردند. رفتم التماس کنم ولی همان دم در نگهبان گفت برو خواهرمن، شانس آوردی به جرم امنیت ملی تو این شلوغی ها دستگیرش نکرده اند! به همین سادگی یازده سال سابقه کار و نه ماه حقوقش به فنا رفت. بیمه البته جبران کرد تا یک سال ولی او حسابی شکسته بود. سرافکنده و حیران سیگار پشت سیگار و سکوت پشت سکوت. الان پنج سال است در یک کلینیک کارهای خدماتی می‌کنم و او روزها می‌خوابد و شب ها بیدار است. می‌دانم برای این است که چشمش به چشم بچه‌ها نیافتد ولی وقتی تا دوسال دنبال کار گشت و پیدا نکرد دیگر دنبال کارهم نیست.»

 گوهر دچار روماتیسم، آرتروز و واریس زودهنگام شده است. دختر بزرگش دانشجوی سال اول است اما اخلاق‌گرا نیست. به گفتۀ مادرش او دیگر باکره نیست و این را از لباس های خوب و آنچنانی که می پوشد و ماشین هایی که می‌برند و می آوردندش فهمیده است؛ می‌گوید وقتی در کیف دخترش کاندوم دیده دنیا بر سرش خراب شده است. اما توان مقابله یا  موافقت و مخالفت با او را ندارد. پسرش که نوجوان است چندبار روی خواهرش چاقو کشیده و گوهر نفت روی خودش ریخته و گفته اگر تکرار شود خودش را می سوزاند. پسر نوجوان گوهر در فامیل به دست کجی و بد دهنی معروف شده است.

«دوقلوها به شدت افسرده و ساکت هستند. تنها چیزی که امیدوارم می‌کند این است که درس می خوانند. پسرم زود ترک تحصیل کرده و برایش خیلی می ترسم. در طول شب چندبار از شدت درد بیدار می شوم. چندبار خوب است به اینکه همه‌مان را دسته‌جمعی سم خور بکنم و بخوابیم بیدار نشویم فکر کرده ام؟ از هفت صبح تا دو بعدازظهر یک شیفت و از چهارعصر تا یازده شب هم یک شیفت کار می‌کنم برای ماهی پانصد هزارتومان. خدارحمت کند پدرشوهرم سال گذشته فوت کرد و ما دوباره در خانۀ او کنار مادرشوهرم زندگی می کنیم. برادرشوهر کوچکم هم ازدواج کرده و با ما زندگی می‌کند.»

گوهر می‌گوید یک بار از داروخانۀ کلینیک پول دزدیده است و هیچ‌کس هنوز نفهمیده اما عذاب وجدان دارد و می‌ترسد باز تکرار شود و بفهمند و اخراجش کنند. می‌گوید از خدایی که عادل نیست نمی‌ترسد اما از اینکه از چه کسی بدزدد برایش مهم است. نمی‌خواهد کسی را به دردسر بیاندازد. شهریۀ مدرسۀ دوقلوها و پول انرژی خانه بیشترین فشاری است که به او وارد می شود.

«مستمری مادرشوهرم خرج دوا درمان خودش و یکی از برادرشوهرهای به شدت گرفتارم می‌شود. با اینکه معلم است اعتیاد دارد. اجاره خانه‌ و سه تا بچه دانشجو هم روی دستش هست. غذای درستی که نمی‌خوریم ولی گرانی این روزها یعنی حتی حسرت نان و تخم مرغ. حسرت یک دانه سیب. حسرت یک نان خامه ای. چشمم به یک مرغ و یک کیلو گوشتی است که مادر شوهرم چندماهی یک بار روی دفترچه مستمری اش می گیرد. یارانه هم که مستقیم به علاوۀ هزارقرضه قوله شهریۀ دخترم است. چطور می‌گویی آرزوی مرگ نکنم و به خودکشی جمعی نیاندیشم وقتی می‌شنوم بچه‌های کوچکم یواشکی دربارۀ مزۀ مرغ شکم پر که فلان همکلاس گفته است حرف می‌زنند و برای همکلاسی هایشان دروغ های شاخ دار درمورد زندگی خوب می گویند؟ چندباردر سال بروم مدرسه سربه زیر بگویم بچه هایم را بخاطر دروغ و لباس بد تحقیر نکنید؟ خیلی مظلوم هستند بچه هایم. خیلی خوب بودند ولی محله های بد و فقر خرابشان کرده است.»

 پی نوشت:

 گوهر یک اسم مستعار است اما این زن و وضعیت زندگی‌اش حقیقی و قابل پیگیری است.



  1. فرهاد said on مرداد ۲۵, ۱۳۹۳

    این مطلب امشب حال من را خراب کرد. دردی که این خانواده تحمل می کند آنقدر دردناک نبود که این جمله دردآور بود: «اگر کسی خیال می‌کند آن‌ها بدشانسی پشت بدشانسی آورده‌اند اشتباه می‌کنند چون او با چشم خودش در این سال های دشوار زندگی، بسیار آدم های مثل خودشان دیده است

    واقعیت این است که این داستان زندگی بسیاری از هم میهنان ما شده و عده ای وضعیتی از این هم ناگوارتر دارند آنهایی که به قول گوهر بدشانس هم بودند. امید و حس مسئولیت نسبت به دیگران تنها دلایلی هستندکه می توانند انسان را به تحمل چنین نکبتی و ادامه ی زندگی وادارند. من متاسفانه به آینده ی ایران امید ندارم مگر اینکه معجزه رخ دهد.

  2. Sallam motashaker mishavam aghar etelaate bishtari dar rabeteh ba in khanevade be man email konid ke dar sorat emkan daste yari dahim
    motashakeram
    Ehsan

  3. عدالت يعني چي ؟ said on مرداد ۲۵, ۱۳۹۳

    عدالت را خورده اند بیداد را بالا آورده اند . بر سر خزانه و پول و ثروت ملی چنبره زده اند . زبان مردم و حق جویان و حق گویان را بریده اند . زور و قدرت را بر بر فقیران و ضعیفان جامعه استیلا داده اند . فساد و فحشا را بسط داده اند وحشیت و سبعیت را گسترده اند . رعب و وحشت را بر امنیت چیره گردانیده اند . دزدی و قدرت طلبی را مباح و قسط و عدالت را نابوده کرده اند . برای تهیه آب خوردن مردم حتی ریالی اختصاص نداده اند در مقابل تا چهارده فرزند را مجوز صادر میکنند تا کسی کمترین فرصت تفکر هم نداشته باشند . نیروی فعال ولی بیکار کشور را سرگرم پرسپولیس ، استقلال ، تراکتور و فوتبال و کشتی و والیبال و موضوع قراردادهای فلان را با فلان تیم باد میکنند تا افکار جوانان را مشغول خزعبلات و موضوعات درجه چندم کنند و خیلی مقوله های دیگر … که خارج از حوصله است … ما اکنون دچار چنین دیوهای عمامه بسری هستیم که جز دغدغه شکم و زیر شکم خود چیز را بر نمی تابند . آری چنین است برادران و خواهران عزیز

  4. میخوام کمک ناچیزی کنم،البته اگه لایق باشم
    خواهشاً راهنماییم کنین

Leave a reply

Your email address will not be published.

x


اکتبر، ماهی برای پیشگیری و مبارزه با خشونت خانگی برای همه


«یک ماه برای مبارزه با خشونت خانگی»